Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
Cia Moon
Cia Moon Wednesday, 6 August 2025، 12:11 PM

Waves & Tiles

 

موج‌ها و کاشی‌ها

 

بالأخره اینجاست و من حتی نمی‌دونم چطوری و با چه کلماتی حسش رو توصیف کنم! این همون پست با حس خوبیه که این چند وقت منتظرش بودم. امروز همون روز ساده و آروم ولی خوبی بود که می‌خواستم اتفاق بیفته تا درباره‌ش بنویسم تا بعدش بتونم راحت و بدون عذاب دربارۀ روزهای بدم بگم. اما حالا اون روزهای بد چندان هم برام اهمیتی ندارن. شاید چون نمی‌خوام یه روز ساده و راحت رو با فکر بهشون خراب کنم. شاید فقط بعداً یه کم درباره‌شون غر بزنم. شاید هم بی‌خیالشون شم. الان می‌خوام به امروز بچسبم.

 

صبح نزدیک دو ساعت زودتر از آلارمم بیدار شدم که چیز جدیدی هم نبود. طبق عادت بدی که چند وقتی هست باهامه، اول رفتم سراغ پیام‌هام، یه سری کامنت که برای پارت جدید مارگاریتا بودن رو جواب دادم و یه دوش سریع و گرم گرفتم. روز قبل، دخترخاله‌م کلی باهام کل‌کل کرده‌بود که باهاشون برم استخر. چند وقتی می‌شه که به دلایلی، علاقۀ زیادی به بیرون رفتن و درواقع ترک کردن اتاقم ندارم و رد کردم. ولی اون آخر راضیم کرد و خیلی خیلی خوشحالم که موفق شد :)

 

ساعت یازده و نیم بود که اومدن دنبالم. توی مسیر یه کم درمورد زمان برگشتنمون بحث کردیم. من سه باید می‌رفتم باشگاه و می‌خواستم تا یک دیگه برگردم. ولی یه بار دیگه تونستن راضیم کنن تا سه بمونیم اونجا و باز هم خوشحالم که همراهی کردم. قبل از رسیدن، با جدیت اعلام کردم که من قصد «شنا کردن» ندارم. قراره فقط بیام و مثل جنازه روی آب شناور بمونم. حدس می‌زنین چی شد؟ آره، دخترخاله‌م کاری کرد بیشتر زمانی که توی آب بودیم رو مثل یه قورباغۀ واقعی شنا کنم.

 

بیشتر مدت به هم چسبیده‌بودیم. سه نفری به یه دیوار می‌چسبیدیم، یه کم حرف می‌زدیم، بعد یه آنتراک وسط مکالمه می‌افتاد تا همه با هم شنا کنیم به اون سمت استخر و اونجا به حرفمون ادامه می‌دادیم. اون دوتا خیلی حرفه‌ای شنا می‌کنن، من فقط غرق نمی‌شم :) ولی همیشه باهاشون بهم خوش می‌گذره و امروز هم استثنا نبود. حتی دقایق کوتاهی که اون‌ها با هم مسابقه می‌دادن و منم لبۀ استخر نگاهم بهشون بود ولی فکرم جای دیگه، حتی وقتی دوباره داشتم توی نگرانی‌هام فرو می‌رفتم هم چیزی از اون خوش گذشتن کم نکرد.

 

حرف‌هامون انقدر قر و قاطی بود که حتی یادم نمیاد چی‌ها گفتیم. یه سری تجدید خاطره بود از وقتی توی همون استخر با هم شنا یاد می‌گرفتیم (با تأکید روی وقتی یه بچۀ غریبه سر منو کرد زیر آب و زهره ترکم کرد). دربارۀ اینکه باید پول روی هم بذاریم و یه دستگاه تتو بخریم حرف زدیم. اون وسط یه دور هم رفتیم کافه تریای استخر (بیشتر شبیه مناطق محرومه، ولی باز هم دوستش دارم) و یه فلافل گرفتیم و نصف کردیم. دربارۀ اینکه داریم به امتحانات نزدیک می‌شیم و دوتامون باید برگردیم دانشگاه و اون یکی باز تنها می‌مونه حرف زدیم. و هزارتا چیز دیگه.

