Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
۲ مطلب در جولای ۲۰۲۵ ثبت شده است
Cia Moon
Cia Moon Monday, 28 July 2025، 02:22 AM

Mouth to No Ear

 

دهن بدون گوش

 

وقتی بخش سیانیکل باز شد، فکر می‌کردم قراره پست‌های خوب و بد قاطی هم توش آپ شه. اما حالا به لیست کوتاهم نگاه می‌کنم، چه اون‌هایی که پست شدن و چه اون‌هایی که منتشرنشدن و توی صفی که شاید هیچ وقت به سر نرسه انتظار می‌کشن، و می‌بینم که بیشترشون چیزهای منفیه. حالِ بده. گله و شکایت و ناامیدیه. این عصبی و ناراحتم می‌کنه. از این بدم میاد که اینطور با مدرک و دلیل ببینم این اواخر بیشتر از اینکه حالم خوب باشه، بد بوده و بیشتر از اونکه لذت ببرم، داشتم دوام می‌آوردم. با خودم درگیر بودم که این پست رو باز کنم یا نه.

 

چند بار به خودم گفتم اشکال نداره، نگهش می‌دارم و بعد از یه بار که یه پست خوشگل و گوگولی و فلاف‌طور نوشتم، بعد این رو می‌نویسم. اما نه. نمی‌تونم. دقیقاً به‌خاطر همین صبر کردن‌هاست که وضعم اینه. همیشه منتظرم حالم خوب بشه تا بگم حالم بد بوده. شاید الان این رو پست نکنم. شاید هیچ وقت نکنم. اما می‌خوام دست‌کم بنویسمش. بهش نیاز دارم.

 

دیروز بعد از مدت‌ها سر و کله زدن با خودم بالأخره تسلیم شدم و اون اطلاعیه رو توی چنل و وبلاگ گذاشتم. می‌دونستم باز هم اون‌هایی که همیشه بودن و کامنت می‌دادن و اصلاً مخاطب اصلی اون پیام نبودن بیشتر جواب می‌دن، همینطور هم شد :) خیلی گوگولی‌ان. چند نفری هم جدید بودن، دیدنش خیلی خوشحالم کرد. اما امروز صبح که بیدار شدم یه چیزی کف دلم سنگینی می‌کنه. قلبم حس شربت معده‌ای رو داره که چند ماه دست‌نخورده یه گوشه ول شده‌باشه. انگار یه چیزی تهش ته‌نشین شده و زیرش سنگینه. یه جایی زیر سینه‌م موقع نفس کشیدن تیر می‌کشه.

 

همون موقع که داشتم اطلاعیه رو می‌نوشتم هم بهش فکر می‌کردم و نگرانش بودم. اما امروز نگرانیش هزار برابره. «اگه اون همکاری فسقلی و خود نشون دادن چندتا خواننده که تا الان سایلنت بودن فقط یه تصمیم تکانشی و احساسی و یک باره به همون اطلاعیه بوده‌باشه، چی؟» می‌دونم احتمالش زیاده؛ نگرانشم چون قبلاً بارها و بارها تجربه‌ش رو با موضوعات دیگه داشتم.

 

نمی‌دونم چطور بگمش. حتی وقتی فقط بهش فکر می‌کنم نگران اینم که بعضی از بچه‌ها از شنیدن افکارم ناراحت شن. اما واقعیت اینه اون‌هایی که ممکنه به‌خاطرش ناراحت شن دقیقاً همون‌هایی‌ان که هیچ وقت سر این موضوع باعث ناراحتی و دلخوری من نشدن؛ یعنی اصلاً افکارم شامل اون‌ها نمی‌شه. خیلی عجیبه. نمی‌دونم بشه بهش گفت پارادوکس یا نه؛ فقط می‌دونم تضاد عجیبیه.

 

به هر حال، چیز اصلی‌ای که می‌خوام بگم اینه که مدام با خودم سر این درخواست سر و کله می‌زدم چون می‌دونستم که وقتی به زبانش بیارم، ارزشش برام تغییر می‌کنه. یه سری چیزها هست که انتظار داری آدم‌ها خودجوش بهت بدن. ولی اون‌ها به هر دلیلی این کار رو نمی‌کنن. شاید فکر نمی‌کنن حقت باشه، شاید فقط براشون اهمیتی نداره، شاید هم به نظرشون لیاقتش رو نداری. به هر دلیلی، ازت دریغ می‌شه. و اگر چیزی باشه که خیلی بهش نیاز داشته‌باشی، به یه مرحله‌ای می‌رسی که درخواستش کنی؛ گاهی حتی براش التماس کنی.

 

تا حالا فقط سه بار رو می‌تونم به یاد بیارم که به این مرحله رسیده‌باشم و دو بار اولش نتیجۀ متفاوتی داشته.

 

دو تابستون قبل‌تر، یه بار از یه آشنا خواستم ویژگی‌های مثبت و منفی شخصیتم رو از نظر خودش بگه. این چیزی بود که کوچ ازم خواسته‌بود از اطرافیانم بپرسم. چند ماهی بود که داشتم Coaching رو امتحان می‌کردم و برای اون زمانم، واقعاً مفید بود. اما اون تابستون به چند دلیل متوقفش کردم و تا الان دیگه سمتش برنگشتم. صادقانه فکر هم نمی‌کنم توی موقعیت الانم می‌تونست کاری از پیش ببره. بگذریم. اون آشنا چندتا مورد گفت و یکی از مواردی که به‌عنوان ویژگی خوب و مثبتم گفت این بود: «وقتی از چیزی ناراحت باشی یا مشکلی باشه، بهمون میگی».

