Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
۲۰ مطلب توسط «Cia Moon» ثبت شده است
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 27 January 2026، 11:32 PM

Survival Pandemic

 

بقای همه‌گیر

 

با خوشحالی به همه می‌گم از ریدربلاک (reader-block) دراومدم. اینکه دو هفته گذشته و من دارم سومین کتابم رو می‌خونم از اون موضوعاتیه که مدرکش (کتاب‌هایی که روی قفسه برج کردم) باید جلوی چشمم باشه تا خودم باورش کنم. خیلی وقت بود با این تمرکز، با این سرعت چیزی نخونده‌بودم. اونقدر تشنۀ خوندنم که تقریباً اهمیتی نداره کتاب چی باشه. اولیش «عشق پیچیده» بود، یه عاشقانۀ نوجوانانه، از اون عشق‌های دارک هورمونی که در حالت عادی از صد قدمیشون رد نمی‌شم. احتمالاً همون موقع که همچین کتابی، چه ساعت سه صبح و چه سر میز صبحانه، از دستم نمی‌افتاد باید می‌دونستم یه جای کار می‌لنگه. بعدش «درمان» از سباستین فیتسک رو خوندم، یه داستان با روانشناختی دارک و ژانر جنایی-معمایی. توی تقریباً یک هفته‌ای که طول کشید تا تمامش کنم، فقط یک روز بود که هیچی نخوندم؛ باقی روزها بالای هشت -شاید هم ده- بخش ازش رو تمام کردم.

 

یکی دو ساعت پیش «1984» از جورج اورول رو شروع کردم. بااینکه فقط دو بخش خوندم، چندین پاراگراف ازش توی سیومسیجم انتظار ارسال شدن می‌کشن تا به نحوی بخش‌هایی که برام معنادارتر بودن متمایز بشن. هنوز نمی‌تونم با اطمینان بگم بهترین زمان‌بندی رو برای شروعش داشتم یا بدترین. موقع خوندنش سردرد بدی گرفتم؛ انگار یه کرم بزرگ داخل جمجمه‌م بود، زیر لایۀ خاکستری مغزم. از یه سمت به سمت دیگه می‌خزید و می‌لولید و با خودش سم و مرگ رو توی کل سرم حرکت می‌داد. احتمالاً به‌خاطر فلش‌بک‌ها باشه، نه؟ شک ندارم آدم‌های زیادی هستن که اگر الان کتاب رو بخونن چنین حسی بهشون دست می‌ده. خاطرات و حقایق زیادی برای مرور کردن هست.

 

وقتی آخرین بخش موردعلاقه‌م از کتاب رو می‌نوشتم که نگه دارم، فهمیدم بالأخره وقتشه این پست رو بنویسم. شاید تحت تأثیر وینستون اسمیت باشم، کی می‌دونه؟ شایدم هم نباشم. هر چی نباشه، چند وقتی هست دارم به موضوع فکر می‌کنم. چند وقتی هست می‌دونم از ریدر-بلاکی درنیومدم و اینکه یکهو به فیلم و سریال دیدن علاقه‌مند شدم هم واقعاً علاقه‌مندی نیست. حتی اینکه یکهو پروژۀ نوشتن «اغواگر» توی سراشیبی پیشرفت افتاده هم از شور و اشتیاق نیست. بعید می‌دونم دیگه اصلاً چنین شوقی توی وجودم باقی مونده‌باشه. به نظرم چنین حسی حالا به نوعی یه منبع جادویی و کمیاب به حساب میاد؛ شاید حتی بشه گفت افسانه‌ایه.

 

اما جای اون جادو توی وجودم خالی نمونده، فقط با چیز دیگه‌ای پر شده. باید همون چیزی باشه که دون میگوئل توی کتاب «چهار میثاق» بهش می‌گه جادوی سیاه. اگر بخوام احساسات رو بهش نسبت بدم اول از همه به خشم فکر می‌کنم. خشم زیاد، خشم فروخورده. بعد از اون غمه. اما غم عادی مثل ناراحتی یکی دو ساعته به‌خاطر یه موضوع واضح بیرونی نیست. دلخوری‌ای که بشه حلش کرد نیست. بیشتر به سوگ می‌مونه. سنگینه، فلج‌کننده‌ست و نمی‌شه کاری باهاش کرد. حتی نمی‌شه به دوش کشیدش؛ آدم زیر سنگینیش له می‌شه. مال من یه نفر هم نیست. انگار توی هوا گردش رو پاشیدن. نفس که می‌کشم، یه چیزی گلوم رو می‌سوزونه و انگار به سینه‌م که می‌رسه همونجا یخ می‌زنه، جا رو تنگ می‌کنه؛ نفس کشیدن از قبل سخت‌تر می‌شه. توی چشم‌های بقیه می‌بینم که اون‌ها هم سخت نفس می‌کشن. کسایی که نمی‌تونم ببینم توی کلماتشون خونده می‌شه. کسایی که نه دیده می‌شن و نه کلماتشون رو می‌شه خوند و شنید رو همونجا توی سینۀ خودم حس می‌کنم. انگار قلبم برای خودم تنها نیست. الان بیشتر از هر زمانی به مفهوم «آن» توی ادبیات پی می‌برم: بنی آدم اعضای یکدیگرند.

 

زیر این غم، زیر این سوگ برای کسی که از دست ندادم، یه تمایل هست. یه عطش که شعله‌هاش به داغی همون غضبی‌ان که مدت‌ها درون خودم زندانی کردم و حالا از هر زمانی به فرار نزدیک‌تره. یه میل به عمق همون غمی که تا مغز استخوانم ریشه دوونده و روحم رو فلج کرده. نوعی تشنگی که باهاش غریبه نیستم و قبلاً بارها به سیراب کردنش فکر کردم؛ حالا ترس اینکه بیشتر از فکر کردن پیش برم از همیشه ملموس‌تره.

 

من از ریدر/رایتربلاکی درنیومدم و یکهو معجزه‌وار به سریال دیدن معتاد نشدم. من فقط دارم فرار می‌کنم. همونطور که همیشه فرار کرده‌ام. فرار می‌کنم چون زیر اون خشم و غم و عطش، ترسیده‌ام. از این کتاب به اون یکی پناه می‌برم چون وقتی کتاب رو پایین می‌ذارم، به شکل احمقانه‌ای آرزو می‌کنم که حمله‌های شبانه و مشکل فلج خوابم برگرده. حالا که سریالم تمام شده و هنوز نمی‌دونم می‌خوام چی رو جایگزینش کنم، چیزی نیست تا حواسم رو از حس مزخرف عذاب وجدان پرت کنه. شرم برای گناهی که مرتکب نشدم یقه‌م رو گرفته و این هم از همون چیزهاییه که گردش رو توی هوا پاشیدن و فقط برای من نیست.

 

من فقط زنده‌ام و این داره من رو می‌کشه. اما این مرگی نیست که به درد پایان بده و درمانش بشه. نه. زجره. چون مرگ چیزیه که می‌خوام و این فقط توهمی عذاب‌آور و بی‌پایان از چیزی که می‌خوام رو بهم می‌ده. مرگ نه حادثه‌ست، نه انتخابه. در این لحظه، برای من آرزویی محاله. اما در تمام دوران، فکر می‌کنم بیشتر از هر چیزی شانس باشه. شانسی که گویا این روزها خیلی‌ها آرزوش رو می‌کنن. شاید نه مثل من در جایی که ممکنه دیده‌بشه؛ شاید با صدای بلندتر، شاید در چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمۀ خودشون که همونطور که جورج اورول می‌گه تنها چیزیه که واقعاً برای خود آدمه.

 

همه‌ش شش سال بعد از کرونا، همه‌گیری دیگه‌ای شروع شده که کسی نمی‌بینه، همه‌گیری‌ای فقط برای مایی که کلمات این متن به چشممون آشناست. توی اخبار ازش گفته نمی‌شه. هیچ دستگاهی وجود نداره که بتونه ویروسش رو شناسایی کنه. نمی‌دونم چند نفر دیگه مثل من ازش باخبرن؛ نمی‌دونم چند نفر حتی زودتر از من متوجهش شدن. فقط می‌دونم که ماسک زدن و قرنطینه کردن خودمون توی چهاردیواری خانه و اتاق‌هامون فایده‌ای نداره. من بهش مبتلام. می‌دونم که میلیون‌ها آدم دیگه هم هستن. توی هوا گرد حس گناه بازمانده پاشیدن. اون چیزی که همه‌گیر شده بقاست؛ اون چیزی که برای ما انسان‌ها فقط با شانس نصیب می‌شه، اون چیزی که ازش خشمگینم، اون چیزی که ازش غمگینم، اون چیزی که به‌خاطر از دست ندادنش سوگوارم.

 

دیگه چیزی تا 00:00 و رفتن به 28 ژانویه نمونده. اتاقم سرده و امشب هم نمی‌خوام هیتر روشن کنم. قصد خوابیدن هم ندارم؛ فهمیدم می‌خوام چه فیلمی رو جایگزین سریالی که شب تا صبح زیر پتو تماشا می‌کردم کنم. با همۀ چیزهایی که از «انجمن شاعران مرده» شنیدم، انتظار بالایی ازش دارم. فکر می‌کنم ذهنم رو درگیر کنه؛ می‌ترسم درگیر همون چیزیم کنه که در تلاشم ازش فرار کنم. فردا دومین امتحانمه. اما حسی بهم می‌گه قراره تا زمان امتحان بیدار بمونم و این جمله و تمام «کاش‌»هایی که توی ذهنمه رو پشت سر هم مرور کنم: اون چیزی که همه‌گیر شده بقاست. کاش اون برفی که مردم سرشون رو زیرش می‌کنن سمت من هم می‌بارید. کاش فکر نمی‌کردم. کاش نمی‌دونستم. کاش نمی‌دیدم. کاش نبودم که ببینم.

