Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
Cia Moon
Cia Moon Sunday, 18 January 2026، 07:24 PM

A Fresh Start

 

یک شروع تازه

 

فکر نکن. چند دقیقه‌ست که این پست رو باز کردم. هی دست‌هام میاد سمت کیبورد و قبل از اینکه انگشتم کلیدی رو لمس کنه عقب‌نشینی می‌کنم. فکر نکن. مطمئن نیستم چی می‌خوام بگم یا باید بگم. به‌خاطر این نیست که حرفی ندارم؛ به‌خاطر اینه که حرف برای گفتن زیاده، ولی نمی‌تونم تفکیکشون کنم. دیگه نمی‌دونم چی درسته و چی غلط. فکر نکن. یعنی می‌دونم ها... فقط... می‌ترسم ریسک حرف زدن رو به جون بخرم.

 

کلمات جون دارن و ما آدم‌ها از اونجایی که خودمون رو برتر از باقی عالم می‌بینیم، همونطور که به همه چیز از بالا نگاه می‌کنیم و چیزهای ساده و پیش پا افتاده رو نادیده می‌گیریم، از جون داشتن کلمات هم چشم‌پوشی می‌کنیم. برای همینه که خیلی‌ها به راحتی هر چیزی رو به زبان میارن. یه زمانی یه نفر رو داشتم که باهاش درمورد این موضوع حرف می‌زدم؛ درمورد کلمات و قدرتی که مثل یه جادوی خفته درونشون پنهان شده‌بود. اما بعد از مدتی، اون آدم هم با کلمات خودش ثابت کرد اونقدری که ادعا می‌کنه از این جادو آگاه نیست. از اون به بعد، من حتی بیشتر از قبل از دهن باز کردن می‌ترسم. می‌ترسم منم اونقدری که خودم تصور می‌کنم حواسم به چیزی که از دهنم درمیاد نباشه؛ می‌ترسم منم چیزهایی بگم که بعداً نتونم نتایجشون رو تحمل کنم؛ می‌ترسم یه حرفی به یه آدمی بزنم که چند سال دیگه، وقتی توی آینه نگاه می‌کنم وجدانم به جای انعکاس خودم تصویر شنونده رو بهم نشون بده.

 

شاید اونقدرها که تصور می‌کردم هم درمورد چیزهایی که می‌خوام بگم سردرگم نیستم. احتمالاً بدک نباشه با همین فرمون پیش برم.

 

یه زمانی، عاشق بولت ژورنال درست کردن بودم. اوایل کرونا بود که شروع کردم. یه دفتر نقطه‌ای با یه سری خرت و پرت دیگه سفارش دادم. حتی هشدارهای خانواده‌م مبنی بر اینکه «حالا خودت رو با این کارهای الکی سرگرم نکن که درس نخونی» هم نتونستم ذوقم رو کور کنه. کلی تم مختلف رو امتحان کردم تا به چیزی که می‌تونستم بگم مخصوص منه رسیدم. هنوز هم گاهی برمی‌گردم سراغ این کار. ولی راستش رو بگم، خیلی وقته دیگه نمی‌تونم هر شب بشینم همۀ خونه‌ها رو با ذوق پر کنم و کارهای روزمره‌م رو یادداشت کنم؛ از هفت تا کادری که برای یک هفته می‌کشم نهایتاً دوتاش پر می‌شه. ولی مهم نیست. این موضوع رو پیش کشیدم تا چیز دیگه‌ای بگم: توی اولین ژورنالم، بعد از هفتۀ اول، دو صفحه اسکرپ‌بوک هست. همونی که عکسش رو اول این پست گذاشتم :) راستش رو بگم، قبل از اینکه واقعاً برم دفتر رو باز کنم و بخونمش، توی ذهنم خیلی قشنگ‌تر بود، اما مهم نیست. فکر نکن. به‌هرحال پستش می‌کنم و هر چه‌قدر هم الان متن واقعی به نظرم بچگانه میاد -فکر نکن- اینجا می‌نویسمش.

 

کلمات موجودات زنده‌ان. می‌تونن بهت قدرت بدن و مثل بوسۀ یه عزیز روی گونه‌ت لبخندی عمیق روی صورتت بنشونن... یا اینکه می‌تونن توی سرت بخزن و مغزت رو بیرون بمکن... درست همونطور که یه خون‌آشام تا زمانی که خشک و بی‌حس بشی به مکیدن خونت ادامه می‌ده. قبل از اینکه حرف بزنی، فکر کن! چون کلماتت نباید تبدیل به یه تیر توی سر یه نفر دیگه بشن. کلماتت نباید دنیای یه نفر دیگه رو خراب کنن. مراقب حرف‌هایی که به دیگران می‌زنی باش. مراقب چیزهایی که به خودت می‌گی باش. کلماتت می‌تونن به دیگران آسیب برسونن. کلماتت می‌تونن به تو آسیب برسونن. پس یه بار دیگه التماس می‌کنم: قبل از اینکه حرف بزنی، فکر کن!