 

اون زمان لبخند زدم و خیلی ساده فقط تشکر کردم که جوابم رو داده. ولی از همون موقع تا حالا، هزاران بار بهش فکر کردم. اولین مشکل درمورد این جواب اینه که... خب، نه درسته و نه دقیقاً اشتباهه. من معمولاً ناراحتیم رو برای خودم نگه می‌دارم (به هزاران دلیل شخصی و غیر شخصی و روانشناختی که تو این پست قرار نیست حرفی ازشون بزنم). وقتی کسی ناراحتم می‌کنه معمولاً چنین خط فکری‌ای دارم «خودش حال خوبی نداره»، «الان عصبانیه، منظوری نداشت»، «درگیری و دغدغه‌هاش زیادن. حتماً حواسش نبوده»، «منظوری نداشت. پیش میاد»، «اخلاقش اینه، با فلانی هم چنین کاری کرد. مشکلی نیست»، «موضوع دربارۀ من نیست. به‌خاطر بهمان مشکل/طرحواره‌ای که داره اینطوری رفتار کرد یا حرف زد. دست خودش نیست. باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام... .

 

همونطور که باهاش کنار میام، کم‌کم احترامی که طرف مقابل به خواسته و نیازهای من می‌ذاره، مثل احترامی که خودم به خواسته و نیازهای خودم می‌ذارم، کوچک و کوچک و کوچک‌تر و محو می‌شه. چند وقت پیش یه جا خونده‌بودم که وقتی مدام در برابر خواسته‌های دیگران از خواسته‌های خودتون کوتاه میاین، خواسته و راحتیتون برای اون‌ها بی‌ارزش می‌شه. به تدریج و ناخودآگاه این فکر شکل می‌گیره که «اون در هر صورت کوتاه میاد» و به این ترتیب از جایی به بعد اصلاً اهمیتی به اینکه نظر شما چیه و شما چی می‌خواین داده نمی‌شه. این فکر، در خیلی موارد، بیشتر از اونکه تقصیر فرد مقابل باشه، تقصیر خود شماست.

 

وقتی بهش فکر می‌کنم، خیلی خوب می‌تونم شواهد و مدارکش رو توی روابط خودم ببینم. من معمولاً «تابع جمع»ام، موقع برنامه‌ریزی‌هایی که به هماهنگی نیاز داره، من اونی‌ام که می‌گه «هر جور تو راحتی. من باهات هماهنگ می‌شم». اوایل همه چیز عادیه. ولی از یه جایی به بعد، توی برنامه‌ریزی‌های بعدی دیگه کسی نمی‌پرسه من چی فکر می‌کنم یا به نظر من چی کار کنیم. جواب به نظرشون از قبل مشخصه. از یه جایی به بعد اگر من تابع جمع نباشم یا نظر خودم و مخالف با بقیه داشته‌باشم دارم غر می‌زنم و بدقلقی می‌کنم.

 

هوف، بذار برگردیم به بحث ابراز ناراحتی. همین سناریو توی ابراز ناراحتی هم تکرار می‌شه. وقتی همیشه کنار میای، چنین مسیرهای فکری‌ای ایجاد می‌شه که «این کار ناراحتش نمی‌کنه» یا بسته به اینکه دقیقاً با چه جور آدمی طرفی، «اون که به هر حال می‌بخشدم». وقتی بالأخره ابراز ناراحتی کنی، به احتمال با جواب‌هایی مثل «چقدر عوض شدی» (معمولاً با لحن دلخور و طلبکار)، «داری بزرگش می‌کنی» و از این قبیل روبه‌رو می‌شی.

 

دومین مشکلی که درمورد جواب «وقتی از چیزی ناراحت باشی یا مشکلی باشه، بهمون میگی» وجود داره، اینه که این ویژگیم بی‌فایده‌ست. وقتی حرفی زده می‌شه، انتظار برای دریافت جواب مناسب به وجود میاد. اما از اون دفعاتی که حرف زدم، جواب مناسب نگرفتم. بار اول عملاً نادیده گرفته‌شدم. درخواستم شنیده‌شد و بااینکه ساده‌ترین و طبیعی‌ترین خواستۀ ممکن بود و هیچجور هزینه‌ای برای کسی نداشت، تمام شنونده‌هاش تصمیم گرفتن ازم دریغش کنن. به خنده‌دارترین شیوه‌های ممکن ازم خواسته‌شد که بزرگش نکنم، کوتاه بیام، کنار بیام، غر نزنم، تحمل کنم و بدونم که این به نفع خودمه.

 

اسپویلر: اون موضوع به نفعم نبود و نتیجه‌ای که اون آدم‌ها انتظار داشتن رو در پی نداشت. حتی به اون نتیجه نزدیک هم نشد. به جاش، نتیجۀ جانبیش این بود که دیگه در بدترین شرایط هم درخواستی از اون آدم‌ها نداشتم. حتی اگر می‌تونستن کمکم کنن و راه رو برام هموارتر کنن، ترجیح دادم راه سخت رو تنهایی برم چون از درخواست کردن ازشون می‌ترسیدم؛ می‌ترسیدم دوباره کمک ازم دریغ شه و دلم بشکنه.