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 27 January 2026، 12:51 AM

Therapy

 

کتاب درمان، نوشتۀ سباستین فیتسک رو چند روز پیش تمام کردم. داستانش از همون قسمت‌های اول جذبم کرد و به لطف ژانر معمایی و جوری که نویسنده به خوبی اطلاعات رو تکه تکه پخش کرده‌بود، آدم رو کنجکاو و تشنه نگه می‌داشت تا نتونه برای مدت خیلی طولانی کتاب رو پایین بذاره. من خودم رو در زمینۀ کتاب خوندن کندخوان می‌دونم، و تقریباً توی یک هفته تمامش کردم. اون بین فقط یک روز کلاً سمت کتاب نرفتم؛ اما باقی روزها، وقتی شروع می‌کردم نزدیک به ده بخش پشت سر هم می‌خوندم. بااینکه چیزهایی درموردش وجود داشت که عصبیم کرد و کیفیتش رو در نظرم پایین آورد، کتاب خوبی بود و دوستش داشتم.

 

اول از همه با مقدمۀ داستان شروع می‌کنم. در بخش‌های اول کتاب، ما با پدری آشفته طرفیم که گم شدن دختر دوازده ساله‌ش زندگیش رو زیر و رو کرده. ویکتور لارنس یه روانپزشک کاربلد بوده اما وقتی دخترش جوزفین بدون هیچ ردی ناپدید می‌شه، مطبش رو می‌بنده و کاملاً به هم می‌ریزه، از زندگی اجتماعیش فاصله می‌گیره و گاهی حتی آرزو می‌کنه که کسی بهش زنگ بزنه و بگه جسد دخترش رو پیدا کرده. بعد از گذشت چهار سال و پیدا نشدن هیچ اثری از جوزفین بیچاره که در ماه‌های آخر قبل از گم شدنش با بیماری‌ای سخت و ناشناخته دست و پنجه نرم می‌کرده، ویکتور تصمیم می‌گیره تنهایی به ویلای کوچک خانوادگیش در جزیرۀ پارکوم بره. دکتر لارنس قصد داشته اونجا به مصاحبه‌ای که قرار بوده ازش بشه بپردازه و شاید کم‌کم به زندگی برگرده، اما وقتی کسی مخفیانه وارد خانه‌ش می‌شه، همه چیز تغییر می‌کنه.

خانم جوان و ظریفی بی‌صدا و دزدکی پا به ویلا گذاشته. ادعا می‌کنه که قصد آسیب زدن به ویکتور رو نداره و اونجاست تا ازش درخواست کمک کنه. اون خودش رو آنا اشپیگل معرفی می‌کنه و می‌گه به نوع خاصی از اسکیزوفرنی مبتلاست: آنا یک نویسنده‌ست و به ادعای خودش، هر بار که داستانی می‌نویسه، شخصیت‌های کتابش زنده می‌شن و به زندگیش پا می‌ذارن و اون رو وحشت‌زده می‌کنن. ویکتور اول قصد پذیرفتنش رو نداره و بهش توضیح می‌ده که اون دیگه به‌عنوان روانپزشک کار نمی‌کنه. اما وقتی آنا داستان آخرین شخصیت داستانش که زنده شده رو تعریف می‌کنه، نظر ویکتور تغییر می‌کنه. چون چیزهایی که آنا از شخصیت داستانش شارلوت می‌گه، به شکل عجیبی با اتفاقاتی که برای جوزفین لارنس، دختر ویکتور اتفاق افتاده هماهنگی داره.

طولی نمی‌کشه تا ویکتور قانع بشه آنا به نحوی با ناپدید شدن جوزفین ارتباط داره. اون با وانمود کردن به اینکه قصد درمان آنا رو داره، تلاش می‌کنه تمام داستان رو از زن بشنوه تا بفهمه چه اتفاقی برای دخترش افتاده و اگر جوزفین در خطره، اون رو نجات بده. در این مسیر، دکتر لارنس تمام نشانه‌ها و هشدارهای آدم‌های اطرافش درمورد خطرناک بودن این زن رو نادیده می‌گیره و طولی نمی‌کشه تا از این موضوع پشیمان شه... .

 

همونطور که گفتم، از مدل داستان‌هایی بود که به شدت جذبشون می‌شم. از همون اول، من هم همراه با ویکتور شروع به دست و پا زدن کرده‌بودم، توی کلمه به کلمۀ حرف‌ها آنا، توی هر حرکت ریزش که توی کتاب توصیف شده‌بود دنبال نشانه‌ای می‌گشتم که من رو به جوزفین -یا سرنوشتی که دختر بیچاره دچارش شده‌بود- برسونه. توی داستان، نکته‌هایی وجود داشت که اگر سرسری ازشون نمی‌گذشتی می‌تونستن تا حدودی شوک پایان داستان رو برات لایه‌برداری و به سمتش راهنماییت کنن. یه جاهایی وقتی متوجه اون نکته‌ها می‌شدم توی دوراهی دو احتمال گیر می‌افتادم که یا تمام این‌ها حقۀ نویسنده برای گمراه کردنمه یا اینکه از همین الان می‌دونم آخرش چه خبره و قرار نیست سوپرایز شم. با فکر به احتمال دوم یه‌کم از پایان داستان دلسرد شدم. اما وقتی به آخرش رسیدم، تا حدودی غافلگیر شدم؛ نه تنها اون نشانه‌ها الکی و برای گمراه کردنم نبودن و من درست حدس زده‌بودم، رازهای دیگه‌ای هم وجود داشت که تا اون زمان از چشم من خواننده پنهان مونده‌بود و تونست اون شوک ریز رو بهم وارد و پوستم رو مورمور کنه. در کل، از داستان و پایانش لذت بردم و به‌خاطر روند جذابش به کسایی که طرفدار معما و خطر و کمی پیچیدگی هیجان‌انگیزن پیشنهادش می‌کنم.

 

حالا بریم سراغ موردی که موقع خوندن کتاب یه‌کم روی مخم راه می‌رفت. من چاپ سوم کتاب از نشریات تندیس رو دارم که به قلم مهوش خرمی‌پور ترجمه شده. خود ترجمه فوق‌العاده‌ست؛ اما کتاب به خوبی ویراستاری نشده. قلم مترجم روان و کاملاً مناسب داستانه. جملات جذاب ولی ساده‌ان و طوری نیست که مجبور شی برگردی دوباره بخونی تا بفهمی چی به چیه. اما نوشته مخصوصاً درمورد دیالوگ‌ها به ویرایش نیاز داره. از اول تا آخر کتاب، چندین بار این مشکل وجود داشت که گیومه‌ها در جای اشتباه گذاشته شده‌بودن: گیومه‌ای باز شده ولی بسته نشده‌بود؛ دیالوگ بدون گیومه مونده‌بود یا اینکه اشتباهی توی متن اصلی گیومه گذاشته شده‌بود. پیاز داغش رو زیاد نمی‌کنم. اینطور نبود که به‌خاطر این موضوع کلاً کتاب رو بذارم کنار. ولی خب منکر آزاردهنده بودنش هم نمی‌شم.

 

اگر این کتاب رو خوندین، خوشحال می‌شم نظر شما رو هم درموردش بدونم یا اینکه تی کامنت‌ها درمورد جزئیات و پایانش با هم حرف بزنیم. شاید بعداً برای ویرایش این پست برگردم و با یه هشدار اسپویلر، کمی از پایانش هم حرف بزنم. ولی فعلاً فقط می‌خوام این پست رو با چندتا از دیالوگ‌هایی که از کتاب «درمان» دوست داشتم ببندم~

 

من فکر می‌کنم واقعاً چیزی هولناک‌تر از سرگردان ماندن میان آگاهی و الهام وجود داشته‌باشد. می‌دانید چی از این هولناک‌تر است؟
حقیقت. حقیقت!

ویکتور لارنس

 

«می‌دونی چیه ویکتور؟ امید، شبیه شیشه‌خرده‌ای می‌مونه که داخل گوشت پا فرو رفته باشه. تا زمانی که داخل گوشته با هر قدمی که برداری درد می‌کشی. اما اگر اون رو از پات بیرون بیاری، چند لحظه خونریزی می‌کنه تا بهبودی کامل هم مدتی طول می‌کشه، اما در نهایت می‌تونی دوباره راه بری. به این فرایند می‌گویند سوگواری...»

کای

 

Therapy - Sebastian Fitzek

 

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Saturday, 24 January 2026، 04:56 PM

Library of Arcadia

 

کتابخانۀ آرکیدیا یه لیست فسقلیه از کتاب‌هایی که از این به بعد می‌خونم.

معمولاً ژانرهای زیاد و موضوعات متفاوتی می‌خونم؛ پس احتمالش زیاده که وقتی لیست پر و پیمون‌تر شد، شما هم بتونین از توش چیزی که باب سلیقه‌تون باشه پیدا کنین. با کلیک روی اسم هر کتاب، می‌تونین مشخصات و خلاصه‌ش و نظر کلی من درموردش رو ببینین که شاید بتونه راهنماییتون کنه اون کتاب به دردتون می‌خوره یا نه.

برای دیدن لیست بفرمایید ادامۀ مطلب~

 

Diamond-print💎
Welcome to Arcadia Cia Moon
Cia Moon Sunday, 18 January 2026، 08:12 PM

Welcome to Arcadia

 

توی یکی از داستان‌هایی که قصد دارم در آینده منتشر کنم، آرکیدیا یه شهر دوردست افسانه‌ایه که در اون همۀ موجودات، با همۀ خوبی‌ها و کمبودهاشون پذیرفته می‌شن؛ جایی که در اون ناکافی بودن معنا نداره.

مثل خیلی چیزهای دیگه، این داستان هم قراره انعکاسی از نیازهای روانی خودم باشه. اما از اونجایی که نمی‌تونم یه شهر بسازم که توی اون هر کسی مثل خودم جایی برای تعلق داشتن نصیبش بشه، به اینجا رو میارم. اینجا شاید شهر نباشه، شاید نتونم یه چهار دیواری فیزیکی و واقعاً امن براتون بسازم، اما قدم هر کسی که بتونه اینجا رو مثل یه خونه ببینه روی چشمامه.