~ 2020, April 17th ~

 

دفتر رو می‌بندیم و برمی‌گردونیم زیر وسایل. حالا چی؟ انگار این پست هم قرار نیست سر و ته مشخصی داشته‌باشه. فکر نکن. وقتی داشتم روی بخش «ارسال مطلب جدید» کلیک می‌کردم، فکر می‌کردم می‌دونم قراره چی بگم. انقدر مطمئن بودم که خیلی با اعتماد به نفس اسم پست رو تایپ کردم: یه شروع تازه. خیلی مسخره‌ست. این چندمین شروعیه که توی یازده ماه اخیر داشتم؟ هر بار می‌گم این شروع تازه‌ست؛ هر بار سنگین‌تر از قبل زمین می‌افتم؛ هر بار سخت‌تر از قبل از جا بلند می‌شم. فکر نکن. مسخره‌تر از اون اینه که یه زمانی به خودم التماس می‌کردم خوب فکر کن و حالا باید به پای مغزم بیفتم که انقدر فکر نکنه. هر بار شکست می‌خورم. فکر نکن.

 

کاش حدأقل سردرگمیم فقط برای دلنوشته‌های اینجا بود. توی کل زندگی کوچیکمه. کوچیک؛ چون توی ساده‌ترین چیزهای ممکن خلاصه شده، توی پیش پا افتاده‌ترین و سطحی‌ترین حد ممکن؛ توی بقا... و کمی هم تحصیل -اگر شرایط اجازه بده. باز هم زمان امتحانات ما شد و هرج و مرج همه جا رو گرفته. شاید باید این رو همنیجا تمام و پست کنم و به جای فکر کردن به امتحاناتی که معلوم نیست کی برگزار بشه و آینده‌ای که معلوم نیست نصیبم بشه یا نه، برم دوباره همون یه پارت و نیمی که از «گالری هرج و مرج» نوشتم رو بخونم، هاه؟ این هم بد دردیه ها. مشکلات حل‌شدنی نیست؛ کاملاً خارج از کنترل منه. مجبورم روی صندلی عقب بشینم و درحالی‌که فرمان زندگیم دست آدم‌هاییه که کوچک‌ترین اهمیتی به من یا آینده‌م یا شرایط یا حتی زنده و مرده‌م نمی‌دن، سعی کنم یه راهی برای سرگرم کردن خودم پیدا کنم. اگر این کار رو نکنم، چاره‌ای ندارم جز تماشای اینکه راننده داره به سمت دره می‌رونه تا خودش دقیقۀ نود بپره پایین و منی که رسماً حق تصمیم‌گیری و اظهار نظر نداشتم قراره کسی باشم که به سختی جون می‌ده. فکر نکن. فکر نکن. فکر نکن. کاش می‌تونستم به هیچ کدومش فکر نکنم.

 

باید هزارمین شروع تازه‌م رو شروع کنم؟ یا باید صبر کنم ببینم بعدش چی می‌شه؟ اصلاً از کجا باید شروع کنم؟ مثلاً از مرور درس‌هایی که داره از ذهنم می‌پره؛ به‌هرحال چه اهمیتی داره که دانشگاه هیچ اطلاعیۀ درستی نمی‌ده و برنامه‌ای برای تاریخ امتحانات مشخص نمی‌کنه که من بدونم باید چطور برنامه‌ریزی کنم؟ مثلاً از تمیز کردن گالریم برای بار nام توی این مدت؛ از اونجایی که اینترنت قطعه و حتی نمی‌تونم توی گوگل سرچ بکنم، چه اهمیتی داره که توی عصر تکنولوژی و ارتباطات از کل دنیا جدا شدیم؟ مثلاً از عق زدن با شنیدن آهنگ‌هایی که زمانی با عشق باهاشون همخونی می‌کردم؛ چه اهمیتی داره که حالم ازشون به هم خورده چون تمام این چند روز تنها کاربرد گوشی‌ای که هیچ اپی روش کار نمی‌کنه و حتی نمی‌شه باهاش اس‌ام‌اس فرستاد همین آهنگ گوش کردن بوده و نمی‌تونم هیچ چیز جدیدی دانلود کنم؟ فکر کنم ادامه ندم بهتر باشه. به‌هرحال همه‌مون توی یه کشتی‌ایم و خودتون می‌دونین اگر ادامه بدم چی می‌خوام بگم... و همونطور که گفتم: چه اهمیتی داره؟

 