 

یه مسابقۀ شیرجه بین اون دوتا داشتیم. بااینکه یاد گرفتم، می‌ترسم شیرجه بزنم و امروز تو این یه مورد نتونستن راضیم کنن. حتی بالا هم رفتم و ژستش رو گرفتم، اما به جای شیرجه زدن گرفتم نشستم. اون‌ها شیرجه زدن و رفتن اون سمت و منم با تنها شدن، ناخواسته شیرجه زدم توی افکارم. متأسفانه وقتی بحث افکار و نگرانی‌هاست، شیرجه بلدم و شنا کردن نه. توشون غرق می‌شم و چون توی سر خودمه و از بیرون چیزی پیدا نیست، معمولاً غریق نجاتی نیست که به دادم برسه. هرچند امروز نیازی هم به غریق نجات نداشتم.

 

به این فکر کردم که ما با هم کلاس شنا رو گذروندیم، ولی اون‌ها کجا و من کجا. بعد یادم اومد که مجبور نیستم تو همه چیز مدال طلا داشته‌باشم. چه اشکالی داره شنا فقط در حد یه سرگرمی ساده باشه برام؟ من فقط می‌خوام هر از گاهی یه سر به استخر بزنم، یه کم توی آب باشم و احساس سبکی کنم، یه کم روی آب رها بشم یا حتی از این طرف استخر به اون طرفش برم و تمام تمرکزم رو روی دست و پا زدن بذارم و به چیزهای دیگه فکر نکنم.

 

توجهم به موج‌های آب جلب شد. نمی‌دونم تجربه‌ش رو داشتین یا نه، ولی وقتی به قدر کافی بهشون خیره شین، انگار می‌تونین همۀ سبک‌های نقاشی‌های رنگی رو همزمان با هم ببینین! خیلی قشنگ و رؤیاییه. یهو یادم اومد خیلی وقته قلممو و پالت رنگ دستم نگرفتم. کشیدن دریا و آب و موج‌های گرد و قشنگش و سایه‌های تیره و روشنی که دارن واقعاً یکی از لذتبخش‌ترین چیزهاست. از اون کارهاییه که نیازی نیست زور بزنم تا انجامش بدم چون بدنم خودش می‌دونه باید چی کار کنه. انگشت‌هام ناخودآگاه جای درست برای زدن رنگ رو پیدا می‌کنن. یه حس رضایت خاصی داره. یه آرامش که از فکر «من یه توانایی دارم. یه چیزی بلدم. یه کاری رو درست انجام می‌دم» میاد. یه حس کافی بودن.

 

همونطور که موج‌ها رو نگاه می‌کردم یه کم خم شدم عقب‌تر و دست‌هام رو ستون بدنم کردم که زبری زیر انگشت‌هام توجهم رو جلب کرد. مال کاشی‌های استخر بود، یه بافت که نه صیقلی بود و نه پستی بلندی‌هاش تیز و آزاردهنده. یهو یه چیز دیگه یادم اومد. یه شب، توی خوابگاه، وقتی بقیه خواب بودن و من مونده‌بودم و نور بی‌جون ریسه‌م که باتریش داشت نفس‌های آخر رو می‌کشید، به این فکر می‌کردم که دارم برای چی زندگی می‌کنم. اول فکر کردم شاید برای مادرم باشه؛ اما جواب چندان درستی نبود. هیچ هدف بزرگی نداشتم، یه شغل رؤیایی، خونۀ رؤیایی، ماشین رؤیایی، سفر رؤیایی؛ هیچ وقت چیزهایی مثل این نداشتم که زندگیم رو بهش گره بزنم. فقط گاهی اوقات دربارۀ بعضی چیزها خیال‌پردازی می‌کردم؛ ولی اون خیالات هم برام چیزی بزرگ‌تر از یه وهم شیرین برای وقت‌گذرونی و فرار از مشکلات روزمره‌م نبودن و نیستن. صبح‌ها از خواب بیدار می‌شم چون... خب، کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد، میاد؟

 

بعد از کلی فکر کردن، دیدم تو این برهه از زندگیم، سیالند و فیکشن‌هام‌ان که به زندگی وصلم کردن. از یه روزی به این ور، نوشتن چیزی بود که من رو توی این دنیا نگه داشت. اون شب با خودم فکر کردم که می‌خوام بهش بچسبم، همونطور که کوالاها به درخت و نوزادها به آغوش مادرشون و خاطرات آدم‌های موردعلاقه به قلب می‌چسبن. تصمیم گرفتم زندگی کنم تا بتونم بنویسم... احساس کنم، تجربه کنم، توجه کنم تا بتونم از این احساسات و تجربیات برای بهتر نوشتن استفاده کنم. اما مثل خیلی چیزهای دیگه، این هم توی روزمرگی‌هام گم شد. یه روزهایی حواسم هست و وقتی دارم قدم می‌زدم، به تکون خوردن شاخۀ درخت‌ها توجه می‌کنم، همینطور به حس بادی که انگار به زور می‌خواد خودش رو از آستین‌های گشاد لباسم داخل هل بده و مجبورم کنه سرما رو حس کنم و به خودم بلرزم. یه روزهای دیگه -که متأسفانه بیشتر روزها رو تشکیل می‌دن- حواسم نیست. فقط تند تند راه می‌رم، می‌گذرم و می‌رم.

