Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
۵ مطلب در آگوست ۲۰۲۵ ثبت شده است
Cia Moon
Cia Moon Saturday, 23 August 2025، 10:16 PM

Drunk, Dazed & Drained

 

مست و گیج و تهی

 

امروز، ساعت نه صبح بلیط داشتم که بیام دانشگاه. وقت‌هایی که کلاس دارم، تا آخرین لحظۀ ممکن اومدن رو عقب می‌اندازم؛ این ترم به خاطر همین حرکتم چند باری کلاس‌های اول هفته‌م رو از دست دادم. از جابه‌جایی خوشم نمیاد، از مستقر شدن توی جای جدید. فکر کنم می‌دونم از کی و چرا اینطوری شدم. گاهی می‌میرم که درباره‌ش با کسایی که باعثش بودن دعوا کنم. ولی همیشه موفق می‌شم جلوی خودم رو بگیرم. یه جورهایی به نظرم مسخره‌ست که درمورد چنین مسائلی انقدر خودکنترلی دارم -هرچند می‌تونم ذره ذره آب شدن و پایین ریختنش از بین انگشت‌هام رو حس کنم.

 

بگذریم. این بار نمی‌تونستم برای بلیط گرفتن ریسک کنم. تمام این مدت خبری از بلیط اتوبوس نبود؛ چون اصلاً اتوبوسی نبود. همه‌شون برای اربعین رفته‌بودن و تا خود روز پنجشنبه خبری از بلیط نبود. پنجشنبه ظهر، با فکر اینکه هنوز هم خبری نیست سایت رو باز کردم. اما در کمال تعجلم، روزهای جمعه و شنبه بلیط برای فروش داشتن. مسیری که می‌رم همیشه شلوغه. معمولاً توی یه روز، از ساعت 7 صبح تا 8 شب، هر یک ساعت یه بار یه سرویس بود. اما این بار تو کل روز فقط دوتا سرویس بود. منم آخری رو گرفتم. می‌ترسیدم اگر بذارم روزهای دیگه باز شن، بلیط‌ها زود فروش بره و به امتحانم نرسم. فقط می‌خوام این ترم کوفتی زودتر تمام شه.

 

وقت‌هایی که می‌دونم قراره جابه‌جا شم، شب نمی‌خوابم. یه جور بازی بچگانه که خودم می‌دونم غیرمنطقیه. انگار اگر نخوابم، اون شب تمام نمی‌شه و هیچ وقت وارد روز سفر نمی‌شم. این بار از این خبرها نبود. این چند وقت خسته‌تر از اونم که همچین بازی‌هایی راه بندازم. همین الان هم یه کم خسته‌ام. با اینکه سر شبه و ظهر هم یک ساعت چرت زدم. احتمالاً زودی سر و ته این رو هم بیارم و برگردم تو تخت. باز هم بگذریم. اول برنامه داشتم شب قبل از راه افتادن، تا جای ممکن بیدار بمونم و پارت‌های جدید مارگاریتا و تیک و تاک رو بنویسم. واقعاً نمی‌دونم چی نظرم رو عوض کرد. پارت 13 تیک د تاک رو باز کردم. یه کم هم نوشتم. ولی نتونستم ادامه بدم. حتی از چیزی که نوشتم راضی هم نیستم. انگار یه ربات یه گزارش کاری پر کرده. هیچ شباهتی به داستان فان و فلافی که باید باشه نداره. باید عوضش کنم. ولی امشب نه... شاید حتی فردا شب هم نه. شاید این هفته نه.

 

برعکس معمول که صبح، قبل از حرکت، با عجله وسیله جمع می‌کردم. این سری از شب ساکم رو آماده کردم. صبح یه کم زودتر بیدار شدم. آخرین پارت از اغواگر که برای ادیت برای جاک فرستاده‌بودم رو خوندم و کلی با نوشتۀ خودم حال کردم. بعدم لباس پوشیدم و رفتم. برنامه‌م این بود که توی اتوبوس فیکشن‌هایی که از نویسنده‌های فضایی‌ها سیو کرده‌بودم رو بخونم. ولی عجیب بی جون بودم. فقط پلی لیستی که برای فیکشن پوست مار درست کردم رو پلی کردم و بیرون رو نگاه کردم. فکر کنم این اولین باری بود که اون آهنگ‌ها پخش می‌شدن و من صحنه‌های فیک رو تصور نمی‌کردم.