 

امیدوارم آرکیدیا بتونه آرامشی که مدت‌ها دنبالش بودم رو برام به ارمغان بیاره~

 

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Sunday, 18 January 2026، 07:24 PM

A Fresh Start

 

یک شروع تازه

 

فکر نکن. چند دقیقه‌ست که این پست رو باز کردم. هی دست‌هام میاد سمت کیبورد و قبل از اینکه انگشتم کلیدی رو لمس کنه عقب‌نشینی می‌کنم. فکر نکن. مطمئن نیستم چی می‌خوام بگم یا باید بگم. به‌خاطر این نیست که حرفی ندارم؛ به‌خاطر اینه که حرف برای گفتن زیاده، ولی نمی‌تونم تفکیکشون کنم. دیگه نمی‌دونم چی درسته و چی غلط. فکر نکن. یعنی می‌دونم ها... فقط... می‌ترسم ریسک حرف زدن رو به جون بخرم.

 

کلمات جون دارن و ما آدم‌ها از اونجایی که خودمون رو برتر از باقی عالم می‌بینیم، همونطور که به همه چیز از بالا نگاه می‌کنیم و چیزهای ساده و پیش پا افتاده رو نادیده می‌گیریم، از جون داشتن کلمات هم چشم‌پوشی می‌کنیم. برای همینه که خیلی‌ها به راحتی هر چیزی رو به زبان میارن. یه زمانی یه نفر رو داشتم که باهاش درمورد این موضوع حرف می‌زدم؛ درمورد کلمات و قدرتی که مثل یه جادوی خفته درونشون پنهان شده‌بود. اما بعد از مدتی، اون آدم هم با کلمات خودش ثابت کرد اونقدری که ادعا می‌کنه از این جادو آگاه نیست. از اون به بعد، من حتی بیشتر از قبل از دهن باز کردن می‌ترسم. می‌ترسم منم اونقدری که خودم تصور می‌کنم حواسم به چیزی که از دهنم درمیاد نباشه؛ می‌ترسم منم چیزهایی بگم که بعداً نتونم نتایجشون رو تحمل کنم؛ می‌ترسم یه حرفی به یه آدمی بزنم که چند سال دیگه، وقتی توی آینه نگاه می‌کنم وجدانم به جای انعکاس خودم تصویر شنونده رو بهم نشون بده.

 

شاید اونقدرها که تصور می‌کردم هم درمورد چیزهایی که می‌خوام بگم سردرگم نیستم. احتمالاً بدک نباشه با همین فرمون پیش برم.

 

یه زمانی، عاشق بولت ژورنال درست کردن بودم. اوایل کرونا بود که شروع کردم. یه دفتر نقطه‌ای با یه سری خرت و پرت دیگه سفارش دادم. حتی هشدارهای خانواده‌م مبنی بر اینکه «حالا خودت رو با این کارهای الکی سرگرم نکن که درس نخونی» هم نتونستم ذوقم رو کور کنه. کلی تم مختلف رو امتحان کردم تا به چیزی که می‌تونستم بگم مخصوص منه رسیدم. هنوز هم گاهی برمی‌گردم سراغ این کار. ولی راستش رو بگم، خیلی وقته دیگه نمی‌تونم هر شب بشینم همۀ خونه‌ها رو با ذوق پر کنم و کارهای روزمره‌م رو یادداشت کنم؛ از هفت تا کادری که برای یک هفته می‌کشم نهایتاً دوتاش پر می‌شه. ولی مهم نیست. این موضوع رو پیش کشیدم تا چیز دیگه‌ای بگم: توی اولین ژورنالم، بعد از هفتۀ اول، دو صفحه اسکرپ‌بوک هست. همونی که عکسش رو اول این پست گذاشتم :) راستش رو بگم، قبل از اینکه واقعاً برم دفتر رو باز کنم و بخونمش، توی ذهنم خیلی قشنگ‌تر بود، اما مهم نیست. فکر نکن. به‌هرحال پستش می‌کنم و هر چه‌قدر هم الان متن واقعی به نظرم بچگانه میاد -فکر نکن- اینجا می‌نویسمش.

 

کلمات موجودات زنده‌ان. می‌تونن بهت قدرت بدن و مثل بوسۀ یه عزیز روی گونه‌ت لبخندی عمیق روی صورتت بنشونن... یا اینکه می‌تونن توی سرت بخزن و مغزت رو بیرون بمکن... درست همونطور که یه خون‌آشام تا زمانی که خشک و بی‌حس بشی به مکیدن خونت ادامه می‌ده. قبل از اینکه حرف بزنی، فکر کن! چون کلماتت نباید تبدیل به یه تیر توی سر یه نفر دیگه بشن. کلماتت نباید دنیای یه نفر دیگه رو خراب کنن. مراقب حرف‌هایی که به دیگران می‌زنی باش. مراقب چیزهایی که به خودت می‌گی باش. کلماتت می‌تونن به دیگران آسیب برسونن. کلماتت می‌تونن به تو آسیب برسونن. پس یه بار دیگه التماس می‌کنم: قبل از اینکه حرف بزنی، فکر کن!

~ 2020, April 17th ~

 

دفتر رو می‌بندیم و برمی‌گردونیم زیر وسایل. حالا چی؟ انگار این پست هم قرار نیست سر و ته مشخصی داشته‌باشه. فکر نکن. وقتی داشتم روی بخش «ارسال مطلب جدید» کلیک می‌کردم، فکر می‌کردم می‌دونم قراره چی بگم. انقدر مطمئن بودم که خیلی با اعتماد به نفس اسم پست رو تایپ کردم: یه شروع تازه. خیلی مسخره‌ست. این چندمین شروعیه که توی یازده ماه اخیر داشتم؟ هر بار می‌گم این شروع تازه‌ست؛ هر بار سنگین‌تر از قبل زمین می‌افتم؛ هر بار سخت‌تر از قبل از جا بلند می‌شم. فکر نکن. مسخره‌تر از اون اینه که یه زمانی به خودم التماس می‌کردم خوب فکر کن و حالا باید به پای مغزم بیفتم که انقدر فکر نکنه. هر بار شکست می‌خورم. فکر نکن.

 

کاش حدأقل سردرگمیم فقط برای دلنوشته‌های اینجا بود. توی کل زندگی کوچیکمه. کوچیک؛ چون توی ساده‌ترین چیزهای ممکن خلاصه شده، توی پیش پا افتاده‌ترین و سطحی‌ترین حد ممکن؛ توی بقا... و کمی هم تحصیل -اگر شرایط اجازه بده. باز هم زمان امتحانات ما شد و هرج و مرج همه جا رو گرفته. شاید باید این رو همنیجا تمام و پست کنم و به جای فکر کردن به امتحاناتی که معلوم نیست کی برگزار بشه و آینده‌ای که معلوم نیست نصیبم بشه یا نه، برم دوباره همون یه پارت و نیمی که از «گالری هرج و مرج» نوشتم رو بخونم، هاه؟ این هم بد دردیه ها. مشکلات حل‌شدنی نیست؛ کاملاً خارج از کنترل منه. مجبورم روی صندلی عقب بشینم و درحالی‌که فرمان زندگیم دست آدم‌هاییه که کوچک‌ترین اهمیتی به من یا آینده‌م یا شرایط یا حتی زنده و مرده‌م نمی‌دن، سعی کنم یه راهی برای سرگرم کردن خودم پیدا کنم. اگر این کار رو نکنم، چاره‌ای ندارم جز تماشای اینکه راننده داره به سمت دره می‌رونه تا خودش دقیقۀ نود بپره پایین و منی که رسماً حق تصمیم‌گیری و اظهار نظر نداشتم قراره کسی باشم که به سختی جون می‌ده. فکر نکن. فکر نکن. فکر نکن. کاش می‌تونستم به هیچ کدومش فکر نکنم.

 

باید هزارمین شروع تازه‌م رو شروع کنم؟ یا باید صبر کنم ببینم بعدش چی می‌شه؟ اصلاً از کجا باید شروع کنم؟ مثلاً از مرور درس‌هایی که داره از ذهنم می‌پره؛ به‌هرحال چه اهمیتی داره که دانشگاه هیچ اطلاعیۀ درستی نمی‌ده و برنامه‌ای برای تاریخ امتحانات مشخص نمی‌کنه که من بدونم باید چطور برنامه‌ریزی کنم؟ مثلاً از تمیز کردن گالریم برای بار nام توی این مدت؛ از اونجایی که اینترنت قطعه و حتی نمی‌تونم توی گوگل سرچ بکنم، چه اهمیتی داره که توی عصر تکنولوژی و ارتباطات از کل دنیا جدا شدیم؟ مثلاً از عق زدن با شنیدن آهنگ‌هایی که زمانی با عشق باهاشون همخونی می‌کردم؛ چه اهمیتی داره که حالم ازشون به هم خورده چون تمام این چند روز تنها کاربرد گوشی‌ای که هیچ اپی روش کار نمی‌کنه و حتی نمی‌شه باهاش اس‌ام‌اس فرستاد همین آهنگ گوش کردن بوده و نمی‌تونم هیچ چیز جدیدی دانلود کنم؟ فکر کنم ادامه ندم بهتر باشه. به‌هرحال همه‌مون توی یه کشتی‌ایم و خودتون می‌دونین اگر ادامه بدم چی می‌خوام بگم... و همونطور که گفتم: چه اهمیتی داره؟

 

شاید یه کم از برنامه‌هام بگم، هوم؟ مثلاً قصد دارم چرنوبیل رو ببینم. امروز قسمت اول رو پلی کردم، ولی خب اپی که روش فیلم می‌بینم هم مثل خیلی چیزهای دیگه به‌خاطر اوضاع اینترنت همه‌ش گیر می‌کنه. فکر کنم کلاً دو دقیقه از شروع گذشته‌بود که ارور داد. منم راستش صبر و حوصلۀ چندانی دیگه ندارم. بستمش و رفتم پیش خانواده. ناهار خوردیم. حرف زدیم. ولی بعد دیگه حوصلۀ حرف زدن یا شنیدن هم نداشتم. پس برگشتم اتاق و خوابیدم. بیدارم کردن که بریم خونۀ اقوام. ولی من نرفتم و حالا توی تنهایی، سروصدای مغزم بیشتره. فکر نکن. ولی می‌دونم نرفتن انتخاب درستی بود. حدأقل یه‌کم با خودم خلوت داشتم. تونستم بدون نگرانی از اینکه خانواده‌م فکر کنن «این دختره باز چش شده؟» راه برم و راه برم و راه برم و یه خونۀ کوچک رو چدین بار با قدم‌هام متر کنم. فکر نکن. با صدای بلند همون آهنگ‌های تکراری رو گوش کردم.