شاید یه کم از برنامه‌هام بگم، هوم؟ مثلاً قصد دارم چرنوبیل رو ببینم. امروز قسمت اول رو پلی کردم، ولی خب اپی که روش فیلم می‌بینم هم مثل خیلی چیزهای دیگه به‌خاطر اوضاع اینترنت همه‌ش گیر می‌کنه. فکر کنم کلاً دو دقیقه از شروع گذشته‌بود که ارور داد. منم راستش صبر و حوصلۀ چندانی دیگه ندارم. بستمش و رفتم پیش خانواده. ناهار خوردیم. حرف زدیم. ولی بعد دیگه حوصلۀ حرف زدن یا شنیدن هم نداشتم. پس برگشتم اتاق و خوابیدم. بیدارم کردن که بریم خونۀ اقوام. ولی من نرفتم و حالا توی تنهایی، سروصدای مغزم بیشتره. فکر نکن. ولی می‌دونم نرفتن انتخاب درستی بود. حدأقل یه‌کم با خودم خلوت داشتم. تونستم بدون نگرانی از اینکه خانواده‌م فکر کنن «این دختره باز چش شده؟» راه برم و راه برم و راه برم و یه خونۀ کوچک رو چدین بار با قدم‌هام متر کنم. فکر نکن. با صدای بلند همون آهنگ‌های تکراری رو گوش کردم.

 

یه کم هم به سیالند سر و سامون دادم. دلم می‌خواد دوباره وبلاگ رو برگردونم، ولی راستش می‌ترسم. می‌ترسم این تمایلم فقط به‌خاطر این اوضاع باشه و واقعاً آمادگیش رو نداشته‌باشم. به‌هرحال فعلاً کار خاصی نکردم. فقط یه سری از کامنت‌ها رو جواب دادم، یه پست هم دارم برای وقتی بخوام برگردم، احتمالاً Your Body is My Sky بهترین انتخاب برای برگشتن بعد از چند ماه طولانی و پرماجرا نباشه؛ اما تنها چیزیه که دارم. فکر نکن. می‌خوام بهش رضایت بدم. از اون گذشته، پروسۀ داستان «اغواگر» هم به جاهای خوبی رسیده. درواوقع، دیگه چیزی تا Plot Twist بزرگ و برگ‌ریزونش نمونده. براش هیجان دارم ها... ولی دوباره توی اون حالی‌ام که سخته خودم رو وادار کنم پای نوشتنش بشینم. ولی همونطور که گفتم، از پیشرفت داستان راضی‌ام. خیلی دوستش دارم. می‌دونم موضوعش از اون چیزهایی نیست که آدم‌های زیادی رو جذب کنه؛ با این وجود یه حسی بهم می‌گه قراره توجه مثبت چند نفری رو مال خودش کنه :) می‌دونم قراره داستان خاصی باشه؛ خیلی خوشحالم که به سناریوی اولیه نچسبیدم و تا این حد عوضش کردم. وقتی بالأخره تمامش کنم و پست شه، قراره یکی از بهترین کارهام باشه~

 

خب، فکر می‌کنم همینقدر که گفتم بس باشه، نه؟ مهم نیست اونقدری که اسم پست می‌طلبید درمورد شروع تازه صجبت نکردم. فکر نکن. الان یه لبخند محو روی لبم بود؛ می‌خوام بهش رضایت بدم؛ می‌خوام دو دستی بهش چنگ بزنم؛ می‌خوام بهش فکر کنم. کار این روزهامه دیگه. حدس می‌زنم کار این روزهای بعضی‌های دیگه هم باشه. اینکه به کوچک‌ترین کورسو -هر چه‌قدر ساده، مسخره، به‌ظاهر بی‌معنی و پرت باشه- چنگ بزنن و با جون و دل بهش بچسبن و سعی کنن نگهش دارن. منم یه آدم مثل آدم‌های دیگه. منم چنگ می‌زنم و سعی می‌کنم برای یه مدتی هم که شده، خودم رو باهاش سرگرم کنم و به دره‌ای که به سمتش حرکت می‌کنم توجه نکنم. لبخند می‌زنم، اغواگر رو می‌نویسم و یه جایی ته دلم یه کورسویی روشنه که شاید راننده قبل از رسیدن به دره بیرون بپره و من حتی ثانیه‌ای فرصت داشته‌باشم به فرمان زندگی خودم چنگ بزنم و از مسیر دره به جاده برگردم.

 

الان ساعت 19:49 هجدهم ژانویه‌ست. یه لیوان چای دارم و یه ژورنال که باکس‌هاش رو با حوصله و سلیقه تزئین کردم و قسمت «1% روزانه»ش منتظره تا من برم و بعضی از خانه‌هاش که به انجام رسوندم رو رنگ بزنم. چند دقیقه‌ست که آهنگ رو قطع کردم ولی می‌دونم سکوت ماندگار نیست؛ همین الان صدای خانواده‌م رو از پنجره شنیدم که از عیادت برگشتن. اما این چیز بدی نیست؛ حالا با یه لبخند کنارشون می‌شینم و می‌دونم که حوصلۀ ادامه دادن حرف‌هاشون رو دارم و دیگه قرار نیست به‌خاطر اینکه برگشتم توی اتاق احساس بدی داشته‌باشم~

🫐آخرین کامنت‌ها:
این پایین ۰ کامنت هست💬
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Made By Farhan