Ticking Bomb
بمب ساعتی
امیدوارم این پست جدی جدی منتشر شه. حتی مطمئن نیستم چندمیه. فکر کنم پنجمین یا ششمین پستی باشه که با تگ سیانیکل باز میکنم، ولی هیچ کدوم از قبلیها رو نتونستم کامل کنم. یا موضوعشون برام سنگین بود، یا یه جایی وسط نوشتنشون ذهنم قفل کرد و دیگه نتونست چیزی که دربارهش حرف میزدم رو احساس کنه... یا اینکه فقط... نمیتونستم بنویسم. شاید جدی جدی معتاد فیکشن نوشتن شدهباشم. این چند وقت دارم روی مارگاریتا و تیک د تاک کار میکنم. به لطف برنامۀ آپشون روی چنلهای مختلف، هر دوشنبه باید پارت جدید هر دو آماده باشه. خیی راحت مینویسمشون، معمولاً. میدونم قراره چی بگم، داستان جلوی چشممه، بدنم خود به خود حرکات کارکترها رو حس میکنه و انگشتهام خودشون میدونن باید کدوم دکمه رو فشار بدن. انگار کلمات توی خود خونم جریان دارن و من بدون اینکه لازم باشه کار چندانی بکنم و به خودم فشار بیارم، فقط روی کیبورد خونریزی میکنم.
ولی این پستهای اخیر برای سیانیکل... کلمات رو گم میکنم. نمیفهمم چی دارم میگم. نمیفهمم حتی برای چی دارم میگم و میخوام به چی برسم. هیچ وقت نمیدونم میخوام به چی برسم ولی این یکی انگار متفاوته. با اون بیهدف بودن روزمرۀ زندگیم فرق میکنه. عصبیم میکنه، بهم تپش قلب شدیدتری میده. دستهام میلرزه و یه جایی بین دندههای چپم -یه جایی که حتی مطمئن نیستم کدوم ارگان داخلی بدنمه- شروع میکنه به تیر کشیدن و برای یکی دو ثانیهای نفسم از شدت دردش بند میاد. انگار نمیتونم همینطوری ساده خونریزی کنم؛ موضوعاتی که انتخاب کردم تیر میشن توی چشم و زبون و ریههام، ولی خونریزی نمیکنم.
یاد یکی از جملاتی میافتم که یه بار توی چنل بلومر خوندهبودم. من معمولاً اهل فرستادن پستها توی سیو مسیج و اینجور چیزها نیستم، ولی این یکی رو انقدر میفهمیدم که انگار حتی نیازی به سیو شدن نداشت. یه جایی توی مغزم حک شد و هر بار به این حال میافتم، عین زامبیای که داره از قبر میاد بیرون، خودش رو از گوری که هزارتا فکر درهم و برهم دیگه برای مغز بیچارهم ساختن میکشه بیرون:
«گاهی کلمات مثل شیشۀ شکسته دهانت را پر میکنند. اگر سکوت کنی درد دارد، اگر حرف بزنی خونریزی میکنی.»
اما امشب، میخوام سعی کنم این پست لعنتی رو تمام کنم... نه. فقط منتشرش کنم. حتی اگر وسطش قطع شدهباشه و مثل آخر کتاب «خاطرات شیطان» یهو وسط یه جملۀ ناتمام، تمام شدهباشه. نمیدونم و نمیفهمم چرا، ولی فقط بهش نیاز دارم.
این اواخر احساس میکنم یه بمب ساعتیام. روی شمارش معکوس افتادم، ولی فقط اون نیست. یه بمب حساس به لمس هم هستم. انگار منتظر یه اشارۀ کوچکم تا منفجر شم. هر روز که چشم باز میکنم، هزارتا فشار رومه که هیچ کدومش دیدنی نیست. چون نود درصدش رو فقط افکار تشکیل میدن. و با هر کدوم از این فشارها، من سخت باید خودم رو کنترل کنم تا اون انفجار کوفتی فقط از درون باشه. نمیخوام به آدمهای دورم بترکم، نمیخوام افکار و احساسات بدم رو به اونها بپاشم. آدمها خودشون به قدر کافی مشکل دارن. اونها هم با افکار خودشون درگیرن، با فشارهای خودشون. نباید مجبور شن با اوقات تلخی من هم کنار بیان.
