Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
Cia Moon
Cia Moon Monday, 28 July 2025، 02:22 AM

Mouth to No Ear

 

دهن بدون گوش

 

وقتی بخش سیانیکل باز شد، فکر می‌کردم قراره پست‌های خوب و بد قاطی هم توش آپ شه. اما حالا به لیست کوتاهم نگاه می‌کنم، چه اون‌هایی که پست شدن و چه اون‌هایی که منتشرنشدن و توی صفی که شاید هیچ وقت به سر نرسه انتظار می‌کشن، و می‌بینم که بیشترشون چیزهای منفیه. حالِ بده. گله و شکایت و ناامیدیه. این عصبی و ناراحتم می‌کنه. از این بدم میاد که اینطور با مدرک و دلیل ببینم این اواخر بیشتر از اینکه حالم خوب باشه، بد بوده و بیشتر از اونکه لذت ببرم، داشتم دوام می‌آوردم. با خودم درگیر بودم که این پست رو باز کنم یا نه.

 

چند بار به خودم گفتم اشکال نداره، نگهش می‌دارم و بعد از یه بار که یه پست خوشگل و گوگولی و فلاف‌طور نوشتم، بعد این رو می‌نویسم. اما نه. نمی‌تونم. دقیقاً به‌خاطر همین صبر کردن‌هاست که وضعم اینه. همیشه منتظرم حالم خوب بشه تا بگم حالم بد بوده. شاید الان این رو پست نکنم. شاید هیچ وقت نکنم. اما می‌خوام دست‌کم بنویسمش. بهش نیاز دارم.

 

دیروز بعد از مدت‌ها سر و کله زدن با خودم بالأخره تسلیم شدم و اون اطلاعیه رو توی چنل و وبلاگ گذاشتم. می‌دونستم باز هم اون‌هایی که همیشه بودن و کامنت می‌دادن و اصلاً مخاطب اصلی اون پیام نبودن بیشتر جواب می‌دن، همینطور هم شد :) خیلی گوگولی‌ان. چند نفری هم جدید بودن، دیدنش خیلی خوشحالم کرد. اما امروز صبح که بیدار شدم یه چیزی کف دلم سنگینی می‌کنه. قلبم حس شربت معده‌ای رو داره که چند ماه دست‌نخورده یه گوشه ول شده‌باشه. انگار یه چیزی تهش ته‌نشین شده و زیرش سنگینه. یه جایی زیر سینه‌م موقع نفس کشیدن تیر می‌کشه.

 

همون موقع که داشتم اطلاعیه رو می‌نوشتم هم بهش فکر می‌کردم و نگرانش بودم. اما امروز نگرانیش هزار برابره. «اگه اون همکاری فسقلی و خود نشون دادن چندتا خواننده که تا الان سایلنت بودن فقط یه تصمیم تکانشی و احساسی و یک باره به همون اطلاعیه بوده‌باشه، چی؟» می‌دونم احتمالش زیاده؛ نگرانشم چون قبلاً بارها و بارها تجربه‌ش رو با موضوعات دیگه داشتم.

 

نمی‌دونم چطور بگمش. حتی وقتی فقط بهش فکر می‌کنم نگران اینم که بعضی از بچه‌ها از شنیدن افکارم ناراحت شن. اما واقعیت اینه اون‌هایی که ممکنه به‌خاطرش ناراحت شن دقیقاً همون‌هایی‌ان که هیچ وقت سر این موضوع باعث ناراحتی و دلخوری من نشدن؛ یعنی اصلاً افکارم شامل اون‌ها نمی‌شه. خیلی عجیبه. نمی‌دونم بشه بهش گفت پارادوکس یا نه؛ فقط می‌دونم تضاد عجیبیه.

 

به هر حال، چیز اصلی‌ای که می‌خوام بگم اینه که مدام با خودم سر این درخواست سر و کله می‌زدم چون می‌دونستم که وقتی به زبانش بیارم، ارزشش برام تغییر می‌کنه. یه سری چیزها هست که انتظار داری آدم‌ها خودجوش بهت بدن. ولی اون‌ها به هر دلیلی این کار رو نمی‌کنن. شاید فکر نمی‌کنن حقت باشه، شاید فقط براشون اهمیتی نداره، شاید هم به نظرشون لیاقتش رو نداری. به هر دلیلی، ازت دریغ می‌شه. و اگر چیزی باشه که خیلی بهش نیاز داشته‌باشی، به یه مرحله‌ای می‌رسی که درخواستش کنی؛ گاهی حتی براش التماس کنی.