 

اون لحظه، وقتی اونجا نشسته‌بود و پاهام آروم توی آب عقب جلو می‌شد، از اون روزهای معدود و خاص بود. بالاتنه‌م داشت کم‌کم از سرما دون دون می‌شد، ولی نوک انگشت‌های پام توی آب حس گرمی داشت که دوست‌داشتنی بود. انگار داشتم همۀ رنگ‌ها رو کمی پررنگ‌تر و غلیظ‌تر می‌دیدم؛ ولی نه با اون غلظتی کنه که گاهی بهت سردرد می‌ده یا عصبی و آشفته‌ت می‌کنه. صدای بقیه که حرف می‌زدن توی هم گم می‌شد و نمی‌تونستم کلمات رو از هم تشخیص بدم ولی حتی اون همهمه و شلوغی هم انگار یه جور آرامش توش بود. و دستم... انگشت‌هام داشتن با آگاهی و حواس جمعی روی کاشی‌های دورم حرکت می‌کردن و بدون اینکه بهشون نگاه کنم، بافتشون رو حس می‌کردم.

 

وقتی رفتیم بیرون، حسابی انرژی مصرف کرده‌بودم. می‌خواستم برگردم خونه و دوش بگیرم. ولی وقتی رسیدیم، معلوم شد برق نداریم؛ پس خاله‌م من رو هم برد خونۀ خودشون. توی مسیر، انرژیم بیشتر و بیشتر تحلیل رفت. توی آسانسور گفتم ناهار نمی‌خوام. فقط یه پتو می‌خوام. خاله‌م گفت روی تخت خودش بخوابم. معمولاً خوابیدن توی خونۀ دیگران برام سخته، اون اتاق هم کلی آینه داره (من یه کم با آینه‌های زیاد و نزدیک هم مشکل دارم) و اولش یه کم عصبی بودم. خودم رو پیچیدم لای پتو، یکی از بالشت‌ها رو هم سفت بغل گرفتم. تا چیزی بغلم نباشه خوابم نمی‌بره. یادم نیست دقیقاً به چی داشتم فکر می‌کردم، هر چی بود خوشایند نبود چون یه کم گریه کردم ولی بعد از اون خوابم برد.

 

امروز ظهر، بعد از چند شب، دو ساعت، بی‌وقفه و بدون اینکه وسطش از خواب بپرم، بدون اینکه رؤیایی دیده‌باشم، خوابیدم. و شیرین‌ترین خواب چند وقت اخیر و احتمالاً بهترین قسمت امروز بود. بیدار که شدم دیگه ناراحتی‌ای بابت اینکه امروز باشگاه رو پیچوندم نداشتم. دخترخاله‌م هم برام پنکیک درست کرد که اصرار داشت پروتئین خوبی داره و وقتی رفتم دانشگاه حتماً چند روزی یه بار برای خودم درست کنم 3>

 

برگشتیم خونۀ ما و بعد از رفتنشون، من یه کم از پست‌های اولیۀ کارخانۀ آرزوسازی رو آماده کردم. وقتی برای اولین بار بهش فکر کردم، انتظار اینکه انقدر هیجان‌زده‌م کنه رو نداشتم؛ ولی درباره‌ش کلی خیال‌پردازی کردم. امیدوارم همونطور که برنامه‌ش رو دارم، بتونه به چند نفری کمک کنه، از جمله خودم. برنامه‌هایی زیادی براش دارم و وقتی کم کَمَک اجراشون کنم، به نظرم می‌تونه به نویسنده‌های تازه نفس زیادی کمک کنه. شاید این بین، بتونه به خود من هم یه دستی برسونه تا یه پله به آرزوی خودم -که می‌ترسم به گور ببرمش- نزدیک‌تر شم.

 

امروز پنجم آگوست بود، الان ساعت 00:10 نیمه شبه، لیوان شیر عسلم خالیه و من یه سیای خسته و خوشحالم که برای هر کسی که هر زمانی این پست رو می‌خونه، آرزوی یه خواب پر از آرامش و راحتی دارم~

🫐آخرین کامنت‌ها:
این پایین ۰ کامنت هست💬
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Made By Farhan