 

یه کم هم به سیالند سر و سامون دادم. دلم می‌خواد دوباره وبلاگ رو برگردونم، ولی راستش می‌ترسم. می‌ترسم این تمایلم فقط به‌خاطر این اوضاع باشه و واقعاً آمادگیش رو نداشته‌باشم. به‌هرحال فعلاً کار خاصی نکردم. فقط یه سری از کامنت‌ها رو جواب دادم، یه پست هم دارم برای وقتی بخوام برگردم، احتمالاً Your Body is My Sky بهترین انتخاب برای برگشتن بعد از چند ماه طولانی و پرماجرا نباشه؛ اما تنها چیزیه که دارم. فکر نکن. می‌خوام بهش رضایت بدم. از اون گذشته، پروسۀ داستان «اغواگر» هم به جاهای خوبی رسیده. درواوقع، دیگه چیزی تا Plot Twist بزرگ و برگ‌ریزونش نمونده. براش هیجان دارم ها... ولی دوباره توی اون حالی‌ام که سخته خودم رو وادار کنم پای نوشتنش بشینم. ولی همونطور که گفتم، از پیشرفت داستان راضی‌ام. خیلی دوستش دارم. می‌دونم موضوعش از اون چیزهایی نیست که آدم‌های زیادی رو جذب کنه؛ با این وجود یه حسی بهم می‌گه قراره توجه مثبت چند نفری رو مال خودش کنه :) می‌دونم قراره داستان خاصی باشه؛ خیلی خوشحالم که به سناریوی اولیه نچسبیدم و تا این حد عوضش کردم. وقتی بالأخره تمامش کنم و پست شه، قراره یکی از بهترین کارهام باشه~

 

خب، فکر می‌کنم همینقدر که گفتم بس باشه، نه؟ مهم نیست اونقدری که اسم پست می‌طلبید درمورد شروع تازه صجبت نکردم. فکر نکن. الان یه لبخند محو روی لبم بود؛ می‌خوام بهش رضایت بدم؛ می‌خوام دو دستی بهش چنگ بزنم؛ می‌خوام بهش فکر کنم. کار این روزهامه دیگه. حدس می‌زنم کار این روزهای بعضی‌های دیگه هم باشه. اینکه به کوچک‌ترین کورسو -هر چه‌قدر ساده، مسخره، به‌ظاهر بی‌معنی و پرت باشه- چنگ بزنن و با جون و دل بهش بچسبن و سعی کنن نگهش دارن. منم یه آدم مثل آدم‌های دیگه. منم چنگ می‌زنم و سعی می‌کنم برای یه مدتی هم که شده، خودم رو باهاش سرگرم کنم و به دره‌ای که به سمتش حرکت می‌کنم توجه نکنم. لبخند می‌زنم، اغواگر رو می‌نویسم و یه جایی ته دلم یه کورسویی روشنه که شاید راننده قبل از رسیدن به دره بیرون بپره و من حتی ثانیه‌ای فرصت داشته‌باشم به فرمان زندگی خودم چنگ بزنم و از مسیر دره به جاده برگردم.

 

الان ساعت 19:49 هجدهم ژانویه‌ست. یه لیوان چای دارم و یه ژورنال که باکس‌هاش رو با حوصله و سلیقه تزئین کردم و قسمت «1% روزانه»ش منتظره تا من برم و بعضی از خانه‌هاش که به انجام رسوندم رو رنگ بزنم. چند دقیقه‌ست که آهنگ رو قطع کردم ولی می‌دونم سکوت ماندگار نیست؛ همین الان صدای خانواده‌م رو از پنجره شنیدم که از عیادت برگشتن. اما این چیز بدی نیست؛ حالا با یه لبخند کنارشون می‌شینم و می‌دونم که حوصلۀ ادامه دادن حرف‌هاشون رو دارم و دیگه قرار نیست به‌خاطر اینکه برگشتم توی اتاق احساس بدی داشته‌باشم~

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Wednesday, 14 January 2026، 03:00 PM

~Hi, StrawRuby

سلام خانم توت‌فرنگی🍓 :)

اینجا مخصوص توئه🥲🩷 (امیدوارم کار کنه...)

توت فرنگی توت فرنگی توت فرنگی Q. Moon توت فرنگی توت فرنگی توت فرنگی
Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 9 December 2025، 10:27 PM

A Real One - 1

 

یه دونه واقعیش 1

 

شاید برای گفتن این و حتی فکر کردن بهش دیوانه به نظر برسم. اما برام مهم نیست. خب، الان نه. احتمالاً دیروز که به هانی گفتم بغل نمی‌خوام برام مهم بود؛ احتمالاً فردا که بیدار شم و دوباره سعی کنم وقتی آدم‌های دیگه توی آشپزخانۀ خوابگاه ایستادن جلوی گریه‌م رو بگیرم برام مهم باشه؛ اما الان که تنها اینجا نشستم و به چند وقت اخیر فکر می‌کنم برام مهم نیست که دیوانه به نظر برسم. درواقع، توی این لحظه فکر می‌کنم چنین خواسته‌ای حقم باشه: من یه فروپاشی درست می‌خوام، یه دونه واقعیش رو!

 

چرا به همچین چیزی فکر می‌کنم؟ خب، فکر می‌کنم اول باید برگردیم به شب قبل. دوباره توی اون وضعیتی‌ام که نمی‌دونم چرا و برای چی ذهنم به هم ریخته. همزمان به هزار تا چیز فکر می‌کنم که نهصدتاش حقیقت نداره و نود و نه‌تاش مشکلاتیه که یا از کنترل من خارجه یا تمام شده یا دیگه بزرگ‌تر از اینی که هست نمی‌شه و فقط باید باهاش کنار بیام (اسپویلر: اولین مشکل همینه، نمی‌تونم کنار بیام!) و اون یه‌دونه هم اصولاً باید بی‌خوابی‌ای باشه که باز دوباره داره دوست جدانشدنی شب‌های تاریکم می‌شه.

 

دیروز هم چندان استثناء نبود. صبح دوتا کلاس داشتم که بهشون رسیدم. بعد رفتم توی تخت و فقط دراز کشیدم و زیر پتو غلت زدم تا کلاس بعد از ظهر. بعد از اون، دوباره برگشتم توی تخت. چند روزی می‌شه که وضعیتم همین بوده. برای کارهای واقعاً ضروری یا حیاتی میام بیرون و بعد از انجامشون دوباره زیر پتوئم. بقیه فکر می‌کنن خوابم، منم لو نمی‌دم که نیستم. شاید بدجنسی باشه ولی خب اینطوری سروصدا کمتره؛ توی سرم به اندازۀ کافی آشوب هست، حدأقل بیرون جسمم یه کم آرامش باشه. بچه‌ها رعایت می‌کنن، باید بعداً یه جوری جبران و تشکر کنم. دیروز بعد از کلاس آخرم، یه کم توی تخت لولیدم. بعدش پا شدم رفتم حمام. مثل همیشه زیر دوش یه کم گریه کردم. ولی خب بی‌صدا. حتی ساکت‌تر از معمول، چون یه نفر هم توی حمام کناری بود، دوست نداشتم هیچ صدایی بشنوه. اون وسط یهو سردوش هم کنده شد؛ درست بعد از اینکه من از زیر دوش رفتم کنار گفت «بوم» و افتاد زمین. اگر خورده‌بود توی سرم دیگه همون رو می‌نشستم زمین و انقدر زار می‌زدم تا بمیرم :) نه که ضربۀ سنگین و دردناکی بوده‌باشه یا چیزی... ولی می‌دونین، وقتی آدم برای مدت طولانی یه عالمه چیزهای گنده گنده رو تلنبار کرده‌باشه توی خودش، با کوچک‌ترین و مسخره‌ترین ضربه می‌ترکه. دقیقاً همون حالتی که اطرافیان با خودشون فکر می‌کنن «وا، این نازک نارنجی برای همچین موضوع کوچیکی داره اینطوری می‌کنه؟» درحالی‌که اصلاً موضوع دربارۀ اون اتفاق کوچیک نیست؛ دربارۀ همۀ اتفاق‌های بزرگ قبلیشه!

 

بگذریم. مثل همیشه همونجا لباس پوشیدم و برگشتم اتاق. اون چند روز متوجه شده‌بودم که هانی یه جوری نگاهم می‌کنه. می‌دونستم متوجه اینکه توی حال خوبی نیستم شده. خود این موضوع، دونستن اینکه دیگه نمی‌تونم ظاهرم رو حفظ کنم و آدم‌های دیگه می‌تونن فقط از روی قیافه و طوری که کارهام رو انجام می‌دن متوجه تغییر مودم بشن، حالم رو به هم می‌زنه و بیشتر عصبیم می‌کنه. دربارۀ این هم حرف‌ها دارم:

But that's another story, for another day.

 

بگذریم. هانی صدام کرد و وقتی چرخیدم، دیدم داره از صندلیش بلند می‌شه که بغلم کنه. می‌دونستم اگر انجامش بده می‌ترکم، واسه همین خودم رو کشیدم عقب و گفتم نه. پرسید چرا. و من فقط درحالی‌که سعی می‌کردم به جای گریه کردم لبخند بزنم، گفتم لطفاً نه. مثل بچه‌های پنج ساله خودم رو پشت در کمد قایم کردم. مطمئنم اون لحظه که داشتم سعی می‌کردم اون پشت در سکوت خودم رو جمع و جور کنم و جلوی گریه‌م رو بگیرم خیلی بدبخت به نظر می‌رسیدم و خوشحالم که شاهدی نداشتم. به‌هرحال، شکست خوردم. فکر کنم حتی به ده ثانیه هم نکشید که از سنگرم رفتم بیرون و همونطور که میز رو دور می‌زدم با یه لبخند خجالت‌زده و شرمگین بهش گفتم نظرم عوض شد. بلافاصله بلند شد و اومد جلو تا بغلم کنه. همینکه دیگه نمی‌تونست صورتم رو ببینه خودم رو ول کردم.