باید بیصدا بترکم. تا الان به خوبی انجامش دادم. یکی از اون کارهاییه که توش حرفهایام و یکی از اون حرفههاییه که ازش بیزارم. میدونم که دست من نیست، هیچ وقت نبوده... میدونم که فقط یه مکانیزم دفاعیه و من نقش خودآگاه و فعالی توی شکلگیریش نداشتم. اما هر بار یکی از اون اوجهای حال بدم رو رد میکنم و متوجه میشم که باز دارم بدون کوچکترین صدایی گریه میکنم؛ وقتهایی که توی مریضی بالا میارم و حتی عق زدنم هم بیصداست و اگر خودم اعلام نکنم کسی نمیفهمه برای چی توی دستشویی بودم؛ و هر بار که میبینم آدمهای دیگهای هستن که خیلی راحت اعلام میکنن حالشون خوب نیست و با صدای بلند زار میزنن و کمک میخوان... هر سری با چیزهایی مثل اینها روبهرو میشم یه دور از اول از این عادت و از این بخش از خودم متنفر میشم... و صادقانه، مطمئن نیستم حتی بخوام سعی کنم دوستش داشتهباشم.
یهجور غریزهست. یه مکانیزم و الگو که برای بقا طراحی شده؛ یه جایی، یه زمانی، بعد از چند تا اتفاق که نه اون موقع میفهمیدم چیان و نه تا آخر عمرم میتونم بفهمم، ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده که این راه بقا و دوست داشتهشدنه. نباید هیچ احساسی جز رضایت و شادی نشون بدم. اگر مشکلی داشتم، باید از بقیه فاصله بگیرم و بعد از اینکه توی تنهاییم حلش کردم یا اونقدر بهش عادت کردم که توی رفتارم توی جمع تأثیر نداشتهباشه، اون موقع میتونم به اجتماع برگردم. بقیه نباید حس کنن که ناراحت یا عصبی یا دلخورم. نباید کوچکترین فشار و مسئولیتی در قبالم حس کنن. وقت گذروندن با من نباید هیچ هزینهای از نظر احساس و انرژی براشون داشتهباشه. اینطوری میمونن و دوستم خواهند داشت.
یه غریزۀ ناکارآمد و سمی که بارها و بارها بینتیجه بودنش اثبات شده و با این حال ذهنم سفت و سخت بهش پایبنده. درواقع، بعد از چند بار تلاش فهمیدم که بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم. اگر کوچکترین صدایی ازم دربیاد، انگار یه چیزی درست نیست. انگار گریهم گریه نیست. حس... غریبی داره. انگار واقعی نیست. و نیست. گریۀ واقعی من بیصداست. وقتی غیر از این باشه، انگار الکیه. انگار دارم میگم «آهای. ببینین، دارم گریه میکنم». و این توجهها رو به اینکه حالم خوب نیست جلب میکنه و بوم! اون غریزه زیر پا گذاشته میشه و مغزم به طور خودکار به این سمت میره که بقام به خطر افتاده. وحشت میکنم و بیشتر سعی میکنم قایم شم. «چیزی نیست». «بهخاطر کتابیه که امروز صبح داشتم میخوندم، پایان دردناکی داشت. ناراحتم کرد» و Bluh bluh bluh. بهانههای مشابه که حدس میزنم بقیه هم توی موقعیتهای مشابه بهشون چنگ زدهباشن.
و این غریزۀ لعنتی، بااینکه ازش متنفرم، امنیت درونیم رو تضمین میکنه. و همین غریزه، این اواخر بیشتر از هر زمان دیگهای توی خطره. مثلاً همین امروز. درست نیم ساعت قبل از مهمانیای که دعوت شدهبودیم، برق رفت؛ برای بار دوم توی روز و بدون برنامۀ قبلی. مادربزرگم زانوهاش رو عمل کرده و با واکر راه میره؛ نمیتونه سه پله رو پایین بره، چه برسه به سه طبقه! پس باید صبر میکردیم. و وسط اون صبر کردن و حرف زدن، من که وسط کارم با رفتن برق لپتاپ خاموش شدهبود برگشتم گفتم «من از این به بعد شبها بیدار میمونم و روزها میخوابم. نمیتونم این وضع کوفتی رو تحمل کنم». و وقتی مامان گفت که همه توی همین وضعیتان و فقط ما نیستیم، نتونستم جلوی گریهم رو بگیرم. چون محض رضای خدا چرا 80 میلیون آدم باید توی چنین وضعیتی زندگی کنن؟
توی قرن 21، دورۀ تکنولوژی، بهرهمندی از برق نباید از حقوق اولیۀ انسانی باشه؟ یه سری از مردم توی جنوب عملاً دارن شب روی نفت میخوابن؛ و روزی دو یا چهار ساعت برق ندارن. برق که نیست خیلیها از آب هم نمیتونن استفاده کنن و حالا از اون گذشته آب هم قطع میشه. اینترنت هم که یه ساعتهایی توی روز اونقدر ضعیف میشه که هیچ استفادهای نمیشه از تلفن همراه کرد رسماً. تو دورهای که داریم زندگی میکنیم، این چیزها واقعاً پایهایترین چیزهای زندگی روزمرهست. ما الان کف هرم مازلو رو نداریم، چند طبقه پایینشیم. بعد از من بهعنوان یه جوون انتظار میره به فکر ساخت آیندهای باشم که... که چی بگم؟ ممکنه عمر نکنم ببینمش؟ عمر هم بکنم نمیدونم قراره چه کوفتی بسازم.