 

تا حالا فقط سه بار رو می‌تونم به یاد بیارم که به این مرحله رسیده‌باشم و دو بار اولش نتیجۀ متفاوتی داشته.

 

دو تابستون قبل‌تر، یه بار از یه آشنا خواستم ویژگی‌های مثبت و منفی شخصیتم رو از نظر خودش بگه. این چیزی بود که کوچ ازم خواسته‌بود از اطرافیانم بپرسم. چند ماهی بود که داشتم Coaching رو امتحان می‌کردم و برای اون زمانم، واقعاً مفید بود. اما اون تابستون به چند دلیل متوقفش کردم و تا الان دیگه سمتش برنگشتم. صادقانه فکر هم نمی‌کنم توی موقعیت الانم می‌تونست کاری از پیش ببره. بگذریم. اون آشنا چندتا مورد گفت و یکی از مواردی که به‌عنوان ویژگی خوب و مثبتم گفت این بود: «وقتی از چیزی ناراحت باشی یا مشکلی باشه، بهمون میگی».

 

اون زمان لبخند زدم و خیلی ساده فقط تشکر کردم که جوابم رو داده. ولی از همون موقع تا حالا، هزاران بار بهش فکر کردم. اولین مشکل درمورد این جواب اینه که... خب، نه درسته و نه دقیقاً اشتباهه. من معمولاً ناراحتیم رو برای خودم نگه می‌دارم (به هزاران دلیل شخصی و غیر شخصی و روانشناختی که تو این پست قرار نیست حرفی ازشون بزنم). وقتی کسی ناراحتم می‌کنه معمولاً چنین خط فکری‌ای دارم «خودش حال خوبی نداره»، «الان عصبانیه، منظوری نداشت»، «درگیری و دغدغه‌هاش زیادن. حتماً حواسش نبوده»، «منظوری نداشت. پیش میاد»، «اخلاقش اینه، با فلانی هم چنین کاری کرد. مشکلی نیست»، «موضوع دربارۀ من نیست. به‌خاطر بهمان مشکل/طرحواره‌ای که داره اینطوری رفتار کرد یا حرف زد. دست خودش نیست. باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام... .

 

همونطور که باهاش کنار میام، کم‌کم احترامی که طرف مقابل به خواسته و نیازهای من می‌ذاره، مثل احترامی که خودم به خواسته و نیازهای خودم می‌ذارم، کوچک و کوچک و کوچک‌تر و محو می‌شه. چند وقت پیش یه جا خونده‌بودم که وقتی مدام در برابر خواسته‌های دیگران از خواسته‌های خودتون کوتاه میاین، خواسته و راحتیتون برای اون‌ها بی‌ارزش می‌شه. به تدریج و ناخودآگاه این فکر شکل می‌گیره که «اون در هر صورت کوتاه میاد» و به این ترتیب از جایی به بعد اصلاً اهمیتی به اینکه نظر شما چیه و شما چی می‌خواین داده نمی‌شه. این فکر، در خیلی موارد، بیشتر از اونکه تقصیر فرد مقابل باشه، تقصیر خود شماست.

 

وقتی بهش فکر می‌کنم، خیلی خوب می‌تونم شواهد و مدارکش رو توی روابط خودم ببینم. من معمولاً «تابع جمع»ام، موقع برنامه‌ریزی‌هایی که به هماهنگی نیاز داره، من اونی‌ام که می‌گه «هر جور تو راحتی. من باهات هماهنگ می‌شم». اوایل همه چیز عادیه. ولی از یه جایی به بعد، توی برنامه‌ریزی‌های بعدی دیگه کسی نمی‌پرسه من چی فکر می‌کنم یا به نظر من چی کار کنیم. جواب به نظرشون از قبل مشخصه. از یه جایی به بعد اگر من تابع جمع نباشم یا نظر خودم و مخالف با بقیه داشته‌باشم دارم غر می‌زنم و بدقلقی می‌کنم.

 

هوف، بذار برگردیم به بحث ابراز ناراحتی. همین سناریو توی ابراز ناراحتی هم تکرار می‌شه. وقتی همیشه کنار میای، چنین مسیرهای فکری‌ای ایجاد می‌شه که «این کار ناراحتش نمی‌کنه» یا بسته به اینکه دقیقاً با چه جور آدمی طرفی، «اون که به هر حال می‌بخشدم». وقتی بالأخره ابراز ناراحتی کنی، به احتمال با جواب‌هایی مثل «چقدر عوض شدی» (معمولاً با لحن دلخور و طلبکار)، «داری بزرگش می‌کنی» و از این قبیل روبه‌رو می‌شی.

