Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
Cia Moon
Cia Moon Saturday, 23 August 2025، 10:16 PM

Drunk, Dazed & Drained

 

مست و گیج و تهی

 

امروز، ساعت نه صبح بلیط داشتم که بیام دانشگاه. وقت‌هایی که کلاس دارم، تا آخرین لحظۀ ممکن اومدن رو عقب می‌اندازم؛ این ترم به خاطر همین حرکتم چند باری کلاس‌های اول هفته‌م رو از دست دادم. از جابه‌جایی خوشم نمیاد، از مستقر شدن توی جای جدید. فکر کنم می‌دونم از کی و چرا اینطوری شدم. گاهی می‌میرم که درباره‌ش با کسایی که باعثش بودن دعوا کنم. ولی همیشه موفق می‌شم جلوی خودم رو بگیرم. یه جورهایی به نظرم مسخره‌ست که درمورد چنین مسائلی انقدر خودکنترلی دارم -هرچند می‌تونم ذره ذره آب شدن و پایین ریختنش از بین انگشت‌هام رو حس کنم.

 

بگذریم. این بار نمی‌تونستم برای بلیط گرفتن ریسک کنم. تمام این مدت خبری از بلیط اتوبوس نبود؛ چون اصلاً اتوبوسی نبود. همه‌شون برای اربعین رفته‌بودن و تا خود روز پنجشنبه خبری از بلیط نبود. پنجشنبه ظهر، با فکر اینکه هنوز هم خبری نیست سایت رو باز کردم. اما در کمال تعجلم، روزهای جمعه و شنبه بلیط برای فروش داشتن. مسیری که می‌رم همیشه شلوغه. معمولاً توی یه روز، از ساعت 7 صبح تا 8 شب، هر یک ساعت یه بار یه سرویس بود. اما این بار تو کل روز فقط دوتا سرویس بود. منم آخری رو گرفتم. می‌ترسیدم اگر بذارم روزهای دیگه باز شن، بلیط‌ها زود فروش بره و به امتحانم نرسم. فقط می‌خوام این ترم کوفتی زودتر تمام شه.

 

وقت‌هایی که می‌دونم قراره جابه‌جا شم، شب نمی‌خوابم. یه جور بازی بچگانه که خودم می‌دونم غیرمنطقیه. انگار اگر نخوابم، اون شب تمام نمی‌شه و هیچ وقت وارد روز سفر نمی‌شم. این بار از این خبرها نبود. این چند وقت خسته‌تر از اونم که همچین بازی‌هایی راه بندازم. همین الان هم یه کم خسته‌ام. با اینکه سر شبه و ظهر هم یک ساعت چرت زدم. احتمالاً زودی سر و ته این رو هم بیارم و برگردم تو تخت. باز هم بگذریم. اول برنامه داشتم شب قبل از راه افتادن، تا جای ممکن بیدار بمونم و پارت‌های جدید مارگاریتا و تیک و تاک رو بنویسم. واقعاً نمی‌دونم چی نظرم رو عوض کرد. پارت 13 تیک د تاک رو باز کردم. یه کم هم نوشتم. ولی نتونستم ادامه بدم. حتی از چیزی که نوشتم راضی هم نیستم. انگار یه ربات یه گزارش کاری پر کرده. هیچ شباهتی به داستان فان و فلافی که باید باشه نداره. باید عوضش کنم. ولی امشب نه... شاید حتی فردا شب هم نه. شاید این هفته نه.

 

برعکس معمول که صبح، قبل از حرکت، با عجله وسیله جمع می‌کردم. این سری از شب ساکم رو آماده کردم. صبح یه کم زودتر بیدار شدم. آخرین پارت از اغواگر که برای ادیت برای جاک فرستاده‌بودم رو خوندم و کلی با نوشتۀ خودم حال کردم. بعدم لباس پوشیدم و رفتم. برنامه‌م این بود که توی اتوبوس فیکشن‌هایی که از نویسنده‌های فضایی‌ها سیو کرده‌بودم رو بخونم. ولی عجیب بی جون بودم. فقط پلی لیستی که برای فیکشن پوست مار درست کردم رو پلی کردم و بیرون رو نگاه کردم. فکر کنم این اولین باری بود که اون آهنگ‌ها پخش می‌شدن و من صحنه‌های فیک رو تصور نمی‌کردم.

 

به خوابگاه که رسیدم، 64تا پله از چیزی که یادم می‌اومد کمتر به نظر می‌رسید. وسایلم رو بردم بالا و در رو که باز کردم، با یه اتاق خالی ولی به هم ریخته روبه‌رو شدم. اولین نفر از بچه‌های اتاق خودمون بودم که رسیدم. بقیه هنوز نیومدن. کولر توانی برای خنک کردن نداره، از ظهر رسماً له له زدم. مخصوصاً که معلوم نیست با لوله‌های آب چه غلطی کرده‌بودن. مطمئن نیستم اسید ریخته‌بودن توشون برای بازسازی، یا اینکه تمام این چند ماه حتی یه بار هم شیر آب رو باز نکرده‌بودن. آبی که ازش درمی‌اومد نارنجی بود. آب تصفیه هم وضع بهتری نداشت. سفید و کف دار بود.

