Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 27 January 2026، 11:32 PM

Survival Pandemic

 

بقای همه‌گیر

 

با خوشحالی به همه می‌گم از ریدربلاک (reader-block) دراومدم. اینکه دو هفته گذشته و من دارم سومین کتابم رو می‌خونم از اون موضوعاتیه که مدرکش (کتاب‌هایی که روی قفسه برج کردم) باید جلوی چشمم باشه تا خودم باورش کنم. خیلی وقت بود با این تمرکز، با این سرعت چیزی نخونده‌بودم. اونقدر تشنۀ خوندنم که تقریباً اهمیتی نداره کتاب چی باشه. اولیش «عشق پیچیده» بود، یه عاشقانۀ نوجوانانه، از اون عشق‌های دارک هورمونی که در حالت عادی از صد قدمیشون رد نمی‌شم. احتمالاً همون موقع که همچین کتابی، چه ساعت سه صبح و چه سر میز صبحانه، از دستم نمی‌افتاد باید می‌دونستم یه جای کار می‌لنگه. بعدش «درمان» از سباستین فیتسک رو خوندم، یه داستان با روانشناختی دارک و ژانر جنایی-معمایی. توی تقریباً یک هفته‌ای که طول کشید تا تمامش کنم، فقط یک روز بود که هیچی نخوندم؛ باقی روزها بالای هشت -شاید هم ده- بخش ازش رو تمام کردم.

 

یکی دو ساعت پیش «1984» از جورج اورول رو شروع کردم. بااینکه فقط دو بخش خوندم، چندین پاراگراف ازش توی سیومسیجم انتظار ارسال شدن می‌کشن تا به نحوی بخش‌هایی که برام معنادارتر بودن متمایز بشن. هنوز نمی‌تونم با اطمینان بگم بهترین زمان‌بندی رو برای شروعش داشتم یا بدترین. موقع خوندنش سردرد بدی گرفتم؛ انگار یه کرم بزرگ داخل جمجمه‌م بود، زیر لایۀ خاکستری مغزم. از یه سمت به سمت دیگه می‌خزید و می‌لولید و با خودش سم و مرگ رو توی کل سرم حرکت می‌داد. احتمالاً به‌خاطر فلش‌بک‌ها باشه، نه؟ شک ندارم آدم‌های زیادی هستن که اگر الان کتاب رو بخونن چنین حسی بهشون دست می‌ده. خاطرات و حقایق زیادی برای مرور کردن هست.

 

وقتی آخرین بخش موردعلاقه‌م از کتاب رو می‌نوشتم که نگه دارم، فهمیدم بالأخره وقتشه این پست رو بنویسم. شاید تحت تأثیر وینستون اسمیت باشم، کی می‌دونه؟ شایدم هم نباشم. هر چی نباشه، چند وقتی هست دارم به موضوع فکر می‌کنم. چند وقتی هست می‌دونم از ریدر-بلاکی درنیومدم و اینکه یکهو به فیلم و سریال دیدن علاقه‌مند شدم هم واقعاً علاقه‌مندی نیست. حتی اینکه یکهو پروژۀ نوشتن «اغواگر» توی سراشیبی پیشرفت افتاده هم از شور و اشتیاق نیست. بعید می‌دونم دیگه اصلاً چنین شوقی توی وجودم باقی مونده‌باشه. به نظرم چنین حسی حالا به نوعی یه منبع جادویی و کمیاب به حساب میاد؛ شاید حتی بشه گفت افسانه‌ایه.

 

اما جای اون جادو توی وجودم خالی نمونده، فقط با چیز دیگه‌ای پر شده. باید همون چیزی باشه که دون میگوئل توی کتاب «چهار میثاق» بهش می‌گه جادوی سیاه. اگر بخوام احساسات رو بهش نسبت بدم اول از همه به خشم فکر می‌کنم. خشم زیاد، خشم فروخورده. بعد از اون غمه. اما غم عادی مثل ناراحتی یکی دو ساعته به‌خاطر یه موضوع واضح بیرونی نیست. دلخوری‌ای که بشه حلش کرد نیست. بیشتر به سوگ می‌مونه. سنگینه، فلج‌کننده‌ست و نمی‌شه کاری باهاش کرد. حتی نمی‌شه به دوش کشیدش؛ آدم زیر سنگینیش له می‌شه. مال من یه نفر هم نیست. انگار توی هوا گردش رو پاشیدن. نفس که می‌کشم، یه چیزی گلوم رو می‌سوزونه و انگار به سینه‌م که می‌رسه همونجا یخ می‌زنه، جا رو تنگ می‌کنه؛ نفس کشیدن از قبل سخت‌تر می‌شه. توی چشم‌های بقیه می‌بینم که اون‌ها هم سخت نفس می‌کشن. کسایی که نمی‌تونم ببینم توی کلماتشون خونده می‌شه. کسایی که نه دیده می‌شن و نه کلماتشون رو می‌شه خوند و شنید رو همونجا توی سینۀ خودم حس می‌کنم. انگار قلبم برای خودم تنها نیست. الان بیشتر از هر زمانی به مفهوم «آن» توی ادبیات پی می‌برم: بنی آدم اعضای یکدیگرند.