 

البته نه که واقعاً گریه کنم. نمی‌تونستم. الکی نفس نفس و هق می‌زدم و اون هم با صدای آروم بهم می‌گفت جلوی گریه‌م رو نگیرم، از یه طرف دلم می‌خواست، از یه طرف نمی‌تونستم. لپتاپش باز بود و داشت یه مقاله می‌خوند، می‌دونستم کلی کار داره و این رو هم می‌دونستم که اگر واقعاً شروع کنم گریه کردن، حالا حالاها نمی‌تونم تمومش کنم. اون هم تا وقتی من داشتم زار می‌زدم محکوم بود پیشم بمونه. کم‌کم تونستم یه کم به خودم مسلط شم، نفس‌های عمیق کشیدم و خودم رو جمع و جور کردم. با وجود اینکه دلم هنوز سنگین بود، واقعاً بغل آرامش‌بخشی بود. خوشحالم که آخرش تسلیمش شدم. بهش نیاز داشتم. تمام دیروز و کل روزهای قبلش بهش نیاز داشتم.

 

تشکر کردم و انگار که چیزی نشده‌باشه، هر دو برگشتیم سر کار خودمون. اون نشست پای مقاله‌ش و منم دستمال برداشتم، صورتم رو خشک کردم و رفتم توی تخت. بااینکه می‌دونستم این کار قراره بی‌خوابیم رو بدتر کنه، یه شیرقهوه برای خودم آماده کردم. واقعاً هوس کرده‌بودم؛ چند روز بود هی جلوی خودم رو می‌گرفتم و می‌گفتم بذار راحت بخوابی و هر شب هم نمی‌خوابیدم. دیشب با خودم فکر کردم اگر مغزم قرار نیست به‌خاطر چیزی که بهش می‌دم ازم ممنون باشه و اونطور که باید کار کنه، بذار به میل شکمم عمل کنم. از اون انتخاب هم مثل قبول کردم بغل دوستانۀ هانی راضی‌ام.

 

دیگه وارد جزئیات اتفاقات بعد از اون نمی‌شم. صرفاً مثل روزهای قبلی و روزهای بعدی سعی کردم وقت رو بگذرونم، اون وسط چندتایی هم کار مفید انجام بدم تا برای ایستادن جلوی صدای توی سرم که همه‌ش به‌خاطر تنبلی و بی‌برنامگی و بی‌خاصیت بودن بهم سرکوفت می‌زنه، بهانه‌ای داشته‌باشم. بخوام برگردم سر موضوع اصلی، از اونجا بود که جرقۀ این فکر حتی پررنگ‌تر از قبل شد که من یه فروپاشی واقعی می‌خوام. دلم می‌خواد بدون اهمیت دادن به اینکه ممکنه بار سنگینی بشم روی دوش بقیه بترکم و بالأخره خالی شم. مطمئن نیستم من کوچولوئم یا این ناراحتی زیادی بزرگه... ولی دیگه توی من جا نمی‌شه. اگر نریزمش بیرون، اگر یه جوری تخلیه‌ش نکنم، از غم باد می‌کنم و بعد مثل بادکنکی که فوت آخر رو اضافه توش بدمی، می‌پوکم و تموم می‌شم

 

راستش دوست دارم بیشتر بنویسم. دلم می‌خواد این پست‌هام مثل اون‌هایی که توی سیالند شروع کرده‌بودم بلندتر باشن و احساساتم رو پررنگ‌تر نشون بدن. اما نمی‌شه. ولی اشکال نداره، می‌خوام دست‌کم برای این مورد به خودم سرکوفت نزنم. کم‌کم درستش می‌کنم.

 

به‌هرحال، فروپاشی تنها چیزی نیست که یه دونه واقعیش رو می‌خوام. یه مورد دیگه که یه واقعیش رو می‌خوام، جیه :) خیلی دلتنگشم... گاهی دوباره می‌بینمش. کی می‌دونه؟ شاید یه روز دیگه حتی بیشتر از الان برام مهم نباشه که دیوانه به نظر بیام و بشینم دربارۀ اون و اینکه گاهی دوباره می‌بینمش بنویسم، و اینکه چقدر دلتنگشم. شاید اون موقع بتونم طولانی‌تر بنویسم. شاید اون موقع بهتر شده‌باشم و دوباره فعالیت چنل و سیالند رو برگردونده‌باشم~

 

اما اون موقع امشب نیست. امشب نهم دسامبر 2025ئه. میز تمیزه، چندتایی ظرف برای شستن دارم و امیدوارم فیلترشکنم امشب سرم بازی درنیاره؛ و البته بیشتر از اون امیدوارم که خوب بخوابم. و فردا که بیدار شم، می‌خوام دوباره از اول سعی کنم تا شب سر پا و خوب بمونم~

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 9 December 2025، 09:25 PM

Shadows in the Mirror - 1

 

سایه‌های توی آینه 1

 

 

نمی‌دونم چند سالم بود، یا چند وقت پیش بود که بالأخره قبول کردم دوست نداشتن بخش‌هایی از خودم جرم نیست. فقط می‌دونم یه جایی وسط مسیر زندگیم به این درک رسیدم که همۀ آدم‌ها این مشکل رو دارن، دست‌کم آدم‌های عادی. خوشحالم کرد: همیشه دوست داشتم یه آدم عادی باشم.

خب، راستش حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خیلی هم درست نیست بگم «این مشکل رو دارن»، بیشتر یه موضوعه که «باهاش دست و پنجه نرم می‌کنن»، یه موضوع که وقتی بهش فکر می‌کنم، می‌بینم همیشه همراهم بوده و فقط هر از گاهی شکل و رنگ عوض کرده.

 

تصوری که توی سرم ازش دارم همچین چیزیه:

بیا فرض کنیم کل وجود ما -جسممون، توانایی‌هامون، افکار و باورهامون، گذشته‌مون، تصمیماتی که ما رو به این مرحله از زندگی رسوندن- یه جسم مثل همینیه که الان داریم، فقط برهنه. نه فقط از لباس، از همه چی: از ماسکی که جلوی آدم‌های دیگه می‌زنیم، از فیلتری که برای سرکوب کردن احساساتمون روش می‌ذاریم، از هر کسی که نیستیم و توی اجتماع وانمود می‌کنیم هستیم.

وقتی با این وجود کل جلوی آینه می‌ایستیم، یه بخش‌هایی توی روشنایی‌ان و بخش‌های دیگه مثل سایه توی تاریکی رفتن. اون سایه‌ها همون چیزهایی‌ان که درمورد خودمون دوست نداریم.

توی این چند سال، سایه‌های من تغییر زیادی داشتن. بزرگ و کوچک شدن و گاهی کاملاً با بخش‌های روشن جا عوض کردن... ولی خود موضوع «سایه داشتن» همیشه به قوت خودش باقی بوده.

 

وقتی راهنمایی بودم، ظاهرم توی سایه‌ها می‌افتاد. دکتر گفته‌بود قد من متوسطه، ولی به نظرم کوتاه بودم. جذابیتی توی بدنم به‌عنوان یه دختر نوجوون نمی‌دیدم و از فرم بینیم بیزار بودم. حتی از حالت موهام هم خوشم نمی‌اومد و توی سنی که دربارۀ جوش و لکه‌هاش جک می‌سازن قطعاً با پوستم هم خیلی رفیق فاب نبودم.

با وجود همۀ این‌ها، به توانایی‌هام افتخار می‌کردم. شاگرد اول کل مدرسه بودم، موردعلاقۀ معلم‌ها بودم و بهم اعتماد داشتن. وقتی نتیجۀ امتحانات اعلام می‌شد، نمراتم هیچ وقت بخش ایده‌آل‌گرای ذهنم رو ناامید نمی‌کردن، خونواده‌م رو هم همینطور. با افتخار و مهم‌تر از اون با اطمینان می‌گفتم که یه هنرمندم و چیزهای زیادی برای اثباتش داشتم. تابلوهای سیاه‌قلم و رنگ روغن، دفترهای خوش‌نویسی، تمرینات موسیقی، تابلوهای نقش‌برجستۀ مسی و گلی و... .

انگار همۀ اون‌ها روی هم تلنبار شده و یه تپۀ بلند ساخته‌بودن که روی نوکش تابلوی «قلۀ افتخارات» بود و من هم اونجا، درست اون بالا ایستاده‌بودم.

 

وقتی رفتم دبیرستان، از قله افتادم پایین. انگار یهو زیر پام خالی شد و مثل جوری که توی کارتون‌ها نشون می‌دن، روی شیب تپه قل خوردم و توی راه هر گوشۀ تابلوهایی که کشیده‌بودم، هر نوک تیز قلمموهای نقاشیم یا قلم‌نی خوش‌نویسیم یا میل‌های بافتنیم رفتن توی چشمم و دست و پام و زخمیم کردن. با کمر خوردم زمین. از این موضوع مطمئنم چون یه مقدار طول کشید تا بتونم قبول کنم که من دیگه اون آدم همیشه اول نیستم و با دونستنش کمر صاف کنم.

شاید فکر کنین دارم انقدر دراماتیک می‌نویسم چون اتفاق خیلی بزرگ و پرسروصدایی افتاد. اما نه. واقعاً هیچی نشد. از هر زاویه‌ای نگاه کنین، هیچی نشد. فقط برای ترم جدید کلاس زبان ثبت نام نکردم؛ به‌هرحال همین الانش هم خیلی بلد بودم، اونقدر که می‌تونستم درس بدم. خوش‌نویسی هم پر؛ اون رو هم کامل یاد گرفته‌بودم، اینکه یه نفر دیگه وایسه بالای سرم و بهم بگه «آره، داری درست انجامش می‌دی» لطفی به حالم نداشت. موسیقی رو هم هنوز اول راه بودم پس اگه فعلاً ولش می‌کردم مثل این بود که چیزی رو از دست نداده‌باشم؛ هر چی نباشه، بعداً همیشه وقت داشتم دوباره برگردم سراغش.