و مسخرهترین بخشش میدونین چیه؟ این که من حتی نمیگم برق نره! از وقتی یادمه به کمترین چیزی که میتونستم داشتهباشم قانع بودم. درخواستی برای داشتن چیزی نمیکردم، اگر آدمها میخواستن، صلاح یا لایق میدونستن، خودشون اون رو بهم میدادن و اگر نمیدادن هم شکایتی نداشتم. ولی آخه این بار واقعاً نمیتونم به همچین چیزی رضایت بدم. تنها چیزی که میخوام اینه که این برق کوفتی طبق همون برنامهای که داده میشه بره! این زیادیه؟!
صبح که بیدار میشم، اولین کاری که میکنم چک کردن برنامۀ قطعی برقه که مطمئنم هر جای دنیا بگی فکر میکنن یه جک بیمزهست! توی برنامه مثلاً زده 11 صبح تا 1 بعد از ظهر. و من برنامۀ روزم رو بر اساس اون میچینم. اون وقت اتفاقی که میافته چیه؟ برق اون ساعت نمیره، مثلاً 5 عصر میره. یا نه، سر تایم میره، اما بعد یهو ساعت 7 عصر هم دوباره میره تا 9 شب :) من فقط میخوام بدونم کی از اصلیترین و پایهترین حق انسان قرن 21 برخوردار نیستم که بتونم برای زندگی در نبودش برنامه بچینم. بدونم کی میتونم برم بیرون، کی میتونم کارهایی که نیاز به برق دارن رو انجام بدم و کی باید بشینم به دیوار نگاه کنم تا برق بیاد. اگر این زیادیه، دیگه واقعاً نمیفهمم چهجور خواستهای منطقی به حساب میاد!
یکی از راههای من برای آروم کردن خودم دوش گرفتنه. فقط یه کم زیر آب بودن، تا بدنم سبک شه، عضلاتم از انقباض دردناکشون دربیان و بتونم درست نفس بکشم تا یه کم اکسیژن به مغز بیچاره و وحشتزده و خستهم برسه. بعد از یه روز کوفتی که کل برنامههام بهخاطر دو بار رفتن بیبرنامۀ برق نابود شده و نتونستم به نصف کارهام برسم، شب میرم دوش بگیرم و چی؟ فشار آب اونقدر کمه که انگار دوش داره جون میکنه. اگر خودم گریه کنم و بعد زیر چشمهام بشینم آب بیشتری برای دوش گرفتن بهم میرسه!
و این مشکل یه روز و دو روز نیست. یه الگوی کوفتی تکرارشوندهست. ازمون خواسته شده به این برنامۀ زندگی عادت کنیم. این سبک زندگی حتی شتر رو هم از پا درمیاره؛ همینطوری ادامه بدم، خودم تبدیل به نفت میشم... امیدوارم دستکم اون موقع انرژی کافی برای تآمین برق مردم باشه!
فکر نمیکردم انقدر واضح و رک همچین چیزی رو توی یه صفحۀ مجازی اعلام کنم. چیزی نیست که بهش افتخار کنم؛ از اون سایههاییه که ترجیح میدادم تا آخر عمرم برای خودم نگه دارم، از همه مخفی کنم و فقط توی رؤیاهام یه آدم امن بود که بعداً بهش میگفتم «من این مشکل رو داشتم و از پسش براومدم». اما حالا از پسش برنیومدم، مطمئن نیستم اصلاً بتونم از پسش بربیام و دارم رک و راست اعلامش میکنم. همینجوریش هم دارم روزانه با مشکلات اضطراب و افسردگی خفیف سر میکنم. دوباره دچار حمله میشم و این وسط باید یه همچین دغدغۀ مسخرهای رو هم بهش اضافه کنم که فقط اون اضطراب رو بدتر میکنه.