 

دومین مشکلی که درمورد جواب «وقتی از چیزی ناراحت باشی یا مشکلی باشه، بهمون میگی» وجود داره، اینه که این ویژگیم بی‌فایده‌ست. وقتی حرفی زده می‌شه، انتظار برای دریافت جواب مناسب به وجود میاد. اما از اون دفعاتی که حرف زدم، جواب مناسب نگرفتم. بار اول عملاً نادیده گرفته‌شدم. درخواستم شنیده‌شد و بااینکه ساده‌ترین و طبیعی‌ترین خواستۀ ممکن بود و هیچجور هزینه‌ای برای کسی نداشت، تمام شنونده‌هاش تصمیم گرفتن ازم دریغش کنن. به خنده‌دارترین شیوه‌های ممکن ازم خواسته‌شد که بزرگش نکنم، کوتاه بیام، کنار بیام، غر نزنم، تحمل کنم و بدونم که این به نفع خودمه.

 

اسپویلر: اون موضوع به نفعم نبود و نتیجه‌ای که اون آدم‌ها انتظار داشتن رو در پی نداشت. حتی به اون نتیجه نزدیک هم نشد. به جاش، نتیجۀ جانبیش این بود که دیگه در بدترین شرایط هم درخواستی از اون آدم‌ها نداشتم. حتی اگر می‌تونستن کمکم کنن و راه رو برام هموارتر کنن، ترجیح دادم راه سخت رو تنهایی برم چون از درخواست کردن ازشون می‌ترسیدم؛ می‌ترسیدم دوباره کمک ازم دریغ شه و دلم بشکنه.

 

درخت افکارم یه ریشۀ جدید درآورد که عمیق توی خاک ذهنم رشد کرد: ترجیح می‌دم چیزی نگم و فکر کنم "خودم ازشون نخواستم. اگر می‌خواستم اون‌ها انجام می‌دادن"، تا اینکه بگم و دوباره بهم ثابت شه که خواسته‌هام اهمیتی ندارن.

 

دومین باری که به این مرحله رسیدم و مجبور شدم التماس کنم، بیشتر از یک سال پیش بود. از یه دوست خیلی نزدیک. دوست ندارم اینجا وارد جزئیات موضوع بشم... ولی موضوع چیزی بود که واقعاً به نظرم نباید به این مرحله می‌رسید. بعد از اینکه رسید، اوضاع تغییر کرد. این بار مثل دفعۀ اول نادیده گرفته نشدم. برعکس، چیزی که براش درخواست کرده‌بودم، با پس و پیشش بهم داده‌شد. اما هر بار که اتفاق می‌افتاد، انگار یه چیزی راه گلوم رو می‌بست. یه حال مزخرف داشتم. انگار یه غریبه توی سرم بود که می‌گفت «این صادقانه نیست. برای خالی نبودن عریضه‌ست. به خواست خودش انجامش نمی‌ده. زوریه. به‌خاطر اینکه تو شکایت کردی و اون حرف‌ها رو زدی حالا داره انجامش می‌ده. از ته دلش نیست، فقط رفع تکلیفه.»

 

من فقط می‌خواستم شنیده‌شم. بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن با خودم درمورد اینکه احساساتم رو توی خودم نریزم و بروزشون بدم، فقط یه گوش شنوا براشون می‌خواستم. توی اون دورۀ خاص، دوست داشتم اون گوش شنوا دوستم باشه؛ کسی که قبلش بارها و بارها بهم گفته‌بود با ریختن همه چیز توی خودم، فقط خودم رو اذیت می‌کنم. فکر می‌کردم اونی که بهم گفته‌بود خودم رو نشون بدم، وقتی خودم رو نشون بدم بهم توجه می‌کنه، گوش می‌کنه. ولی وقتی من کوتاه اومدم و تسلیم شدم و خواستم ماسک کوفتی «خوبم، فقط خسته‌ام» رو کنار بذارم، گوشی برای شنیدن «خسته نیستم، ناراحتم» وجود نداشت.