 

درخت افکارم یه ریشۀ جدید درآورد که عمیق توی خاک ذهنم رشد کرد: ترجیح می‌دم چیزی نگم و فکر کنم "خودم ازشون نخواستم. اگر می‌خواستم اون‌ها انجام می‌دادن"، تا اینکه بگم و دوباره بهم ثابت شه که خواسته‌هام اهمیتی ندارن.

 

دومین باری که به این مرحله رسیدم و مجبور شدم التماس کنم، بیشتر از یک سال پیش بود. از یه دوست خیلی نزدیک. دوست ندارم اینجا وارد جزئیات موضوع بشم... ولی موضوع چیزی بود که واقعاً به نظرم نباید به این مرحله می‌رسید. بعد از اینکه رسید، اوضاع تغییر کرد. این بار مثل دفعۀ اول نادیده گرفته نشدم. برعکس، چیزی که براش درخواست کرده‌بودم، با پس و پیشش بهم داده‌شد. اما هر بار که اتفاق می‌افتاد، انگار یه چیزی راه گلوم رو می‌بست. یه حال مزخرف داشتم. انگار یه غریبه توی سرم بود که می‌گفت «این صادقانه نیست. برای خالی نبودن عریضه‌ست. به خواست خودش انجامش نمی‌ده. زوریه. به‌خاطر اینکه تو شکایت کردی و اون حرف‌ها رو زدی حالا داره انجامش می‌ده. از ته دلش نیست، فقط رفع تکلیفه.»

 

من فقط می‌خواستم شنیده‌شم. بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن با خودم درمورد اینکه احساساتم رو توی خودم نریزم و بروزشون بدم، فقط یه گوش شنوا براشون می‌خواستم. توی اون دورۀ خاص، دوست داشتم اون گوش شنوا دوستم باشه؛ کسی که قبلش بارها و بارها بهم گفته‌بود با ریختن همه چیز توی خودم، فقط خودم رو اذیت می‌کنم. فکر می‌کردم اونی که بهم گفته‌بود خودم رو نشون بدم، وقتی خودم رو نشون بدم بهم توجه می‌کنه، گوش می‌کنه. ولی وقتی من کوتاه اومدم و تسلیم شدم و خواستم ماسک کوفتی «خوبم، فقط خسته‌ام» رو کنار بذارم، گوشی برای شنیدن «خسته نیستم، ناراحتم» وجود نداشت.

 

از این بی‌توجهی، از اینکه همیشه وسط حرفم پریده می‌شه و هر بار من دهن باز می‌کنم موضوع عوض می‌شه تا به طرف مقابل برسه گله کردم. رفتار درست شد، اما افکار من بدتر شد. بدبینیم همیشه کار دستم می‌ده. اون صدائه انگار همیشه یه گوشۀ مغزم نشسته و منتظر بهونه‌ست تا بهم یادآوری کنه چرا نباید دهن کوفتیم رو برای ابراز ناراحتی باز کنم. همیشه پشت سرم ایستاده و منتظر یه نشانه‌ست تا دوباره ماسک «فقط خسته‌ام» رو بذاره جلوی صورتم و هموطور که گرهش رو محکم‌تر از قبل پشت موهام می‌بنده، بگه: «حالا دختر خوبی باش و دیگه درش نیار تا خسته‌تر از این نشی».

 

دوست داشتم یه بار برگردم و با آرنج بکوبم تو دهنش. بهش بگم «دیدی اشتباهی می‌کردی؟ دیدی نیازی به دروغ بافتن ندارم؟» ولی متأسفانه تا الان همیشه حق با اون بوده. حالا که به این سن رسیدم هم می‌دونم که همیشه حق با اون خواهدبود. من حتی از اون سنی که می‌تونستم گله و شکایت کنم هم گذشتم. حالا دیگه اگر مشکلی داشته‌باشم، فقط 10-15 دقیقه برای گریه کردن درباره‌ش وقت دارم. بعدش باید پا شم، سریع خودم رو جمع و جور کنم و وایسم پای گاز، یا تمیزکاری کنم، یا برم بانک، یا... .

 

اینطوری شد که یه نتیجۀ دوم به وجود اومد. وقتی التماس می‌کردم، حتی اگر چیزی که می‌خواستم بهم داده می‌شد، به جای اینکه بهتر شم احساس بدتری پیدا می‌کردم. انگار حقم نبود. انگار به زور گرفته‌بودمش. انگار طرف مقابل میل و رقبتی به دادنش نداشت و فقط برای اینکه من دهنم رو ببندم و دیگه درخواست و ناله و التماس نکنم اون رو بهم داده‌بود؛ برای ساکت کردنم، برای رفع تکلیف، برای کم کردن یه بار از سرش.

 

بار سومی که به این مرحله رسیدم پریروز بود و واقعاً امیدوارم این بار یه نتیجۀ جدید بگیرم. از یه جایی به بعد، می‌دونستم فیکشن نوشتن رو شروع کردم تا اینطوری برای خودم گوش پیدا کنم. فقط فرقش این بود که این بار من به جای دهنم با دست‌هام حرف می‌زدم، با نوشتن. و این بار به جای گوش کردن، دیگران می‌خوندن. این رو وقتی پذیرفتم که دیدم چقدر داستان‌هام، حتی فانتزی‌ترین‌ها و غیرواقعی‌ترین‌هاش، انعکاس زندگی خودم‌ان. دست‌کم در یک دوره، در یک برهه از زمان.

