Blue & A Light Shade of Grey
آبی و طیفی روشن از خاکستری
این روزها همه چیز آبی و خاکستریه. ولی تیره نیست، توی طیف روشنشه. مثل آبی آرومه، مثل خاکستری بیتفاوت. اتفاق خاصی در جریان نیست. چند وقتی هست آدمهایی که تو زندگیم نیستن به زور هل نمیدن بیان تو؛ ولی خب، اینطور که بوش میاد ذهن و زندگیم فضاها و مرزهای کاملاً مجزایی دارن. اما هیچ اشکالی نداره. هر چی نباشه خودم از همون اول میدونستم با قطع ارتباط همه چیز قطع نمیشه. خاطرات همیشه باقی میمونن، هم خوبش و هم بدش. و من این موضوع رو هم دوست دارم و ازش بیزارم. خاطرات برام باارزشان، حتی بعد از اینکه مشکلاتی به وجود میاد. یه سری آدمها هستن که چند وقتی هست احساسم به خودشون تغییر کرده، ولی خاطراتشون رو هنوز دوست دارم. اگه بگم حسم به اون خاطرات کوچکترین تغییری نداشته قطعاً دروغ گفتم، دلخوری روی همه چیز سایه میاندازه. ولی اون سایه روی خاطرات خوب، درست مثل خاکستری این روزها، خیلی خیلی روشنه. یه کم رنگ و رو رفتهشون کرده، ولی زیباییشون رو نبلعیده.
بالأخره قبول کردم که امتحانات واقعیه و از رگ گردن نزدیکتر =) شروع کردم به درس خوندن. برخلاف چیزی که ازش میترسیدم، قدرت تمرکز و فهمم اونقدر هم ضعیف نشده. بااینکه زود شروع نکردم، اوضاع بدک نیست. زبان هم اونقدر که تصور میکردم از ذهنم نپریده. البته همیشه در حالت عادی خوبم، ولی نمیفهمم چرا دو ترم گذشته سر کلاسها زیاد تپق میزدم و کلمات رو فراموش میکردم. امیدوارم بدتر نشدهباشم. حالا دیگه نصف کارشناسی رو تمام کردم. دیگه دارم وارد مرحلۀ جدیتر از قبل میشم. درسهای تخصصی که از قبل بلدشون نیستم و واقعاً باید بشینم یادشون بگیرم. نمیتونم این وسط با استرس «نکنه من خنگم و نمیتونم چیزی یاد بگیرم» یا «به اندازۀ فلانی باهوش و به اندازۀ بهمانی سختکوش نیستم» و چرندیات مثل اینها سر و کله بزنم. با خودم فکر میکنم که کاش نورا سید بودم. کاش میدونستم «آدمهایی که استقامت بالایی دارن، متفاوت از بقیه خلق نشدن... تنها فرقشون اینه که هدف واضح و دقیقی توی ذهنشون دارن و عزمی قوی برای رسیدن به اون هدف. استقامت برای تمرکز کردن توی زندگیای که از حواسپرتیها لبریز شده ضروریه. استقامت یعنی این توانایی که... سرت رو بندازی پایین و بدون نگاه کردن به اطراف و نگرانی برای اینکه کی ممکنه ازت جلو بزنه، توی مسیر خودت شنا کنی». متأسفانه بیشتر اوقات یادم میره. من نورا سید نیستم.
حالا که دارم درس میخونم، وقت کمتری برای نوشتن دارم. راستش بگی نگی خوشحالم. این اواخر دارم یه جور حس عجیب به نوشتن پیدا میکنم. عجیب از نوع بدش. مطمئن نیستم باید چه اسمی بهش بدم، معادلهای دیکشنری که وسواس و عقدهان به نظرم چندان درست و دقیق نمیان. ولی اگر قبلاً به کلمۀ obsession برخوردهباشین... چنین چیزیه. وقتی با تیا دربارهش حرف میزدم، چیز جالبی گفت: شاید واقعاً دارم دچار جنون میشم.
مطمئن نیستم بخوام با جزئیات بگم چه چیزهایی توی سرم میگذره. خیلی قشنگ نیستن. از یه طرف به خودم حق میدم و از یه طرف به نظرم کاری که مدام توی سرم بهش فکر میکنم درست نیست. نه که کار خطرناک و اشتباهی باشه و به کسی آسیب بزنه. نه، هیچ جور هزینهای (مالی، جانی، روانی و...) برای کسی نداره. فقط... فقط احساس میکنم با انجام دادنش دیگه «من» نیستم. هر روز دارم برای به دست آوردن چیزهایی که فکر میکنم برام درست و مناسب و لازمه، بیشتر و بیشتر از سیای موردعلاقهم فاصله میگیرم. درواقع، فکر کنم اون داره از من فاصله میگیره. چون حس میکنم من گیر افتادم.
انگار درجا میزنم. روی تردمیل نیستم. مرداب هم نیست که فرو برم. شاید... نمیدونم. شاید یکی از اون اسباببازیهایی باشه که موشخرماها و همسترها توش میدون؟ البته اونم فقط تردمیل همسترهاست. به هر حال، نکتۀ اصلی اینه که من سر جامم. زور و میزنم ولی جایی نمیرم. اما میتونم ببینم اون سیا کوچولو داره با ترس و گریه سرش رو تکون میده -انگار نمیتونه و نمیخواد باور کنه که من آیندۀ خودشم- و عقب عقب میره و ازم فاصله میگیره.