 

به خوابگاه که رسیدم، 64تا پله از چیزی که یادم می‌اومد کمتر به نظر می‌رسید. وسایلم رو بردم بالا و در رو که باز کردم، با یه اتاق خالی ولی به هم ریخته روبه‌رو شدم. اولین نفر از بچه‌های اتاق خودمون بودم که رسیدم. بقیه هنوز نیومدن. کولر توانی برای خنک کردن نداره، از ظهر رسماً له له زدم. مخصوصاً که معلوم نیست با لوله‌های آب چه غلطی کرده‌بودن. مطمئن نیستم اسید ریخته‌بودن توشون برای بازسازی، یا اینکه تمام این چند ماه حتی یه بار هم شیر آب رو باز نکرده‌بودن. آبی که ازش درمی‌اومد نارنجی بود. آب تصفیه هم وضع بهتری نداشت. سفید و کف دار بود.

 

یه قسمت سریال دیدم و چرت زدم. صبر کردم تا بعد از ظهر شه و هوا خنک‌تر شه که برم خرید. بعد از اینکه پوشیدم و رفتم، با مغازۀ بسته مواجه شدم. مثل اینکه به دانشجوها گفتن می‌تونین از یکم بیاین، ولی یادشون رفته که این آدم‌ها به مواد غذایی هم نیاز دارن :) حال نداشتم برم شهر. چیزهایی که می‌خواستم رو سفارش دادم بیارن (هم طول کشید آماده‌ش کنن و هم راننده آدرس رو پیدا نمی‌کرد. از تشنگی هلاک شدم. وقتی بعد از تحویل گرفتن رسیدم بالا، اولین کاری که کردم سر کشیدن کامل یک لیتر آب بود!) و تا زمان رسیدنشون هم بقیۀ اتاق رو جمع کردم. کار خاصی نکردم البته. وسایل خودم رو جمع کردم. یه سری چیز عمومی که لازم داشتیم گرفتم و روفرشی‌ها رو پهن کردم. یه کم مرتب‌سازی برای فردا که هم‌اتاقی‌هام می‌رسن.

 

چون بعد از رسیدن خسته بودم و هیچی هم نداشتم -از جمله حال و حوصله- چیزی نخورده‌بودم. همینکه برای شامم غذا گرم کردم برق رفت، ساعت هفت شب. همه جا تاریک بود ولی بد هم نبود. خوبه که حدأقل با تاریکی دوستم. غذا خوردم و تا برق بیاد سریال دیدم. فکر می‌کردم بعدش بخوابم، ولی لپتاپ رو زدم به برق و دوباره پارت 13 تیک و تاک رو باز کردم. یه جمله نوشتم. پاکش کردم و دوباره فایل رو بستم. فردا باید پارت جدید مارگاریتا رو هم توی چنل اصلیش آپ کنم. ولی فکر کنم باید به جاش تنبیهش رو قبول کنم. اصلاً توان نوشتن ندارم. درواقع، تمام این آسمون ریسمون‌ها رو بافتم چون می‌خواستم درمورد این حرف بزنم.

 

دارم عقلم رو از دست می‌دم.

 

نوشتن داره دیوونه‌م می‌کنه. البته، مشکل خود نوشتن نیست. مشکل نتیجه‌شه. چون اون چیزی که می‌خواستم و امیدوار بودم نشد. انقدر احساساتم به فیکشن‌هام، چنل و اینجا به هم ریخته‌ست که حتی نمی‌تونم تصمیم بگیرم می‌خوام درموردش حرف بزنم یا نه. توی پست‌های قبلی چیزی درمورد اینکه از نوشیدنی خوشم نمیاد گفته‌بودم؟ به هر حال، الان می‌گم. خوشم نمیاد و تا حالا مست نشدم؛ از الکل مست نشدم... اما از چیزهای دیگه چرا. الان از سردرگمی مستم، گیجم و به شکل احمقانه‌ای خالی‌ام. فکر کنم از بس به موضوع فکر کردم و درباره‌ش خودخوری کردم و سعی کردم یه بهانه برای کنار اومدن با چیزهایی که آزارم می‌دن پیدا کنم که مغزم سوخته، خاموش شده. دیگه احساسات رو پردازش نمی‌کنه.