 

حس یه بچۀ نغ‌نغو رو دارم که مامانش از غر زدنش خسته شده و توجهی بهش نداره. می‌ترسم تا آخر عمرم نتونم این رو بپذیرم که شاید آدم‌ها نمی‌خوان من رو بشنون. نپذیرم و تا دنیا دنیاست و تا زنده‌م بدوم دنبال گوش‌های بیشتر و این دقیقاً قسمتیه که این روزها آزار می‌ده. یه روزهایی، من گوش‌های شنوا دارم. اما با لجاجت و سرتقی دارم می‌دوم و فریاد می‌زنم تا صدام رو به اون گوش‌هایی برسونم که پشتشون رو بهم کردن و نمی‌خوان من رو بشنون.

 

ساعت هنوز 8 شب 29ام جولای نشده. و این موضوع، هرچند در ظاهر ساده، اونقدر برای من ناراحت‌کننده‌ست که حتی نتونستم توی یک روز بنویسمش. دیروز شروع کردم. جایی وسط متن، با سینه‌ای سنگین و نفس تنگ لپتاپ رو بستم و رهاش کردم. و امروز برای کامل کردنش برگشتم. و هنوز امیدوارم که بار سوم، بالأخره اون بچۀ درونم که خودش رو محتاج شنیده‌شدن می‌دونه، راضی بشه~

Diamond-print💎
Ticking Bomb Cia Moon
Cia Moon Friday, 25 July 2025، 02:32 AM

Ticking Bomb

 

بمب ساعتی

 

امیدوارم این پست جدی جدی منتشر شه. حتی مطمئن نیستم چندمیه. فکر کنم پنجمین یا ششمین پستی باشه که با تگ سیانیکل باز می‌کنم، ولی هیچ کدوم از قبلی‌ها رو نتونستم کامل کنم. یا موضوعشون برام سنگین بود، یا یه جایی وسط نوشتنشون ذهنم قفل کرد و دیگه نتونست چیزی که درباره‌ش حرف می‌زدم رو احساس کنه... یا اینکه فقط... نمی‌تونستم بنویسم. شاید جدی جدی معتاد فیکشن نوشتن شده‌باشم. این چند وقت دارم روی مارگاریتا و تیک د تاک کار می‌کنم. به لطف برنامۀ آپشون روی چنل‌های مختلف، هر دوشنبه باید پارت جدید هر دو آماده باشه. خیی راحت می‌نویسمشون، معمولاً. می‌دونم قراره چی بگم، داستان جلوی چشممه، بدنم خود به خود حرکات کارکترها رو حس می‌کنه و انگشت‌هام خودشون می‌دونن باید کدوم دکمه رو فشار بدن. انگار کلمات توی خود خونم جریان دارن و من بدون اینکه لازم باشه کار چندانی بکنم و به خودم فشار بیارم، فقط روی کیبورد خونریزی می‌کنم.

 

ولی این پست‌های اخیر برای سیانیکل... کلمات رو گم می‌کنم. نمی‌فهمم چی دارم می‌گم. نمی‌فهمم حتی برای چی دارم می‌گم و می‌خوام به چی برسم. هیچ وقت نمی‌دونم می‌خوام به چی برسم ولی این یکی انگار متفاوته. با اون بی‌هدف بودن روزمرۀ زندگیم فرق می‌کنه. عصبیم می‌کنه، بهم تپش قلب شدیدتری می‌ده. دست‌هام می‌لرزه و یه جایی بین دنده‌های چپم -یه جایی که حتی مطمئن نیستم کدوم ارگان داخلی بدنمه- شروع می‌کنه به تیر کشیدن و برای یکی دو ثانیه‌ای نفسم از شدت دردش بند میاد. انگار نمی‌تونم همینطوری ساده خونریزی کنم؛ موضوعاتی که انتخاب کردم تیر می‌شن توی چشم و زبون و ریه‌هام، ولی خونریزی نمی‌کنم.

 

یاد یکی از جملاتی می‌افتم که یه بار توی چنل بلومر خونده‌بودم. من معمولاً اهل فرستادن پست‌ها  توی سیو مسیج و اینجور چیزها نیستم، ولی این یکی رو انقدر می‌فهمیدم که انگار حتی نیازی به سیو شدن نداشت. یه جایی توی مغزم حک شد و هر بار به این حال می‌افتم، عین زامبی‌ای که داره از قبر میاد بیرون، خودش رو از گوری که هزارتا فکر درهم و برهم دیگه برای مغز بیچاره‌م ساختن می‌کشه بیرون:

«گاهی کلمات مثل شیشۀ شکسته دهانت را پر می‌کنند. اگر سکوت کنی درد دارد، اگر حرف بزنی خونریزی می‌کنی.»

 

اما امشب، می‌خوام سعی کنم این پست لعنتی رو تمام کنم... نه. فقط منتشرش کنم. حتی اگر وسطش قطع شده‌باشه و مثل آخر کتاب «خاطرات شیطان» یهو وسط یه جملۀ ناتمام، تمام شده‌باشه. نمی‌دونم و نمی‌فهمم چرا، ولی فقط بهش نیاز دارم.