امیدی ندارم، ولی کاش یه روزی دوباره برگرده. اگه شد، فکر کنم بخوام این نامۀ فسقلی رو از طرف من داشتهباشه: «هی کوچولو. برای ترسوندنت عذر میخوام. برای ناراحت کردنت هم همینطور. منم خیلی با چیزهایی که دیدی راحت نبودم، دوستشون نداشتم و ندارم. خودت هم میدونی، اونجا بودی و دیدی که چقدر سعی کردم نگهت دارم. ولی زورم نرسید. زورم به اتفاقاتی که از کنترلم خارج بود، به غریبهها، حتی به دوستها و خانوادهم نرسید. هنوز هم وقتی Decalcomania رو گوش میکنم یادت میافتم، بعید میدونم روزی برسه که با پلی شدن این آهنگ نیمه کاره ولی بینظیر و پراحساس یادت نیفتم. توی خاطراتم دنبالت میگردم، ولی انگار همیشه از دور تماشات میکنم. خیلی عجیبه، انگار واقعاً هیچوقت «تو» نبودم. فکر کنم هرگز هم بهت برنگردم. میدونم که ازم ترسیدی، همیشه میدونستم از چنین آدمهایی خوشت نمیاد. راستش رو بخوام بگم، من هم خیلی میترسم. خواهش میکنم هر چیزی رو ازم نمیپذیری، این یکی رو قبول کن: من هیچوقت رهات نکردم. نخواستم که رهات کنم. ولی زورم به نگه داشتنت نرسید. متأسفم.»
خب. از اونجایی که این روزها خاکستری و بیتفاوتان و براشون اهمیتی نداره که من برای سیای کوچولوم دلتنگ و محزونم، مجبورم مثل آدم بزرگها، مثل کسی که از سن کم ازم انتظار داشتن باشم، اشکهام رو قورت بدم و برم سراغ مسئلۀ بعدی. چیز دیگهای که این روزها کنترلم میکنه تا کمتر سر نوشتن وسواس و جنون به خرج بدم، فیلمه. به پیشنهاد دختر خالهم -که هیچ وقت از قبول کردن پیشنهاداتش پشیمون نشدم- سریال جدید شروع کردم: The Walking Dead.
داستانش از اون چیزهاییه که منو جذب میکنه: اون رویی از حقیقت انسان رو نشون میده که ترجیح میدیم ازش فرار کنیم، بهش فکر نکنیم و دربارهش حرف نزنیم چون نمیخوایم بهش اقرار کنیم. این واقعیت رو به تصویر میکشه که آدمیزاد برای بقا چی کار میکنه. عشقم به اینطور موضوعات توصیفناپذیره. استرس سریال خیلی بالائه. اگه دیدهباشین خودتون میدونین: باید هر لحظه آمادۀ مردن هر کسی باشین. کارگردان به هیچ جاش نیست که کی شخصیت اصلی و مهمیه و کی نیست :) و البته، خیلی خوب میدونسته کدوم کارکترها قراره از نظر بینندهها کراشتر باشن. دقیقاً همونها رو توی دلهرهآورترین خطرات میاندازه! فکر کنم همین امروز پنج شش باری سکته کردم، رفتم اون دنیا و برگشتم. این رو خیلی بهتر از سریالهای دیگه میبینم، حتی چهار-پنج قسمت هم پشت سر هم دیدم. خوشحالم!
به جز اون... خب، واقعاً هیچ چیز دیگهای در جریان نیست. مسخرهست که چرا برای یه مشت اتفاق روزمره و عادی اومدم پست جدید زدم. راستش فکر میکردم میخوام درمورد اینکه کینگکارد داره خوب پیش میره حرف بزنم، همینطور اغواگر (با جاک دربارهش حرف زدم، اون داره جلو جلو میخونش و نظر میده تا بتونم خوب پیش ببرمش... صجبتمون دربارۀ داستان و برنامهای که براش دارم خیلی ذوقزدهم کرده که تمامش کنم). فکر میکردم قراره یه کم هم دربارۀ همون جنونم صحبت کنم. اما هنوز نمیتونم. میخوام اول تصمیمم رو بگیرم. عملیش کنم -دستکم شروعش کنم. شاید بعد از اون دربارهش حرف بزنم. بگم خوب پیش رفت یا نه. بگم نتیجه غیرمنتظره بود یا طبق پیشبینیم. بگم حسم به کل این موضوع بهتر شده یا بدتر. امیدوارم جواب هر سه تاش اولی باشه... نمیخوام یه لذت دیگه رو هم از دست بدم. خیلی میترسم.
ساعت هنوز ده شب بیستم آگوست نشده. همونطور که به خودم قول دادم، از هشت شب به این ور فیکشن ننوشتم و سعی میکنم به هیچ کدوم از کارهایی که در حال حاضر روشون کار میکنم هم فکر نکنم. شیکم تمام شده، جانگکوک هنوز تو گوشم Decalcomania میخونه و امیدوارم کارکترهای موردعلاقهم توی این فصل چیزیشون نشه... و همینطور امیدوارم اوضاع بیشتر از این از کنترلم خارج نشه، همیشه ترسیدن داره واقعاً خستهم میکنه... .