معمولاً وقتی سریالهای تینیجری خارجی رو میدیدم، همیشه با این موضوع که نود درصد دغدغهشون کات کردن با دوستپسر سگ تاکسیکشون بود مشکل داشتم. همیشه عاشق این بودم که ایران همچین تاریخ و مخصوصاً ادبیات غنیای داره. خوشحال بودم که با این زبان به دنیا اومدم و این فرصت بهم داده شدهبود که سادهتر از یه خارجی که باید سعی میکرد این زبان رو یاد بگیره، از ادبیاتش لذت ببرم. اما الان؟ وای، واقعاً کلمهای نیست که بتونم باهاش توصیف کنم چقدر ترجیح میدادم الان یه اروپایی یا آمریکایی باشم که بین هر گاز به فست فود چربش یه سطل اشک میریخت چون دوستپسرش امروز صبح تو کالج بوس صبح به خیرش رو نداده! اما واقعیت چیه، من الان باید برای چی ناراحت باشم؟ برای این: «مثانۀ عزیزم، من نمیدونم برق کی هست که پمپ ساختمان کار کنه و بتونیم از دستشویی استفاده کنیم. لطفاً سعی کن خودت با توجه به زاویۀ تابش خورشید و شدت وزش باد تشخیص بدی کی وقت تخلیهست.»
هر بار یادش میافتم که تصور یه سری آدمها از ایران، یه بیابون بزرگه که آدمها با لباسهای گشاد و خر و شتر توش تردد میکنن خونم به جوش میاد. اما یه ساعتهایی وسط روز واقعاً دلم میخواست خودم الان یکی از اون آدمها میبودم. چون یه کم دیگه اوضاع همینطوری بگذره، احتمالاً باید مثل کورالین یه تیکه چوب بگیرم دستم و امیدوار باشم منو به آب برسونه! البته، من برعکس کورالین اگر به اون چاه کوفتی برسم، قطعاً میپرم توش!
و بدتر از اون، هر روز دارم یه مرحلۀ جدید از امنیت نداشتن رو تجربه میکنم. حس امنیت مالی و اقتصادیم رو خیلی وقت پیش از دست دادم. امنیت روانیم هم همچین تعریف خاصی نداره. با هر فشار، یه انفجار درونی اتفاق میافته و با هر کدوم از اون انفجارها من یه کم بیشتر توی خودم فرو میریزم و شب قبل از خواب سعی میکنم مثلاً با این پستها یه کم از خردهها رو دوباره به هم چسب کنم و باز سر هم بندی و سر پا شم. امنیت فیزیکی؟ خب، یه تهدیدش رو همین امروز ظهر تجربه کردم.
من و مادر و مادربزرگم مثل همیشه نشستهبودیم توی خونهمون و سعی میکردیم زندگیمون رو بکنیم که یه صداهایی از در خونه اومد. صدای کلید بود، از بیرون. من و مامان توی اتاقهای خودمون بودیم. مادربزرگم توی نشیمن پای تلویزیون. هیچ کدوممون اول توجه خاصی نکردیم. من یکی که فکر کردم خود اون دوتا دارن کاری میکنن. تا اینکه صدا ادامهدار شد و تازه فهمیدیم نه، انگار یه خبریه. و وقتی رفتیم سراغ در؟ یه مرتیکه داشت سعی میکرد کلید کوفتیش رو به زور فرو کنه توی قفل و در رو باز کنه!
حماقت بود. ولی اون موقع شوکهتر از اون بودیم که متوجهش باشیم. مادرم در رو باز کرد و پرسید داره چی کار میکنه و یارو یه نگاهی انداخت و گفت «ببخشید، طبقه رو اشتباه اومدم». و داشت حرف مفت میزد! میدونین چرا؟ چون ما دو سال پیش یه تعمیرکاری درست و حسابی توی خونه داشتیم و تقریباً همه چیز شامل در اصلی رو عوض کردیم. توی کل این ساختمان کوفتی، فقط در خونۀ ما سفیده و بقیه همه قهوهایان! اوکی، فرض کنیم واقعاً مال اینجایی و طبقه رو اشتباه اومدی، مگه میشه نفهمیدهباشی رنگ در خونهت عوض شده مرتیکۀ دلقک؟!
فکر نکنم به لطف این اتفاق تا چند روز بتونم با آرامش توی خونه بشینم. چند روزه حتی نمیتونم درست بخوابم. همهش خوابهای عجیب و بد میبینم. تا صبح چند بار از خواب بیدار میشم با حال بد: میتونم حس کنم بدنم عرق کرده ولی بعضی وقتها تشخیص نمیدم سردمه یا گرممه. حالت تهوع دارم و بدنم یه حس عجیبی داره... نمیدونم چی، فقط میدونم عجیبه، عادی نیست، آزاردهندهست، کلافهکنندهست. و بدتر از اون نمیتونم تکون بخورم. مطمئن نیستم چند دقیقه طول میکشه، فکر نمیکنم توی واقعیت زیاد باشه، شاید یکی دو دقیقه؟ ولی وقتی توی اون حالم خیلی طولانی و سخت میگذره. کاری از دستم برنمیاد و انقدر توی همون حال بد میمونم و نفس نفس میزنم تا دوباره خاموش شم.