 

زیر این غم، زیر این سوگ برای کسی که از دست ندادم، یه تمایل هست. یه عطش که شعله‌هاش به داغی همون غضبی‌ان که مدت‌ها درون خودم زندانی کردم و حالا از هر زمانی به فرار نزدیک‌تره. یه میل به عمق همون غمی که تا مغز استخوانم ریشه دوونده و روحم رو فلج کرده. نوعی تشنگی که باهاش غریبه نیستم و قبلاً بارها به سیراب کردنش فکر کردم؛ حالا ترس اینکه بیشتر از فکر کردن پیش برم از همیشه ملموس‌تره.

 

من از ریدر/رایتربلاکی درنیومدم و یکهو معجزه‌وار به سریال دیدن معتاد نشدم. من فقط دارم فرار می‌کنم. همونطور که همیشه فرار کرده‌ام. فرار می‌کنم چون زیر اون خشم و غم و عطش، ترسیده‌ام. از این کتاب به اون یکی پناه می‌برم چون وقتی کتاب رو پایین می‌ذارم، به شکل احمقانه‌ای آرزو می‌کنم که حمله‌های شبانه و مشکل فلج خوابم برگرده. حالا که سریالم تمام شده و هنوز نمی‌دونم می‌خوام چی رو جایگزینش کنم، چیزی نیست تا حواسم رو از حس مزخرف عذاب وجدان پرت کنه. شرم برای گناهی که مرتکب نشدم یقه‌م رو گرفته و این هم از همون چیزهاییه که گردش رو توی هوا پاشیدن و فقط برای من نیست.

 

من فقط زنده‌ام و این داره من رو می‌کشه. اما این مرگی نیست که به درد پایان بده و درمانش بشه. نه. زجره. چون مرگ چیزیه که می‌خوام و این فقط توهمی عذاب‌آور و بی‌پایان از چیزی که می‌خوام رو بهم می‌ده. مرگ نه حادثه‌ست، نه انتخابه. در این لحظه، برای من آرزویی محاله. اما در تمام دوران، فکر می‌کنم بیشتر از هر چیزی شانس باشه. شانسی که گویا این روزها خیلی‌ها آرزوش رو می‌کنن. شاید نه مثل من در جایی که ممکنه دیده‌بشه؛ شاید با صدای بلندتر، شاید در چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمۀ خودشون که همونطور که جورج اورول می‌گه تنها چیزیه که واقعاً برای خود آدمه.

 

همه‌ش شش سال بعد از کرونا، همه‌گیری دیگه‌ای شروع شده که کسی نمی‌بینه، همه‌گیری‌ای فقط برای مایی که کلمات این متن به چشممون آشناست. توی اخبار ازش گفته نمی‌شه. هیچ دستگاهی وجود نداره که بتونه ویروسش رو شناسایی کنه. نمی‌دونم چند نفر دیگه مثل من ازش باخبرن؛ نمی‌دونم چند نفر حتی زودتر از من متوجهش شدن. فقط می‌دونم که ماسک زدن و قرنطینه کردن خودمون توی چهاردیواری خانه و اتاق‌هامون فایده‌ای نداره. من بهش مبتلام. می‌دونم که میلیون‌ها آدم دیگه هم هستن. توی هوا گرد حس گناه بازمانده پاشیدن. اون چیزی که همه‌گیر شده بقاست؛ اون چیزی که برای ما انسان‌ها فقط با شانس نصیب می‌شه، اون چیزی که ازش خشمگینم، اون چیزی که ازش غمگینم، اون چیزی که به‌خاطر از دست ندادنش سوگوارم.

 

دیگه چیزی تا 00:00 و رفتن به 28 ژانویه نمونده. اتاقم سرده و امشب هم نمی‌خوام هیتر روشن کنم. قصد خوابیدن هم ندارم؛ فهمیدم می‌خوام چه فیلمی رو جایگزین سریالی که شب تا صبح زیر پتو تماشا می‌کردم کنم. با همۀ چیزهایی که از «انجمن شاعران مرده» شنیدم، انتظار بالایی ازش دارم. فکر می‌کنم ذهنم رو درگیر کنه؛ می‌ترسم درگیر همون چیزیم کنه که در تلاشم ازش فرار کنم. فردا دومین امتحانمه. اما حسی بهم می‌گه قراره تا زمان امتحان بیدار بمونم و این جمله و تمام «کاش‌»هایی که توی ذهنمه رو پشت سر هم مرور کنم: اون چیزی که همه‌گیر شده بقاست. کاش اون برفی که مردم سرشون رو زیرش می‌کنن سمت من هم می‌بارید. کاش فکر نمی‌کردم. کاش نمی‌دونستم. کاش نمی‌دیدم. کاش نبودم که ببینم.

🫐آخرین کامنت‌ها:
این پایین ۰ کامنت هست💬
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Made By Farhan