آخرین تابلوی رنگ روغنم رو تموم نکردم و دیگه هم ندیدمش [که شرم‌آور و ناراحت‌کننده‌ست چون قرار بود یه تابلوی چهار تکه باشه و به نظرم خیلی قشنگ بود]. قلمموها و پاستل‌های گچی و زغال‌ها رو بستم و همه رو گذاشتم توی کشوی آخر دراورم. شما رو نمی‌دونم، ولی برای من اونجا جای خرت و پرت‌هاییه که حالا حالا نیازشون ندارم -شاید دیگه هیچ‌وقت هم ازشون استفاده نکنم. وسایل خوش‌نویسی و بافتنی و چرم‌دوزی و نمد و... همه‌شون رفتن همونجا. باید جدی‌تر درس می‌خوندم و برای هیچ کدومشون وقت نداشتم: بزرگ‌ترها این رو گفته‌بودن و اون‌ها بهتر می‌دونستن. منم موافق بودم؛ من دختر خوبی‌ام.

 

«بعداً میام سراغت هنر.»

خودتون می‌دونین بعداً معلوماً هیچ وقت از راه نمی‌رسه یا لازمه بگم؟

 

نمراتم به شکل قابل توجهی افت کرد؟ نه. هنوز عضو نفرات اول بودم... فقط اون قسمت ایده‌آل‌گرای ذهنم که همیشه دنبال 100 کامل و سفیدی محض بود حالا چندان راضی نبود. هرچند به اون خیلی زود عادت کردم.

دیگه هنرمند نبودم؟ خب، این هم درست نبود. تکنیکی در نظر بگیریم، من هنوز همون آدمی بودم که قبلاً اون نقاشی‌ها رو کشیده‌بود و اون تابلوها رو با سیم‌مفتول روی گِل کنده‌بود. هنوز هم همۀ اون مدرک‌ها رو برای اثباتش داشتم. کل تپۀ افتخارات، به همون عظمت و بزرگی خودش باقی بود... فقط من دیگه روی قله نبودم. انگار دیگه صاحب کارهایی که انجام دادم نبودم.

تنها بودم؟ نه، گروه دوست‌هامون بیشتر از ده نفر بود. البته از چهار نفر شروع شد، ولی زود بزرگ شد. یه گروه پرسروصدا که معاون دنبالش توی طبقه‌ها و حیاط مدرسه دوره می‌افتاد تا مطمئن شه گندی نمی‌زنن. نقش من اون بین چی بود؟ خب، من اونجا مین یونگیِ شیاطینِ سنت‌مارتین بودم :) تقریباً تنها کسی که موقع خرابکاری بقیه یه گوشه آروم می‌ایستاد و با لبخند خوش گذروندن بقیه رو تماشا می‌کرد. صادقانه بگم، ترسوتر از اون بودم که باهاشون همکاری کنم، خیلی وقت‌ها حتی دلم هم نمی‌خواست همکاری کنم. ولی بیشتر وقت‌ها هم از دیدن اینکه به اون‌ها خوش می‌گذره دلم قرص و راحت بود و منم به روش خودم از موقعیت لذت می‌بردم.

 

اواخر سال یازدهم دبیرستان بودم که قرنطینۀ کرونا شروع شد. در یک کلمه بخوام اوضاع رو توصیف کنم، فاجعه بود. یه فاجعۀ بزرگ، انکارناپذیر ولی بی‌صدا. یه گوشه تنها بودم. درس نخوندم و با کمال تأسف و سرشستگی باید اعتراف کنم که بعداً هم از راه نرسید. رابطه‌م با یه سری از دوست‌هام عمیق‌تر و بعد شکسته شد. توی اون ساعت‌های بی‌پایان ول گشتن توی اینترنت و مدرسه نرفتن و درس نخوندن، هنر معجزه‌آسای «وانمودی به بی‌خیالی» رو از بر شدم. واقعاً توش حرفه‌ای شدم، جوری که حتی برای خودم هم وانمود می‌کردم هیچی اهمیتی نداره و کم‌کم، به‌تدریج و در سکوت، چیزهای زیادی واقعاً اهمیت خودشون رو از دست دادن. سایه‌ها مثل یه نفرین موذی بی‌صدا بزرگ‌تر شدن و قسمت‌های بیشتری از وجودم رو توی تاریکی کشیدن. بدون اینکه کسی ببینه، پشت یه ماسک محکم و نفوذناپذیر از «فقط خسته‌م»، پشت در بستۀ اتاقم که زیاد ازش بیرون نمی‌رفتم و کسی هم داخل می‌اومد اخم و تخم می‌کردم، سیاه شدم. مثل یه گوشی قدیمی که ته یه کمدِ به کل فراموش شده، سایلنت باشه و زنگ بخوره. نه کسی می‌بینه، نه کسی می‌شنوه، نه کسی اهمیت می‌ده.

 

نمی‌دونم دقیقاً کجا بود که سایه‌ها یه کم رفتن کنار. کم‌کم از ظاهر خودم خوشم اومد. دقیقاً خودم رو ناز یا خوشگل توصیف نمی‌کردم؛ ولی از چیزی که توی آینه -منظورم آینه‌های معمولیه، نه اونی که کل وجودمون رو نشون می‌ده- می‌دیدم خوشم می‌اومد. به نظرم دوست‌داشتنی بود. برای یه بازۀ طولانی -که هنوز هم گاهی خودم رو توش می‌بینم- اون تنها چیز دربارۀ من بود که روش سایه نیفتاده‌بود. بقیۀ وجودم یه سایۀ بزرگ بود؛ توانایی‌هام و افکارم اونقدر تیره بودن که تقریباً نمی‌شد دیدشون.

همیشه می‌شنیدم که مردم درمورد «مقایسه کردن/شدن با دیگران» حرف می‌زدن... که کار سمی و اشتباهیه و نباید توی دامش بیفتم. نمی‌گم هرگز انجامش ندادم. البته که انجام دادم. با خودم فکر کردم «موهای فلانی از من نرم‌تره»، «سبک نقاشی بهمانی از من چشمگیرتره»، «این آدم از من باهوش‌تر و اون یکی از من باحال‌تره». مگه می‌شه توی جامعۀ انسانی زندگی کنی و حتی یه بار همچین چیزی از سرت نگذره؟ به نظر من که نمی‌شه.

ولی خب، فکر نمی‌کنم مشکلم هیچ وقت همچین چیزی بوده‌باشه. اصلی‌ترین چیزی که به فرو رفتنم توی سایه‌ها منجر شد -دست‌کم از نظر خودم- همیشه این بوده که خودم رو با خودم مقایسه کردم. [با خود قبل‌ترم.]

 

انتظار داشتم وقتی بزرگ‌تر -اونطور که آدم بزرگ‌ها می‌گن، عاقل‌تر و بالغ‌تر- می‌شم، تصمیمات بد کمتری بگیرم، اطلاعات بیشتری داشته‌باشم، کارها رو حرفه‌ای‌تر انجام بدم و از خودم مطمئن‌تر شم. اما هر چی می‌گذشت، دقیقاً برعکس این‌ها برام اتفاق می‌افتاد. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که یه چیزی درموردم اشتباهه (شاید مغز و هوشم، شاید توانایی‌های اجتماعیم، شاید هم فقط تنبلم؟). توی دوراهی‌هایی که مطمئن بودم راه درست رو انتخاب کردم چنان به فنا رفتم که باورم نمی‌شد. هر روز در جواب سؤالات بیشتری می‌گفتم «نمی‌دونم»؛ گاهی واقعاً نمی‌دونستم و گاهی چون می‌ترسیدم چیزی که می‌دونم اشتباه باشه اینطور می‌گفتم. دست به هر کاری می‌زدم خراب می‌شد؛ تقریباً هر روز دلتنگ دوران راهنمایی بودم که بچه‌ها یه اصطلاح برای خودشون ساخته‌بودن و می‌گفتن که من «نه فقط توی درس، توی همه چی خرخون»ام. احتمالاً اگر می‌دیدن با بزرگ شدن انقدر دست‌وپاچلفتی شدم حسابی ناامید می‌شدن یا شاید می‌خندیدن. دیگه به هیچ چیزی درمورد خودم اطمینان نداشتم: فقط چیزهایی رو می‌دونستم که دیگران درباره‌م می‌گفتن.

 

انگار سایه‌های توی آینه کم باشه، کم‌کم دچار یه بی‌خوابی مزخرف شدم. برای چند ماه، شبی دو-سه ساعت بیشتر نمی‌تونستم بخوابم. همیشه طرف‌های ساعت 1 یا 2 از خواب بیدار می‌شدم و بعد از اون دیگه خوابم نمی‌برد. تمرین تنفس و مدیتیشن و تکون نخوردن و بره شمردن و تصور سناریوهای فیک رو امتحان کردم؛ همه [بعد از چند بار] به شکست محکوم بودن. چشم‌هام از بی‌خوابی می‌سوخت و طی روز، وقت‌هایی که ثابت یه جا نشسته‌بودم دچار مگسک‌پرونی می‌شدم. بعد از چند وقت، به نور حساس شدم و بیشتر مواقع توی تاریکی می‌موندم که توجه بقیه رو جلب کردم. باهاشون درمورد اینکه شاید دارم تبدیل به خون‌آشام می‌شم مسخره‌بازی درمی‌آوردم و می‌خندیدم، اما نور واقعاً آزارم می‌داد.

 

از یه شب خاص تا مدت‌ها بعد، وقتی شب یهو از خواب می‌پریدم، دیگه سعی نکردم به زور به عالم خواب و رؤیا -که اون تایم بیشتر کابوس بود- برگردم. از تخت می‌اومدم بیرون و با آهنگ Insomnie از Angele می‌خوندم و با سایه‌های روی دیوار که می‌دونستم توهمات بی‌خوابیم‌ان می‌رقصیدم.

به بی‌خوابی عادت کردم. با تاریکی خو گرفتم. انگار با هم دوست شدیم و به لطفش، به سایه‌ها هم عادت کردم. حالا که از اون دوره گذر کردم و دارم از بیرون بهش نگاه و بررسیش می‌کنم، می‌فهمم که شاید حتی به سایه‌هام وابسته شده‌بودم... .