 

یه قسمت سریال دیدم و چرت زدم. صبر کردم تا بعد از ظهر شه و هوا خنک‌تر شه که برم خرید. بعد از اینکه پوشیدم و رفتم، با مغازۀ بسته مواجه شدم. مثل اینکه به دانشجوها گفتن می‌تونین از یکم بیاین، ولی یادشون رفته که این آدم‌ها به مواد غذایی هم نیاز دارن :) حال نداشتم برم شهر. چیزهایی که می‌خواستم رو سفارش دادم بیارن (هم طول کشید آماده‌ش کنن و هم راننده آدرس رو پیدا نمی‌کرد. از تشنگی هلاک شدم. وقتی بعد از تحویل گرفتن رسیدم بالا، اولین کاری که کردم سر کشیدن کامل یک لیتر آب بود!) و تا زمان رسیدنشون هم بقیۀ اتاق رو جمع کردم. کار خاصی نکردم البته. وسایل خودم رو جمع کردم. یه سری چیز عمومی که لازم داشتیم گرفتم و روفرشی‌ها رو پهن کردم. یه کم مرتب‌سازی برای فردا که هم‌اتاقی‌هام می‌رسن.

 

چون بعد از رسیدن خسته بودم و هیچی هم نداشتم -از جمله حال و حوصله- چیزی نخورده‌بودم. همینکه برای شامم غذا گرم کردم برق رفت، ساعت هفت شب. همه جا تاریک بود ولی بد هم نبود. خوبه که حدأقل با تاریکی دوستم. غذا خوردم و تا برق بیاد سریال دیدم. فکر می‌کردم بعدش بخوابم، ولی لپتاپ رو زدم به برق و دوباره پارت 13 تیک و تاک رو باز کردم. یه جمله نوشتم. پاکش کردم و دوباره فایل رو بستم. فردا باید پارت جدید مارگاریتا رو هم توی چنل اصلیش آپ کنم. ولی فکر کنم باید به جاش تنبیهش رو قبول کنم. اصلاً توان نوشتن ندارم. درواقع، تمام این آسمون ریسمون‌ها رو بافتم چون می‌خواستم درمورد این حرف بزنم.

 

دارم عقلم رو از دست می‌دم.

 

نوشتن داره دیوونه‌م می‌کنه. البته، مشکل خود نوشتن نیست. مشکل نتیجه‌شه. چون اون چیزی که می‌خواستم و امیدوار بودم نشد. انقدر احساساتم به فیکشن‌هام، چنل و اینجا به هم ریخته‌ست که حتی نمی‌تونم تصمیم بگیرم می‌خوام درموردش حرف بزنم یا نه. توی پست‌های قبلی چیزی درمورد اینکه از نوشیدنی خوشم نمیاد گفته‌بودم؟ به هر حال، الان می‌گم. خوشم نمیاد و تا حالا مست نشدم؛ از الکل مست نشدم... اما از چیزهای دیگه چرا. الان از سردرگمی مستم، گیجم و به شکل احمقانه‌ای خالی‌ام. فکر کنم از بس به موضوع فکر کردم و درباره‌ش خودخوری کردم و سعی کردم یه بهانه برای کنار اومدن با چیزهایی که آزارم می‌دن پیدا کنم که مغزم سوخته، خاموش شده. دیگه احساسات رو پردازش نمی‌کنه.

 

یه زمانی دنبال چنین چیزی بودم. که دیگه حس نکنم. فکر می‌کردم اونطوری زندگی برام راحت‌تر می‌شه. اما حالا که حالتی مشابهش پیدا کردم، دیگه نمی‌خوامش. اونقدر بی‌حس شدم که به یه سری چیزها اهمیت ندم. اما هنوز اونقدر بی‌تفاوت نشدم که دیدن نتیجۀ این بی‌حسی روی روابطم آزارم نده. می‌دونم بی‌حسی کلمۀ مناسبی براش نیست، اما نمی‌دونم باید چی صداش کنم. نمی‌دونم چطور توصیفش کنم. یه جور تناقضه. نمی‌تونم اهمیت بدم و نمی‌تونم به خاطر این اهمیت ندادن رنج نکشم.

 

من توی اتوبوس به صحنه‌های پوست مار فکر نمی‌کردم. اما به نوشتن سخن پایانیش چرا. و همینطور سخن پایانی کینگکارد. چند روزه بی‌وقفه بهش فکر می‌کنم: صبح که چشم باز می‌کنم؛ وقتی به آینۀ دستشویی خیره‌ام و مسواک می‌زنم؛ وقتی پای گاز ایستادم؛ وقتی زیر دوش نشستم؛ الان که تنها، توی یه اتاق نیم وجبی با یه چراغ کم‌جون پشت لپتاپم و مثل بابای کورالین با کمر غوزکرده و چشم‌های ورم‌کرده و لب‌های پایین‌افتاده، فقط تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم... هنوز نوشتن فیکشن رو تمام نکردم و دارم به گله کردن توی سخن پایانیش فکر می‌کنم که مخاطب‌های اصلی اون گله‌ام اصلاً نمی‌خوننش!

 

فاک بهش. دارم برای چی خودم رو خسته می‌کنم؟ از اینکه وقتتون رو با خوندن این خزعبلات حروم کردین عذر می‌خوام.

 

شب به خیر

🫐آخرین کامنت‌ها:
این پایین ۰ کامنت هست💬
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Made By Farhan