 

یه زمانی دنبال چنین چیزی بودم. که دیگه حس نکنم. فکر می‌کردم اونطوری زندگی برام راحت‌تر می‌شه. اما حالا که حالتی مشابهش پیدا کردم، دیگه نمی‌خوامش. اونقدر بی‌حس شدم که به یه سری چیزها اهمیت ندم. اما هنوز اونقدر بی‌تفاوت نشدم که دیدن نتیجۀ این بی‌حسی روی روابطم آزارم نده. می‌دونم بی‌حسی کلمۀ مناسبی براش نیست، اما نمی‌دونم باید چی صداش کنم. نمی‌دونم چطور توصیفش کنم. یه جور تناقضه. نمی‌تونم اهمیت بدم و نمی‌تونم به خاطر این اهمیت ندادن رنج نکشم.

 

من توی اتوبوس به صحنه‌های پوست مار فکر نمی‌کردم. اما به نوشتن سخن پایانیش چرا. و همینطور سخن پایانی کینگکارد. چند روزه بی‌وقفه بهش فکر می‌کنم: صبح که چشم باز می‌کنم؛ وقتی به آینۀ دستشویی خیره‌ام و مسواک می‌زنم؛ وقتی پای گاز ایستادم؛ وقتی زیر دوش نشستم؛ الان که تنها، توی یه اتاق نیم وجبی با یه چراغ کم‌جون پشت لپتاپم و مثل بابای کورالین با کمر غوزکرده و چشم‌های ورم‌کرده و لب‌های پایین‌افتاده، فقط تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم... هنوز نوشتن فیکشن رو تمام نکردم و دارم به گله کردن توی سخن پایانیش فکر می‌کنم که مخاطب‌های اصلی اون گله‌ام اصلاً نمی‌خوننش!

 

فاک بهش. دارم برای چی خودم رو خسته می‌کنم؟ از اینکه وقتتون رو با خوندن این خزعبلات حروم کردین عذر می‌خوام.

 

شب به خیر

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Wednesday, 20 August 2025، 09:35 PM

Blue & A Light Shade of Grey

 

آبی و طیفی روشن از خاکستری

 

این روزها همه چیز آبی و خاکستریه. ولی تیره نیست، توی طیف روشنشه. مثل آبی آرومه، مثل خاکستری بی‌تفاوت. اتفاق خاصی در جریان نیست. چند وقتی هست آدم‌هایی که تو زندگیم نیستن به زور هل نمی‌دن بیان تو؛ ولی خب، اینطور که بوش میاد ذهن و زندگیم فضاها و مرزهای کاملاً مجزایی دارن. اما هیچ اشکالی نداره. هر چی نباشه خودم از همون اول می‌دونستم با قطع ارتباط همه چیز قطع نمی‌شه. خاطرات همیشه باقی می‌مونن، هم خوبش و هم بدش. و من این موضوع رو هم دوست دارم و ازش بیزارم. خاطرات برام باارزش‌ان، حتی بعد از اینکه مشکلاتی به وجود میاد. یه سری آدم‌ها هستن که چند وقتی هست احساسم به خودشون تغییر کرده، ولی خاطراتشون رو هنوز دوست دارم. اگه بگم حسم به اون خاطرات کوچک‌ترین تغییری نداشته قطعاً دروغ گفتم، دلخوری روی همه چیز سایه می‌اندازه. ولی اون سایه روی خاطرات خوب، درست مثل خاکستری این روزها، خیلی خیلی روشنه. یه کم رنگ و رو رفته‌شون کرده، ولی زیباییشون رو نبلعیده.