 

تاریخ انتشار در سایت اصلی: Thursday, 26 June 2025، 01:16 AM

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 9 December 2025، 09:15 PM

Habituation

 

خوگیری

 

 

روز اول، از صبح که با صدای لرزیدن در و پنجره از خواب بیدار شدم -و خیلی ساده‌لوحانه و با خوش‌خیالی فکر کردم دوباره باد و خاک شده و صدای طوفانه- تا خود شب نخوابیدم. توی یه اتاق نیم‌وجبی که طول و عرضش هفت متر هم نمی‌شه، راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم. اگر همون مسافتی که توی اتاق راه رفتم رو کیف می‌ذاشتم روی کولم و می‌زدم به جاده، با پای پیاده می‌رسیدم خونه.

یکی دو ساعت اول نگرانی محض بود برای خانواده‌م. بعدش سروکلۀ ترس پیدا شد، ترجیح می‌دادم اگر قراره چیزیم شه نزدیک خونه باشم، نه یه شهر دیگه. با دستپاچگی وسایل ضروریم رو گذاشتم توی یه کیف و بعد منتظر نشستم. منتظر چی؟ اینکه یکی از بوم‌هایی که می‌شنیدیم خیلی خیلی از بقیه نزدیک‌تر باشه، یا اینکه یه نفر بهمون بگه توی این وضعیت باید دقیقاً چی کار کنیم. هر چقدر که منتظر موندیم، هیچ کدومش اتفاق نیفتاد. فکر کنم بی راه نیست که هم برای «انتظار» و هم برای «رنج» از فعل کشیدن استفاده می‌کنن. [دست‌کم برای من، این دو مفهوم خیلی به هم نزدیک‌ان؛ گاهی حتی مرز باریک بینشون رو گم می‌کنم. در رنج انتظار می‌کشم و در انتظار رنج می‌کشم.]

از انتظار بیزارم و اون روز هیچ کاری جز انتظار کشیدن نکردم. البته اینطور گفتن هم بی‌انصافیه، چون تلاش‌های زیادی هم کردم. تلاش کردم بخوابم. تلاش کردم کتاب بخونم. اول تلاش کردم گریه نکنم و بعدش مجبور شدم تلاش کنم گریه‌م رو متوقف کنم. حتی تلاش کردم درس بخونم (این یکی مثل گل به خودی بود: یکشنبه امتحان ادبیات پایداری داشتم. چی باید می‌خوندم؟ یه تاریخچه از جنگ اسرائیل و ادبیاتی که شاعرهای فلسطینی در بابش نوشتن!). تلاش کردم با دوست‌هام درمورد وضعیت جک بگم و بخندم و بعد تلاش کردم جلوی خنده‌های عصبیم رو بگیرم. تلاش کردم یه سری افکار رو -که هنوز توانش رو توی خودم نمی‌بینم درباره‌شون بنویسم- از سرم بندازم بیرون. تلاش کردم میلم به نوشتن رو سرکوب کنم؛ چون مطمئن نبودم عاقلانه باشه وسایلم رو از توی کیف اضطراری دربیارم. در مجموع توی همۀ تلاش‌هام به جز این آخری با موفقیت شکست خوردم.

چیزهای جالبی هم اتفاق افتاد که بعضی‌هاش مطمئناً قراره تبدیل به Inside Joke من و هم‌اتاقی‌هام بشه. مثل منطق سرپرست خوابگاه وقتی تماس گرفتیم و ازش خواستیم پله‌های اضطراری رو باز کنه. جوابش؟ «پله‌ها خطرناکن. ممکنه پای بچه‌ها سر بخوره بیفتن پایین. فقط توی موقعیت اضطراری باز می‌کنیم.» حق داشت بندۀ خدا؛ به‌هرحال جنگ اونقدر هم اضطراری نیست! یه مورد دیگه‌ش هم همون صبحش بود: خانواده‌هامون بیدار شدن و خبرها رو خوندن. به ما خود انفجار خبر داد. یه دستاورد احمقانۀ گروهی هم به دست آوردیم: ترسیدن از ماه چون وقتی رنگش نارنجی بود و یهو از پشت ابرها سردرآورد فکر کردیم یه چیزی آتیش گرفته و صاف داره میاد سمت ما! ترس موقعیت قشنگ عقلم رو زایل کرده‌بود.

جالب‌ترین قسمت برای من شبش بود. مثل نوزاد خوابیدم، اونقدر عمیق که یه پله عمیق‌ترش خود مرگ بود. منظورم پرآرامش نیست، اشتباه نکنین! تقریباً هر 40-60 دقیقه بیدار می‌شدم، اخبار رو چک می‌کردم، دوست‌هام رو هم همینطور. ولی هر بار که بیدار می‌شدم انگار از یه دنیای دیگه برمی‌گشتم؛ انگار چند سالی خواب بودم. شاید فقط امیدوار بودم اینطور باشه. مثلاً چشم باز کنم، بهم بگن: «چند روزه خوابی. جنگ دیگه تمام شده»!

 

روز دوم کلاً توی گیر و دار این بودم که از خوابگاه برگردم خونه. با یه دوست بلیط اتوبوس داشتم ولی می‌گفتن راه‌ها بسته‌ست. نگران بودم آخرش توی جاده گیر کنیم. همه یکی یکی رفتن. خوابگاه جوری ساکت بود انگار توی یه قبرستون شیک چند طبقه بودم که از قضا اجاق گاز داشت؛ تنها استفادۀ منم که توی اون موقعیت چای دم کردن بود. توی مسیر هم نخوابیدم. وقتی رسیدم خونه، بعد از بغل و دلتنگی و نگرانی هم نخوابیدم. مشغول جمع و جور کردن شدم و همزمان تلاش کردم فرض کنم این موشک‌ها ستاره‌ن و تو آسمون جشنه؛ مثل روز اول -و روزهای بعدش- شکست خوردم. هر یه تیکۀ اتاق رو که جمع می‌کردم، به دوستی که توی اتوبوس و وسط راه ازش جدا شده‌بودم پیام می‌دادم ببینم در چه حاله. باید سه تا اتوبوس عوض می‌کرد تا برسه خونه و خیلی نگرانش بودم.

 

صبح روز بعد که بالأخره رسید خونه، انگار آخرین تکۀ یه پازل هزارتکه رو گذاشته‌بودم جا. همه چی درست بود، همه چی همونجایی بود که باید. اون روز کمتر راه رفتم، ولی کار بیشتری هم نکردم.

 

روزهای بعدی تقریباً هیچ کاری نکردم جز نوشتن. نیازمند یه دنیای دیگه بودم که هم برای من امن باشه و هم اونقدر پیچیده که کامل توی خودش غرقم کنه؛ اونقدر درگیرش شم که فراموش کنم بیرون از اون دنیا، بیرون از اتاقم داره چه اتفاقی می‌افته.

همون روز اول، همون ساعت‌های اول -دقیقاً 07:06 صبح- توی چنل تلگرام گفته‌بودم که می‌خوام همۀ کارها رو ول کنم و فقط روی «پوست مار» کار کنم. اما نمی‌تونستم. اون داستان برای خود من امن نبود و از نظر روانی کشش رو نداشتم. ولی خوشبختانه یه جای دیگه برای رفتن وجود داشت؛ دبیرستان کاست‌هون! مطمئن نیستم باید بگم خوشبختانه یا متأسفانه، ولی این وضعیت روی نوشته اثر گذاشت. وقتی کار تمام شه، دیالوگ‌هایی توی فیک هست که اگر جنگ نمی‌شد هرگز قرار نبود اونجا باشن.

روز چهارم با کوچک‌ترین صدا می‌پریدم. اول می‌کشیدم عقب و وقتی احساس می‌کردم خطر جدی‌ای نیست، می‌رفتم دم پنجره و سرک می‌کشیدم که ببینم چه خبره. روز پنجم صدای رد شدن با سرعت ماشین‌ها از زیر پنجره دیگه الکی نمی‌ترسوندم. روز ششم حتی اگر صدایی مثل انفجار می‌شنیدم هم دست از تایپ کردن نمی‌کشیدم. کم‌کم به ترسیدن عادت کردم. به نگرانی هم همینطور. بیشتر دوست‌هام رفیق‌های مجازی بودن؛ اکثراً الماس‌هایی که از چنل می‌شناسم... با قطع شدن اینترنت دیگه ازشون خبر نداشتم و ندارم. امیدوارم حال همه‌شون خوب باشه.

 

روز هفتم مریض شدم. احتمالاً ویروس. هیچی توی معده‌م نموند و نمی‌تونستم غذا بخورم. ضعف داشتم و سردم بود. معمولاً توی خونه چیز زیادی نمی‌پوشم، اما اون شب انگار توی اتاقم عصر یخبندان بود. اول یه تیشرت تنم کردم. بعد شلوارکم رو با یه شلوار گرم‌تر عوض کردم. بعد کلفت‌ترین هودیم رو پوشیدم و کلاهش رو کشیدم سرم. وقتی دنبال جوراب می‌گشتم دست‌هام می‌لرزید. مامان برام یه کیسۀ آب گرم آورد که زیر پتو بغل کنم. توی تخت موندم و انیمیشن طلسم‌شدگان رو برای دومین بار دیدم؛ توی این موقعیت پیشنهادش می‌کنم، دوبلورهای تیم سورن واقعاً توی بازی با کلمات و طنز رو دست ندارن!

 

روز هشتم دیرتر از همیشه بیدار شدم ولی دیگه حس مریضی نداشتم. فکر نمی‌کنم دکترها خیلی با بیرون نیومدن از تخت و نخوردن هیچی جز چای لیمو عسل حال کنن، ولی تا حالا ویروس‌های زیادی رو توی مدت کوتاه باهاش شکست دادم. کینگکارد رو ول کردم به امون خدا. خیلی یهویی تصمیم گرفتم برم سراغ یه کار کمدی که برنامه داشتم برای چالش ماه اکتبر آپش کنم. کل چالش‌هایی که برای سال 2025 خواب دیده‌بودم مثل غنچه توی گردباد پژمرده و پرپر شدن! ماه ژوئن داره تمام می‌شه و من فقط فیکشن چالش ژانویه رو کامل کردم؛ تازه اون هم توی ماه می!