توی اکثر خوابهام هم پر از حشرهست. احساس میکنم دارم یه وحشت بدی ازشون پیدا میکنم. تابستون و هوای گرم همیشه حشرات مسخرۀ خودش رو داره. ولی حالا که چند ساعت طی روز کولر کار نمیکنه و خونه گرم میمونه، اون لعنتیها هم بیشتر خودشون رو نشون میدن. همین چند دقیقه پیش یه سوسک کوفتی که داشت از پنجره میرفت سمت تختم رو کشتم. دو هفته پیش هم یکی رو توی خود تختم کشتم؛ توی خواب و بیداری بودم که یهو یه چیزی از جلوی چشمم رد شد و وقتی مثل برقگرفتهها پریدم، دیدم یه سوسک کوفتیه. نمیدونم تجربهش رو داشتین یا نه، ولی وقتی روی تنتون راه میرن یه حس سوزن سوزن مزخرف و چندش روی پوست داره. مورمور میکنه آدم رو، واقعاً چندشه. نمیدونم این پودر حشرهکش کوفتی کی قراره کارشون رو بسازه.
آروم نشستم یه گوشه و سرم تو کار خودمه که یهو حس میکنم یه چیزی به بدنم کشیده میشه و سریع میپرم چون اولین فکرم اینه که «شت! یه حشرۀ لعنتی دیگه!» درحالی که خبری نیست. شاید پای یکی بهم خورده، شاید پاچۀ شلوارم به پوستم کشیده شده. و من مثل روانیها رفتار میکنم. حالم از این اوضاع به هم میخوره. حالم از اینکه دارم به اون سالگرد قطع ارتباطم با دوستهای قدیمی نزدیک میشم و بیشتر و بیشتر براش عزاداری میکنم هم به هم میخوره.
نزدیک به یک سال پیش، همچین زمانی از سال، ارتباطاتم رو به کل از هم پاشوندم. احساس میکنم قبلاً یه چیزهایی دربارهش گفتم. شاید توی پستهای قبلی بوده. شاید هم توی اونهایی که این چند وقت باز کردم ولی هیچ وقت کامل و منتشر نکردم. مهم نیست. به هر حال الان میخوام دربارهش حرف بزنم. از اون تصمیم ناراحتم. اما پشیمون نیستم. برگردم یک سال پیش، با وجود تمام ناراحتی و فشار روانیای که میدونم توی این یه سال در انتظارمه، همچنان اون روابط رو تمام میکنم. اون کار به معنای کلمه «زنده نگهم داشت». توی اون دوره و با سختیهای خودش، دستهام انقدر از فشار روانی پر بود که فقط برای نگه داشتن یه چیز دیگه توان داشتم. بین زندگیم و اون روابط، من اولی رو انتخاب کردم.
و خیلی احمقانه، حتی این هم یه ربط فسقلی به بمب ساعتی بودنم داره. چون درواقع، این اولین بار نیست که همچین حسی به خودم دارم... که دارم منفجر میشم و ممکنه به آدمهای دور و برم بترکم. یه چیزی تو مایههای دیالوگ هیزل گریس توی کتاب The Fault in Our Stars که میگفت «من یه نارنجکم. و یه زمانی میرسه که قراره منفجر شم و دلم میخواد تا جای ممکن تلفات رو کم کنم». منم از یک نظری میخواستم تلفات رو کم کنم... از اون نظر، اوضاع خوب پیش رفت :)
خب، از هر دری حرف زدم. فکر کنم دیگه دلم راضی شدهباشه این رو پست کنم و بذارمش توی صفحۀ اصلی سیانیکل :)
الان 25 جولایه، ساعت 03:48 صبح... توی دلم خالیه، پوستم مورموره و انگار به جای استخون زیر پوستم گچ کمتراکم و توخالی هست. در خونه مثل همیشه قفله و حس خوبی به رفتن توی تخت و خوابیدن ندارم. طبق برنامۀ بیاعتباری که دادن، برق فردا ساعت 11 تا 13 میره و من میخوام سعی کنم تا جایی که میتونم بیدار بمونم و روی کینگکارد یا پوست مار کار کنم تا به جاش وقتی که برق نیست بخوابم... و امشب هم مثل همۀ شبهای دیگه میگذره و تمام میشه~