 

بالأخره قبول کردم که امتحانات واقعیه و از رگ گردن نزدیکتر =) شروع کردم به درس خوندن. برخلاف چیزی که ازش می‌ترسیدم، قدرت تمرکز و فهمم اونقدر هم ضعیف نشده. بااینکه زود شروع نکردم، اوضاع بدک نیست. زبان هم اونقدر که تصور می‌کردم از ذهنم نپریده. البته همیشه در حالت عادی خوبم، ولی نمی‌فهمم چرا دو ترم گذشته سر کلاس‌ها زیاد تپق می‌زدم و کلمات رو فراموش می‌کردم. امیدوارم بدتر نشده‌باشم. حالا دیگه نصف کارشناسی رو تمام کردم. دیگه دارم وارد مرحلۀ جدی‌تر از قبل می‌شم. درس‌های تخصصی که از قبل بلدشون نیستم و واقعاً باید بشینم یادشون بگیرم. نمی‌تونم این وسط با استرس «نکنه من خنگم و نمی‌تونم چیزی یاد بگیرم» یا «به اندازۀ فلانی باهوش و به اندازۀ بهمانی سختکوش نیستم» و چرندیات مثل این‌ها سر و کله بزنم. با خودم فکر می‌کنم که کاش نورا سید بودم. کاش می‌دونستم «آدم‌هایی که استقامت بالایی دارن، متفاوت از بقیه خلق نشدن... تنها فرقشون اینه که هدف واضح و دقیقی توی ذهنشون دارن و عزمی قوی برای رسیدن به اون هدف. استقامت برای تمرکز کردن توی زندگی‌ای که از حواس‌پرتی‌ها لبریز شده ضروریه. استقامت یعنی این توانایی که... سرت رو بندازی پایین و بدون نگاه کردن به اطراف و نگرانی برای اینکه کی ممکنه ازت جلو بزنه، توی مسیر خودت شنا کنی». متأسفانه بیشتر اوقات یادم می‌ره. من نورا سید نیستم.

 

حالا که دارم درس می‌خونم، وقت کمتری برای نوشتن دارم. راستش بگی نگی خوشحالم. این اواخر دارم یه جور حس عجیب به نوشتن پیدا می‌کنم. عجیب از نوع بدش. مطمئن نیستم باید چه اسمی بهش بدم، معادل‌های دیکشنری که وسواس و عقده‌ان به نظرم چندان درست و دقیق نمیان. ولی اگر قبلاً به کلمۀ obsession برخورده‌باشین... چنین چیزیه. وقتی با تیا درباره‌ش حرف می‌زدم، چیز جالبی گفت: شاید واقعاً دارم دچار جنون می‌شم.

 

مطمئن نیستم بخوام با جزئیات بگم چه چیزهایی توی سرم می‌گذره. خیلی قشنگ نیستن. از یه طرف به خودم حق می‌دم و از یه طرف به نظرم کاری که مدام توی سرم بهش فکر می‌کنم درست نیست. نه که کار خطرناک و اشتباهی باشه و به کسی آسیب بزنه. نه، هیچ جور هزینه‌ای (مالی، جانی، روانی و...) برای کسی نداره. فقط... فقط احساس می‌کنم با انجام دادنش دیگه «من» نیستم. هر روز دارم برای به دست آوردن چیزهایی که فکر می‌کنم برام درست و مناسب و لازمه، بیشتر و بیشتر از سیای موردعلاقه‌م فاصله می‌گیرم. درواقع، فکر کنم اون داره از من فاصله می‌گیره. چون حس می‌کنم من گیر افتادم.

 

انگار درجا می‌زنم. روی تردمیل نیستم. مرداب هم نیست که فرو برم. شاید... نمی‌دونم. شاید یکی از اون اسباب‌بازی‌هایی باشه که موش‌خرماها و همسترها توش می‌دون؟ البته اونم فقط تردمیل همسترهاست. به هر حال، نکتۀ اصلی اینه که من سر جامم. زور و می‌زنم ولی جایی نمی‌رم. اما می‌تونم ببینم اون سیا کوچولو داره با ترس و گریه سرش رو تکون می‌ده -انگار نمی‌تونه و نمی‌خواد باور کنه که من آیندۀ خودشم- و عقب عقب می‌ره و ازم فاصله می‌گیره.