 

این اواخر احساس می‌کنم یه بمب ساعتی‌ام. روی شمارش معکوس افتادم، ولی فقط اون نیست. یه بمب حساس به لمس هم هستم. انگار منتظر یه اشارۀ کوچکم تا منفجر شم. هر روز که چشم باز می‌کنم، هزارتا فشار رومه که هیچ کدومش دیدنی نیست. چون نود درصدش رو فقط افکار تشکیل می‌دن. و با هر کدوم از این فشارها، من سخت باید خودم رو کنترل کنم تا اون انفجار کوفتی فقط از درون باشه. نمی‌خوام به آدم‌های دورم بترکم، نمی‌خوام افکار و احساسات بدم رو به اون‌ها بپاشم. آدم‌ها خودشون به قدر کافی مشکل دارن. اون‌ها هم با افکار خودشون درگیرن، با فشارهای خودشون. نباید مجبور شن با اوقات تلخی من هم کنار بیان.

 

باید بی‌صدا بترکم. تا الان به خوبی انجامش دادم. یکی از اون کارهاییه که توش حرفه‌ای‌ام و یکی از اون حرفه‌هاییه که ازش بیزارم. می‌دونم که دست من نیست، هیچ وقت نبوده... می‌دونم که فقط یه مکانیزم دفاعیه و من نقش خودآگاه و فعالی توی شکل‌گیریش نداشتم. اما هر بار یکی از اون اوج‌های حال بدم رو رد می‌کنم و متوجه می‌شم که باز دارم بدون کوچکترین صدایی گریه می‌کنم؛ وقت‌هایی که توی مریضی بالا میارم و حتی عق زدنم هم بی‌صداست و اگر خودم اعلام نکنم کسی نمی‌فهمه برای چی توی دستشویی بودم؛ و هر بار که می‌بینم آدم‌های دیگه‌ای هستن که خیلی راحت اعلام می‌کنن حالشون خوب نیست و با صدای بلند زار می‌زنن و کمک می‌خوان... هر سری با چیزهایی مثل این‌ها روبه‌رو می‌شم یه دور از اول از این عادت و از این بخش از خودم متنفر می‌شم... و صادقانه، مطمئن نیستم حتی بخوام سعی کنم دوستش داشته‌باشم.

 

یه‌جور غریزه‌ست. یه مکانیزم و الگو که برای بقا طراحی شده؛ یه جایی، یه زمانی، بعد از چند تا اتفاق که نه اون موقع می‌فهمیدم چی‌ان و نه تا آخر عمرم می‌تونم بفهمم، ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده که این راه بقا و دوست داشته‌شدنه. نباید هیچ احساسی جز رضایت و شادی نشون بدم. اگر مشکلی داشتم، باید از بقیه فاصله بگیرم و بعد از اینکه توی تنهاییم حلش کردم یا اونقدر بهش عادت کردم که توی رفتارم توی جمع تأثیر نداشته‌باشه، اون موقع می‌تونم به اجتماع برگردم. بقیه نباید حس کنن که ناراحت یا عصبی یا دلخورم. نباید کوچک‌ترین فشار و مسئولیتی در قبالم حس کنن. وقت گذروندن با من نباید هیچ هزینه‌ای از نظر احساس و انرژی براشون داشته‌باشه. اینطوری می‌مونن و دوستم خواهند داشت.

 

یه غریزۀ ناکارآمد و سمی که بارها و بارها بی‌نتیجه بودنش اثبات شده و با این حال ذهنم سفت و سخت بهش پایبنده. درواقع، بعد از چند بار تلاش فهمیدم که بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم. اگر کوچکترین صدایی ازم دربیاد، انگار یه چیزی درست نیست. انگار گریه‌م گریه نیست. حس... غریبی داره. انگار واقعی نیست. و نیست. گریۀ واقعی من بی‌صداست. وقتی غیر از این باشه، انگار الکیه. انگار دارم می‌گم «آهای. ببینین، دارم گریه می‌کنم». و این توجه‌ها رو به اینکه حالم خوب نیست جلب می‌کنه و بوم! اون غریزه زیر پا گذاشته می‌شه و مغزم به طور خودکار به این سمت می‌ره که بقام به خطر افتاده. وحشت می‌کنم و بیشتر سعی می‌کنم قایم شم. «چیزی نیست». «به‌خاطر کتابیه که امروز صبح داشتم می‌خوندم، پایان دردناکی داشت. ناراحتم کرد» و Bluh bluh bluh. بهانه‌های مشابه که حدس می‌زنم بقیه هم توی موقعیت‌های مشابه بهشون چنگ زده‌باشن.