بگذریم. با خودم فکر کردم همونقدر که من سعی می‌کنم با فیکشن نوشتن از واقعیت فرار کنم، یه سری‌ها با فیکشن خوندن فرار می‌کنن. فکر کردم شاید یه چیز فان -از اونجایی که مطمئن نیستم بشه به «گالری هرج و مرج» گفت کمدی- توی این موقعیت انتخاب بهتریه تا کینگکارد. یه پارت و نیمش رو نوشتم و بعد هم رفتم سراغ پارت شش تیک تاک. این بین کلی هم آهنگ گوش کردم و آهنگ خوندم و رقصیدم. حتی یه ساعتی هم رفتم بیرون: یه برچسب کیبورد خریدم که می‌دونستم به مدل لپتاپم نمی‌خوره... یه روزی از همین روزها می‌شینم سر حوصله اون دکمه‌هاییش که اندازه نیست رو با قیچی اندازه می‌کنم. پارت جدید تیک تاک رو خوشگل موشگل کردم برای آپ و طلسم‌شدگان رو تا جایی که تونستم پیدا کنم دیدم و خوابیدم.

مامان می‌گه اوایل صبح دوباره صداهای بلند می‌اومد. انگار حتی پنجره‌ها هم لرزیدن. ولی من با هیچ کدومش بیدار نشدم.

 

امروز روز نهم بود. خیلی سحرخیز نبودم ولی تقریباً به روتین قدیمیم برگشتم. کارهای معمول صبحگاهی، بعد هم کاپوچینو -هر بار می‌رم خوابگاه ترک می‌کنم و هر بار برمی‌گردم خونه به لطف مامان دوباره یه معتادم، البته شکایتی نیست- و کتاب صبح. دارم «تکه‌هایی از یک کل منسجم» رو می‌خونم، بالأخره! تازه اولشم، ولی از اینکه بخش‌هاش کوتاهه خیلی راضی‌ام. همیشه کتاب‌هایی که بیشتر جنبۀ روانشناختی دارن رو برای صبح انتخاب می‌کنم که توی طول روز بتونم بهش فکر کنم و تحلیلش کنم و ببینم باهاش موافقم یا مخالف. به‌خاطر کوتاهیش این کار راحت‌تره، یه‌جورهایی بهتر و عمیق‌تر می‌شه بهش فکر کرد.

پارت هفتم تیک تاک رو نوشتم. موقع نوشتنش بالأخره تصمیم گرفتم بخش سیانیکل بلاگ رو فعال کنم. امروز بیشتر فیلم دیدم. اول اصرار داشتم فصل پنجم طلسم‌شدگان رو گیر بیارم که نشد. اشتراک خریدم (آخرین باری که قبل از این برای فیلم و این چیزها اشتراک خریدم هنوز نوجوون بودم، منظورم اینه که خیلی وقت پیش بوده) ولی توی سایت سورن فصل پنجم رو پیدا نکردم. حتی خواستم تسلیم شم و زبان اصلی ببینم. توی فیلمجو اشتراک خریدم. ولی فایل‌ها باز نمی‌شد. فکر کنم کلاً قسمت نبود امروز. به جاش فیلم شیرشاه رو دیدم، موفاسا! واقعاً قشنگ بود و احساسات‌برانگیز. مخصوصاً آخرین صحنه‌ای که تاکا موفاسا رو کشید بالا. پنجه‌هاشون که روی هم بود؛ از ترکیب غم و خشم بغضم گرفت.

بعد از اون هم انیمیشن شازده کوچولو رو دیدم و انگار من رو برد یه دنیای دیگه. یادم آورد که چقدر عاشق این داستانم. که بارها و بارها داستان صوتیش رو گوش دادم و نزدیک به بیست بار کتابش رو خوندم. آیا باعث شد به نوشتن یه فیک جدید فکر کنم؟ البته، من یه جوگیرم! حتی کاورش رو هم زدم... داشتم فکر می‌کردم برم به آیدیالند اضافه‌ش کنم.

بعدم اومدم سراغ اینجا. حالا که دارم نگاه می‌کنم چقدر پست طولانی‌ای شده. دارم یه حس بدی می‌گیرم که باید برگردم و نصفش رو پاک کنم. اما می‌خوام جلوی خودم رو بگیرم. این که فیکشن نیست که بخوام ادیتش کنم. این ژورنالمه. یک هفتۀ گذشته‌م و خاطراتمه. بعداً باید درمورد این هم حرف بزنم: تمایلم به قطع کردن، کوتاه کردن و مخفی کردن.

داره نیمه‌شب می‌شه و من یه روز تقریباً عادی گذروندم و حتی نصف روتین شبم رو هم انجام دادم -چند ماهی بود ترک کرده‌بودم. به همۀ کسایی که شماره‌شون رو داشتم پیام دادم تا خیالم راحت شه خوبن. پارت هفت تیک تاک آمادۀ تزئینه و همین الان آخرین قلپ شیرعسلم رو سر کشیدم. کتاب شازده کوچولو روی تخت منتظرمه تا دوباره از اول بخونمش. مطمئنم همونطور که می‌خونمش، داستان Le Maître des Âmes هم توی ذهنم کامل‌تر شکل می‌گیره. امیدوارم همونطور که توی ذهنمه بتونم بشینم پاش، یه جینته/ته‌جین دردناک و احساسی در پیش خواهدبود!

 

هنوز هم صدای انفجار که میاد می‌ترسم. کولر که روی دور تند کار می‌کنه صداش یاد وقتی می‌ندازتم که ستاره‌های شروین از بالای خوابگاهمون رد می‌شد. ولی همه‌ش توی دلمه و بهش عادت کردم. روزها دوباره دارن کوتاه می‌شن، مثل قبل. بیدار می‌شم، کارهای رندوم و روزمره انجام می‌دم و می‌خوابم، مثل قبل. داستان‌های قبلیم رو ول می‌کنم و به فیکشن‌های جدید فکر می‌کنم، مثل قبل. هنوز توی تخت نرفتم و به این فکر می‌کنم که اگر فردا بیدار شدم، می‌خوام چی کار کنم. بخوایم روز اول و دومی که خونه نبودم رو فاکتور بگیریم، همه‌ش یک هفته طول کشید: جوری با این موضوع که جنگ شده خو گرفتم که انگار اصلاً نشده.

 

این اولین چیزی نبود که دوست داشتم توی سیانیکل پست کنم. از قضا اولین باری هم نیست که چیزی باب میلم پیش نمی‌ره، مثل هر آدم عادی دیگه‌ای. با کابوس‌های احمقانه‌ای که تکرار می‌شن خو گرفتم. با غم نبودن دوست‌هایی که فکر می‌کردم قراره توی پیری با عصا با هم شمشیربازی کنیم خو گرفتم. با چیزهایی که منِ امروز رو به وجود آوردن و هنوز آمادگی نوشتنشون رو ندارم خو گرفتم. مثل هر آدم عادی دیگه‌ای.

از اینکه انقدر سریع به اوضاع عادت می‌کنم بدم میاد. همیشه یه قسمتی از مغزم این رو به‌عنوان یه‌جور تسلیم شدن دربرابر بدبختی در نظر می‌گرفته و می‌گیره. بعضی روزها با اون قسمت مغزم مخالفم، بعضی روزها موافق. امروز؟ فکر کنم امروز نه مخالف باشم نه موافق. امروز فقط خوشحالم که خواسته یا ناخواسته، خودآگاه یا ناخودآگاه، می‌تونم زود تسلیم شم. امروز تصمیم گرفتم فعلاً خو بگیرم و سعی کنم خودم رو جمع و جور کنم. خیلی وقته که منتظرم زمان درست نشستم؛ برای یه فرصت از طرف زندگی که بهم آسون بگیره تا بتونم تکه‌های شکستۀ یک سال گذشته‌م رو از گوشه و کنار زندگیم جمع کنم و به هم بچسبونم «انتظار» و «رنج» کشیدم. اما حق با تکه‌هایی از یک کل منسجمه: «زندگی بی‌تفاوت‌ترین جریانی است که در حال تجربه‌اش هستیم. بی‌تفاوت به حال و موقعیت ما پیش می‌رود.»

زندگی نمی‌شینه زیر سایۀ درخت، پا رو پا بندازه تا من آسه آسه خودم رو جمع کنم. اون راه خودش رو می‌ره، این وسط دست من رو هم گرفته و دنبال خودش می‌کشه و منم زورم نمی‌رسه سرعتش رو کم کنم. این که دستم رو بگیره هیچ وقت خواسته و انتخاب من نبوده؛ یه جاهایی هم سعی کردم دستش رو ول کنم، ولی هر بار یه دلیل پیدا کردم که محکم‌تر به دستش چنگ بزنم و دنبالش کشیده‌شم (یکی دیگه از اون چیزهایی که شاید یه روز جرأت نوشتن درباره‌ش رو پیدا کنم).

زندگی نمی‌ایسته و برای همین هم خوشحالم که بلدم خو بگیرم و عادت کنم. اگر بلد نبودم، با اضافه شدن این درد مشترک (که همین یک دقیقه پیش وارد روز دهمش شدیم) به دردهای شخصیم، دیگه واقعاً نمی‌دونستم چطور می‌خوام سر پا بمونم.

 

امروز خو گرفتم. برنامه‌م برای فردا هم همینه. خو می‌گیرم و همزمان سعی می‌کنم خرده‌هام رو از طریق تنها کاری که توی زندگیم بلدم کمابیش درست انجام بدم پیدا کنم: نوشتن.

 

ساعت 00:05 نیمه‌شبه، وارد 22 ژوئن شدیم و من کمتر از دیروز ترسو نیستم... ولی حس می‌کنم بیشتر از دیروز شجاعت دارم :)

 

× زمان انتشار در سایت اصلی: Sunday, 22 June 2025، 12:06 AM

Diamond-print💎
۱ ۲
Made By Farhan