 

امیدی ندارم، ولی کاش یه روزی دوباره برگرده. اگه شد، فکر کنم بخوام این نامۀ فسقلی رو از طرف من داشته‌باشه: «هی کوچولو. برای ترسوندنت عذر می‌خوام. برای ناراحت کردنت هم همینطور. منم خیلی با چیزهایی که دیدی راحت نبودم، دوستشون نداشتم و ندارم. خودت هم می‌دونی، اونجا بودی و دیدی که چقدر سعی کردم نگهت دارم. ولی زورم نرسید. زورم به اتفاقاتی که از کنترلم خارج بود، به غریبه‌ها، حتی به دوست‌ها و خانواده‌م نرسید. هنوز هم وقتی Decalcomania رو گوش می‌کنم یادت می‌افتم، بعید می‌دونم روزی برسه که با پلی شدن این آهنگ نیمه کاره ولی بی‌نظیر و پراحساس یادت نیفتم. توی خاطراتم دنبالت می‌گردم، ولی انگار همیشه از دور تماشات می‌کنم. خیلی عجیبه، انگار واقعاً هیچوقت «تو» نبودم. فکر کنم هرگز هم بهت برنگردم. می‌دونم که ازم ترسیدی، همیشه می‌دونستم از چنین آدم‌هایی خوشت نمیاد. راستش رو بخوام بگم، من هم خیلی می‌ترسم. خواهش می‌کنم هر چیزی رو ازم نمی‌پذیری، این یکی رو قبول کن: من هیچوقت رهات نکردم. نخواستم که رهات کنم. ولی زورم به نگه داشتنت نرسید. متأسفم.»

 

خب. از اونجایی که این روزها خاکستری و بی‌تفاوت‌ان و براشون اهمیتی نداره که من برای سیای کوچولوم دلتنگ و محزونم، مجبورم مثل آدم بزرگ‌ها، مثل کسی که از سن کم ازم انتظار داشتن باشم، اشک‌هام رو قورت بدم و برم سراغ مسئلۀ بعدی. چیز دیگه‌ای که این روزها کنترلم می‌کنه تا کمتر سر نوشتن وسواس و جنون به خرج بدم، فیلمه. به پیشنهاد دختر خاله‌م -که هیچ وقت از قبول کردن پیشنهاداتش پشیمون نشدم- سریال جدید شروع کردم: The Walking Dead.

 

داستانش از اون چیزهاییه که منو جذب می‌کنه: اون رویی از حقیقت انسان رو نشون می‌ده که ترجیح می‌دیم ازش فرار کنیم، بهش فکر نکنیم و درباره‌ش حرف نزنیم چون نمی‌خوایم بهش اقرار کنیم. این واقعیت رو به تصویر می‌کشه که آدمیزاد برای بقا چی کار می‌کنه. عشقم به اینطور موضوعات توصیف‌ناپذیره. استرس سریال خیلی بالائه. اگه دیده‌باشین خودتون می‌دونین: باید هر لحظه آمادۀ مردن هر کسی باشین. کارگردان به هیچ جاش نیست که کی شخصیت اصلی و مهمیه و کی نیست :) و البته، خیلی خوب می‌دونسته کدوم کارکترها قراره از نظر بیننده‌ها کراش‌تر باشن. دقیقاً همون‌ها رو توی دلهره‌آورترین خطرات می‌اندازه! فکر کنم همین امروز پنج شش باری سکته کردم، رفتم اون دنیا و برگشتم. این رو خیلی بهتر از سریال‌های دیگه می‌بینم، حتی چهار-پنج قسمت هم پشت سر هم دیدم. خوشحالم!