 

و این غریزۀ لعنتی، بااینکه ازش متنفرم، امنیت درونیم رو تضمین می‌کنه. و همین غریزه، این اواخر بیشتر از هر زمان دیگه‌ای توی خطره. مثلاً همین امروز. درست نیم ساعت قبل از مهمانی‌ای که دعوت شده‌بودیم، برق رفت؛ برای بار دوم توی روز و بدون برنامۀ قبلی. مادربزرگم زانوهاش رو عمل کرده و با واکر راه می‌ره؛ نمی‌تونه سه پله رو پایین بره، چه برسه به سه طبقه! پس باید صبر می‌کردیم. و وسط اون صبر کردن و حرف زدن، من که وسط کارم با رفتن برق لپتاپ خاموش شده‌بود برگشتم گفتم «من از این به بعد شب‌ها بیدار می‌مونم و روزها می‌خوابم. نمی‌تونم این وضع کوفتی رو تحمل کنم». و وقتی مامان گفت که همه توی همین وضعیت‌ان و فقط ما نیستیم، نتونستم جلوی گریه‌م رو بگیرم. چون محض رضای خدا چرا 80 میلیون آدم باید توی چنین وضعیتی زندگی کنن؟

 

توی قرن 21، دورۀ تکنولوژی، بهره‌مندی از برق نباید از حقوق اولیۀ انسانی باشه؟ یه سری از مردم توی جنوب عملاً دارن شب روی نفت می‌خوابن؛ و روزی دو یا چهار ساعت برق ندارن. برق که نیست خیلی‌ها از آب هم نمی‌تونن استفاده کنن و حالا از اون گذشته آب هم قطع می‌شه. اینترنت هم که یه ساعت‌هایی توی روز اونقدر ضعیف می‌شه که هیچ استفاده‌ای نمی‌شه از تلفن همراه کرد رسماً. تو دوره‌ای که داریم زندگی می‌کنیم، این چیزها واقعاً پایه‌ای‌ترین چیزهای زندگی روزمره‌ست. ما الان کف هرم مازلو رو نداریم، چند طبقه پایینشیم. بعد از من به‌عنوان یه جوون انتظار می‌ره به فکر ساخت آینده‌ای باشم که... که چی بگم؟ ممکنه عمر نکنم ببینمش؟ عمر هم بکنم نمی‌دونم قراره چه کوفتی بسازم.

 

و مسخره‌ترین بخشش می‌دونین چیه؟ این که من حتی نمی‌گم برق نره! از وقتی یادمه به کم‌ترین چیزی که می‌تونستم داشته‌باشم قانع بودم. درخواستی برای داشتن چیزی نمی‌کردم، اگر آدم‌ها می‌خواستن، صلاح یا لایق می‌دونستن، خودشون اون رو بهم می‌دادن و اگر نمی‌دادن هم شکایتی نداشتم. ولی آخه این بار واقعاً نمی‌تونم به همچین چیزی رضایت بدم. تنها چیزی که می‌خوام اینه که این برق کوفتی طبق همون برنامه‌ای که داده می‌شه بره! این زیادیه؟!

 

صبح که بیدار می‌شم، اولین کاری که می‌کنم چک کردن برنامۀ قطعی برقه که مطمئنم هر جای دنیا بگی فکر می‌کنن یه جک بی‌مزه‌ست! توی برنامه مثلاً زده 11 صبح تا 1 بعد از ظهر. و من برنامۀ روزم رو بر اساس اون می‌چینم. اون وقت اتفاقی که می‌افته چیه؟ برق اون ساعت نمی‌ره، مثلاً 5 عصر می‌ره. یا نه، سر تایم می‌ره، اما بعد یهو ساعت 7 عصر هم دوباره می‌ره تا 9 شب :) من فقط می‌خوام بدونم کی از اصلی‌ترین و پایه‌ترین حق انسان قرن 21 برخوردار نیستم که بتونم برای زندگی در نبودش برنامه بچینم. بدونم کی می‌تونم برم بیرون، کی می‌تونم کارهایی که نیاز به برق دارن رو انجام بدم و کی باید بشینم به دیوار نگاه کنم تا برق بیاد. اگر این زیادیه، دیگه واقعاً نمی‌فهمم چه‌جور خواسته‌ای منطقی به حساب میاد!

 

یکی از راه‌های من برای آروم کردن خودم دوش گرفتنه. فقط یه کم زیر آب بودن، تا بدنم سبک شه، عضلاتم از انقباض دردناکشون دربیان و بتونم درست نفس بکشم تا یه کم اکسیژن به مغز بیچاره و وحشت‌زده و خسته‌م برسه. بعد از یه روز کوفتی که کل برنامه‌هام به‌خاطر دو بار رفتن بی‌برنامۀ برق نابود شده و نتونستم به نصف کارهام برسم، شب می‌رم دوش بگیرم و چی؟ فشار آب اونقدر کمه که انگار دوش داره جون می‌کنه. اگر خودم گریه کنم و بعد زیر چشم‌هام بشینم آب بیشتری برای دوش گرفتن بهم می‌رسه!

 

و این مشکل یه روز و دو روز نیست. یه الگوی کوفتی تکرارشونده‌ست. ازمون خواسته شده به این برنامۀ زندگی عادت کنیم. این سبک زندگی حتی شتر رو هم از پا درمیاره؛ همینطوری ادامه بدم، خودم تبدیل به نفت می‌شم... امیدوارم دست‌کم اون موقع انرژی کافی برای تآمین برق مردم باشه!

 

فکر نمی‌کردم انقدر واضح و رک همچین چیزی رو توی یه صفحۀ مجازی اعلام کنم. چیزی نیست که بهش افتخار کنم؛ از اون سایه‌هاییه که ترجیح می‌دادم تا آخر عمرم برای خودم نگه دارم، از همه مخفی کنم و فقط توی رؤیاهام یه آدم امن بود که بعداً بهش می‌گفتم «من این مشکل رو داشتم و از پسش براومدم». اما حالا از پسش برنیومدم، مطمئن نیستم اصلاً بتونم از پسش بربیام و دارم رک و راست اعلامش می‌کنم. همینجوریش هم دارم روزانه با مشکلات اضطراب و افسردگی خفیف سر می‌کنم. دوباره دچار حمله می‌شم و این وسط باید یه همچین دغدغۀ مسخره‌ای رو هم بهش اضافه کنم که فقط اون اضطراب رو بدتر می‌کنه.