 

از این بی‌توجهی، از اینکه همیشه وسط حرفم پریده می‌شه و هر بار من دهن باز می‌کنم موضوع عوض می‌شه تا به طرف مقابل برسه گله کردم. رفتار درست شد، اما افکار من بدتر شد. بدبینیم همیشه کار دستم می‌ده. اون صدائه انگار همیشه یه گوشۀ مغزم نشسته و منتظر بهونه‌ست تا بهم یادآوری کنه چرا نباید دهن کوفتیم رو برای ابراز ناراحتی باز کنم. همیشه پشت سرم ایستاده و منتظر یه نشانه‌ست تا دوباره ماسک «فقط خسته‌ام» رو بذاره جلوی صورتم و هموطور که گرهش رو محکم‌تر از قبل پشت موهام می‌بنده، بگه: «حالا دختر خوبی باش و دیگه درش نیار تا خسته‌تر از این نشی».

 

دوست داشتم یه بار برگردم و با آرنج بکوبم تو دهنش. بهش بگم «دیدی اشتباهی می‌کردی؟ دیدی نیازی به دروغ بافتن ندارم؟» ولی متأسفانه تا الان همیشه حق با اون بوده. حالا که به این سن رسیدم هم می‌دونم که همیشه حق با اون خواهدبود. من حتی از اون سنی که می‌تونستم گله و شکایت کنم هم گذشتم. حالا دیگه اگر مشکلی داشته‌باشم، فقط 10-15 دقیقه برای گریه کردن درباره‌ش وقت دارم. بعدش باید پا شم، سریع خودم رو جمع و جور کنم و وایسم پای گاز، یا تمیزکاری کنم، یا برم بانک، یا... .

 

اینطوری شد که یه نتیجۀ دوم به وجود اومد. وقتی التماس می‌کردم، حتی اگر چیزی که می‌خواستم بهم داده می‌شد، به جای اینکه بهتر شم احساس بدتری پیدا می‌کردم. انگار حقم نبود. انگار به زور گرفته‌بودمش. انگار طرف مقابل میل و رقبتی به دادنش نداشت و فقط برای اینکه من دهنم رو ببندم و دیگه درخواست و ناله و التماس نکنم اون رو بهم داده‌بود؛ برای ساکت کردنم، برای رفع تکلیف، برای کم کردن یه بار از سرش.

 

بار سومی که به این مرحله رسیدم پریروز بود و واقعاً امیدوارم این بار یه نتیجۀ جدید بگیرم. از یه جایی به بعد، می‌دونستم فیکشن نوشتن رو شروع کردم تا اینطوری برای خودم گوش پیدا کنم. فقط فرقش این بود که این بار من به جای دهنم با دست‌هام حرف می‌زدم، با نوشتن. و این بار به جای گوش کردن، دیگران می‌خوندن. این رو وقتی پذیرفتم که دیدم چقدر داستان‌هام، حتی فانتزی‌ترین‌ها و غیرواقعی‌ترین‌هاش، انعکاس زندگی خودم‌ان. دست‌کم در یک دوره، در یک برهه از زمان.

 

حس یه بچۀ نغ‌نغو رو دارم که مامانش از غر زدنش خسته شده و توجهی بهش نداره. می‌ترسم تا آخر عمرم نتونم این رو بپذیرم که شاید آدم‌ها نمی‌خوان من رو بشنون. نپذیرم و تا دنیا دنیاست و تا زنده‌م بدوم دنبال گوش‌های بیشتر و این دقیقاً قسمتیه که این روزها آزار می‌ده. یه روزهایی، من گوش‌های شنوا دارم. اما با لجاجت و سرتقی دارم می‌دوم و فریاد می‌زنم تا صدام رو به اون گوش‌هایی برسونم که پشتشون رو بهم کردن و نمی‌خوان من رو بشنون.

 

ساعت هنوز 8 شب 29ام جولای نشده. و این موضوع، هرچند در ظاهر ساده، اونقدر برای من ناراحت‌کننده‌ست که حتی نتونستم توی یک روز بنویسمش. دیروز شروع کردم. جایی وسط متن، با سینه‌ای سنگین و نفس تنگ لپتاپ رو بستم و رهاش کردم. و امروز برای کامل کردنش برگشتم. و هنوز امیدوارم که بار سوم، بالأخره اون بچۀ درونم که خودش رو محتاج شنیده‌شدن می‌دونه، راضی بشه~

🫐آخرین کامنت‌ها:
این پایین ۰ کامنت هست💬
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Made By Farhan