 

معمولاً وقتی سریال‌های تینیجری خارجی رو می‌دیدم، همیشه با این موضوع که نود درصد دغدغه‌شون کات کردن با دوست‌پسر سگ تاکسیکشون بود مشکل داشتم. همیشه عاشق این بودم که ایران همچین تاریخ و مخصوصاً ادبیات غنی‌ای داره. خوشحال بودم که با این زبان به دنیا اومدم و این فرصت بهم داده شده‌بود که ساده‌تر از یه خارجی که باید سعی می‌کرد این زبان رو یاد بگیره، از ادبیاتش لذت ببرم. اما الان؟ وای، واقعاً کلمه‌ای نیست که بتونم باهاش توصیف کنم چقدر ترجیح می‌دادم الان یه اروپایی یا آمریکایی باشم که بین هر گاز به فست فود چربش یه سطل اشک می‌ریخت چون دوست‌پسرش امروز صبح تو کالج بوس صبح به خیرش رو نداده! اما واقعیت چیه، من الان باید برای چی ناراحت باشم؟ برای این: «مثانۀ عزیزم، من نمی‌دونم برق کی هست که پمپ ساختمان کار کنه و بتونیم از دستشویی استفاده کنیم. لطفاً سعی کن خودت با توجه به زاویۀ تابش خورشید و شدت وزش باد تشخیص بدی کی وقت تخلیه‌ست.»

 

هر بار یادش می‌افتم که تصور یه سری آدم‌ها از ایران، یه بیابون بزرگه که آدم‌ها با لباس‌های گشاد و خر و شتر توش تردد می‌کنن خونم به جوش میاد. اما یه ساعت‌هایی وسط روز واقعاً دلم می‌خواست خودم الان یکی از اون آدم‌ها می‌بودم. چون یه کم دیگه اوضاع همینطوری بگذره، احتمالاً باید مثل کورالین یه تیکه چوب بگیرم دستم و امیدوار باشم منو به آب برسونه! البته، من برعکس کورالین اگر به اون چاه کوفتی برسم، قطعاً می‌پرم توش!

 

و بدتر از اون، هر روز دارم یه مرحلۀ جدید از امنیت نداشتن رو تجربه می‌کنم. حس امنیت مالی و اقتصادیم رو خیلی وقت پیش از دست دادم. امنیت روانیم هم همچین تعریف خاصی نداره. با هر فشار، یه انفجار درونی اتفاق می‌افته و با هر کدوم از اون انفجارها من یه کم بیشتر توی خودم فرو می‌ریزم و شب قبل از خواب سعی می‌کنم مثلاً با این پست‌ها یه کم از خرده‌ها رو دوباره به هم چسب کنم و باز سر هم بندی و سر پا شم. امنیت فیزیکی؟ خب، یه تهدیدش رو همین امروز ظهر تجربه کردم.

 

من و مادر و مادربزرگم مثل همیشه نشسته‌بودیم توی خونه‌مون و سعی می‌کردیم زندگیمون رو بکنیم که یه صداهایی از در خونه اومد. صدای کلید بود، از بیرون. من و مامان توی اتاق‌های خودمون بودیم. مادربزرگم توی نشیمن پای تلویزیون. هیچ کدوممون اول توجه خاصی نکردیم. من یکی که فکر کردم خود اون دوتا دارن کاری می‌کنن. تا اینکه صدا ادامه‌دار شد و تازه فهمیدیم نه، انگار یه خبریه. و وقتی رفتیم سراغ در؟ یه مرتیکه داشت سعی می‌کرد کلید کوفتیش رو به زور فرو کنه توی قفل و در رو باز کنه!

 

حماقت بود. ولی اون موقع شوکه‌تر از اون بودیم که متوجهش باشیم. مادرم در رو باز کرد و پرسید داره چی کار می‌کنه و یارو یه نگاهی انداخت و گفت «ببخشید، طبقه رو اشتباه اومدم». و داشت حرف مفت می‌زد! می‌دونین چرا؟ چون ما دو سال پیش یه تعمیرکاری درست و حسابی توی خونه داشتیم و تقریباً همه چیز شامل در اصلی رو عوض کردیم. توی کل این ساختمان کوفتی، فقط در خونۀ ما سفیده و بقیه همه قهوه‌ای‌ان! اوکی، فرض کنیم واقعاً مال اینجایی و طبقه رو اشتباه اومدی، مگه می‌شه نفهمیده‌باشی رنگ در خونه‌ت عوض شده مرتیکۀ دلقک؟!

 

فکر نکنم به لطف این اتفاق تا چند روز بتونم با آرامش توی خونه بشینم. چند روزه حتی نمی‌تونم درست بخوابم. همه‌ش خواب‌های عجیب و بد می‌بینم. تا صبح چند بار از خواب بیدار می‌شم با حال بد: می‌تونم حس کنم بدنم عرق کرده ولی بعضی وقت‌ها تشخیص نمی‌دم سردمه یا گرممه. حالت تهوع دارم و بدنم یه حس عجیبی داره... نمی‌دونم چی، فقط می‌دونم عجیبه، عادی نیست، آزاردهنده‌ست، کلافه‌کننده‌ست. و بدتر از اون نمی‌تونم تکون بخورم. مطمئن نیستم چند دقیقه طول می‌کشه، فکر نمی‌کنم توی واقعیت زیاد باشه، شاید یکی دو دقیقه؟ ولی وقتی توی اون حالم خیلی طولانی و سخت می‌گذره. کاری از دستم برنمیاد و انقدر توی همون حال بد می‌مونم و نفس نفس می‌زنم تا دوباره خاموش شم.

 

توی اکثر خواب‌هام هم پر از حشره‌ست. احساس می‌کنم دارم یه وحشت بدی ازشون پیدا می‌کنم. تابستون و هوای گرم همیشه حشرات مسخرۀ خودش رو داره. ولی حالا که چند ساعت طی روز کولر کار نمی‌کنه و خونه گرم می‌مونه، اون لعنتی‌ها هم بیشتر خودشون رو نشون می‌دن. همین چند دقیقه پیش یه سوسک کوفتی که داشت از پنجره می‌رفت سمت تختم رو کشتم. دو هفته پیش هم یکی رو توی خود تختم کشتم؛ توی خواب و بیداری بودم که یهو یه چیزی از جلوی چشمم رد شد و وقتی مثل برق‌گرفته‌ها پریدم، دیدم یه سوسک کوفتیه. نمی‌دونم تجربه‌ش رو داشتین یا نه، ولی وقتی روی تنتون راه می‌رن یه حس سوزن سوزن مزخرف و چندش روی پوست داره. مورمور می‌کنه آدم رو، واقعاً چندشه. نمی‌دونم این پودر حشره‌کش کوفتی کی قراره کارشون رو بسازه.

 

آروم نشستم یه گوشه و سرم تو کار خودمه که یهو حس می‌کنم یه چیزی به بدنم کشیده می‌شه و سریع می‌پرم چون اولین فکرم اینه که «شت! یه حشرۀ لعنتی دیگه!» درحالی که خبری نیست. شاید پای یکی بهم خورده، شاید پاچۀ شلوارم به پوستم کشیده شده. و من مثل روانی‌ها رفتار می‌کنم. حالم از این اوضاع به هم می‌خوره. حالم از اینکه دارم به اون سالگرد قطع ارتباطم با دوست‌های قدیمی نزدیک می‌شم و بیشتر و بیشتر براش عزاداری می‌کنم هم به هم می‌خوره.

 

نزدیک به یک سال پیش، همچین زمانی از سال، ارتباطاتم رو به کل از هم پاشوندم. احساس می‌کنم قبلاً یه چیزهایی درباره‌ش گفتم. شاید توی پست‌های قبلی بوده. شاید هم توی اون‌هایی که این چند وقت باز کردم ولی هیچ وقت کامل و منتشر نکردم. مهم نیست. به هر حال الان می‌خوام درباره‌ش حرف بزنم. از اون تصمیم ناراحتم. اما پشیمون نیستم. برگردم یک سال پیش، با وجود تمام ناراحتی و فشار روانی‌ای که می‌دونم توی این یه سال در انتظارمه، همچنان اون روابط رو تمام می‌کنم. اون کار به معنای کلمه «زنده نگهم داشت». توی اون دوره و با سختی‌های خودش، دست‌هام انقدر از فشار روانی پر بود که فقط برای نگه داشتن یه چیز دیگه توان داشتم. بین زندگیم و اون روابط، من اولی رو انتخاب کردم.

 

و خیلی احمقانه، حتی این هم یه ربط فسقلی به بمب ساعتی بودنم داره. چون درواقع، این اولین بار نیست که همچین حسی به خودم دارم... که دارم منفجر می‌شم و ممکنه به آدم‌های دور و برم بترکم. یه چیزی تو مایه‌های دیالوگ هیزل گریس توی کتاب The Fault in Our Stars که می‌گفت «من یه نارنجکم. و یه زمانی می‌رسه که قراره منفجر شم و دلم می‌خواد تا جای ممکن تلفات رو کم کنم». منم از یک نظری می‌خواستم تلفات رو کم کنم... از اون نظر، اوضاع خوب پیش رفت :)

 

خب، از هر دری حرف زدم. فکر کنم دیگه دلم راضی شده‌باشه این رو پست کنم و بذارمش توی صفحۀ اصلی سیانیکل :)

 

الان 25 جولایه، ساعت 03:48 صبح... توی دلم خالیه، پوستم مورموره و انگار به جای استخون زیر پوستم گچ کم‌تراکم و توخالی هست. در خونه مثل همیشه قفله و حس خوبی به رفتن توی تخت و خوابیدن ندارم. طبق برنامۀ بی‌اعتباری که دادن، برق فردا ساعت 11 تا 13 می‌ره و من می‌خوام سعی کنم تا جایی که می‌تونم بیدار بمونم و روی کینگکارد یا پوست مار کار کنم تا به جاش وقتی که برق نیست بخوابم... و امشب هم مثل همۀ شب‌های دیگه می‌گذره و تمام می‌شه~

Diamond-print💎
Made By Farhan