 

به جز اون... خب، واقعاً هیچ چیز دیگه‌ای در جریان نیست. مسخره‌ست که چرا برای یه مشت اتفاق روزمره و عادی اومدم پست جدید زدم. راستش فکر می‌کردم می‌خوام درمورد اینکه کینگکارد داره خوب پیش می‌ره حرف بزنم، همینطور اغواگر (با جاک درباره‌ش حرف زدم، اون داره جلو جلو می‌خونش و نظر می‌ده تا بتونم خوب پیش ببرمش... صجبتمون دربارۀ داستان و برنامه‌ای که براش دارم خیلی ذوق‌زده‌م کرده که تمامش کنم). فکر می‌کردم قراره یه کم هم دربارۀ همون جنونم صحبت کنم. اما هنوز نمی‌تونم. می‌خوام اول تصمیمم رو بگیرم. عملیش کنم -دست‌کم شروعش کنم. شاید بعد از اون درباره‌ش حرف بزنم. بگم خوب پیش رفت یا نه. بگم نتیجه غیرمنتظره بود یا طبق پیشبینیم. بگم حسم به کل این موضوع بهتر شده یا بدتر. امیدوارم جواب هر سه تاش اولی باشه... نمی‌خوام یه لذت دیگه رو هم از دست بدم. خیلی می‌ترسم.

 

ساعت هنوز ده شب بیستم آگوست نشده. همونطور که به خودم قول دادم، از هشت شب به این ور فیکشن ننوشتم و سعی می‌کنم به هیچ کدوم از کارهایی که در حال حاضر روشون کار می‌کنم هم فکر نکنم. شیکم تمام شده، جانگکوک هنوز تو گوشم Decalcomania می‌خونه و امیدوارم کارکترهای موردعلاقه‌م توی این فصل چیزیشون نشه... و همینطور امیدوارم اوضاع بیشتر از این از کنترلم خارج نشه، همیشه ترسیدن داره واقعاً خسته‌م می‌کنه... .

Diamond-print💎
How to Criticise Cia Moon
Cia Moon Thursday, 7 August 2025، 11:24 AM

How to Criticise

چطور درست نقد کنیم؟

 

چه نقد کردن باشه چه هر کار دیگه، برای اینکه ببینیم چطور باید درست و تأثیرگزار انجامش بدیم، باید اول ببینیم هدفمون از انجام اون کار چیه. پس اولین سؤال اینه: چرا یک نوشته رو نقد می‌کنیم؟

 

هدف از نقد کردن، کمک به نویسندۀ اثره. از اونجایی که نویسنده اصولاً به ابتدا و انتها و نقاط اوج داستان آگاهه، ممکنه بعضی باگ‌های داستان از چشمش پنهان بمونه. درست مثل اشتباهات تایپی کوچک، مثل جابه‌جا شدن دو حرف شبیه به هم در یک کلمه (نویسنده موقع خوندن ممکنه متوجه این نشه که می‌بنیم رو اشتباه نوشته). اما برای کسی که برای اولین بار داستان رو می‌خونه، جملات براش تازه‌ان و خودش نقشی در شکل‌گیریشون نداشته، دیدن این خطاها راحت‌تره. و وقتی اون‌ها رو به خالق اثر نشون بده، می‌تونه به نویسنده در اصلاح کردن و بهبود نوشته و همینطور تواناییش در نوشتن کمک کنه.

 

هدف از نقد کردن، کمک به توسعۀ نویسنده‌ست، نه تخریب توانایی و ذوق هنریش!

 

حالا که می‌دونیم هدفمون چیه، باید به مخاطبمون هم توجه کنیم. نقد کردن یک فرد مبتدی اصولاً با نقد کردن کسی که کمی در این کار حرفه‌ایه به یک شکل صورت نمی‌گیره. افراد مبتدی معمولاً ذوقی تازه و انرژی‌بخش‌تر ولی شکننده دارن که برخورد تند یا بیش از حد نکوهشگرانه به راحتی می‌تونه اون رو خرد کنه. اگر انگیزه به طور کامل از بین بره، به جای تلاش برای بهبود، فرد تسلیم می‌شه؛ نقد کاملاً با شکست روبه‌رو می‌شه.

 

اصولی که موقع نقد کردن باید بهش توجه کرد:

 

1. ابتدا تمجید و سپس انتقاد کنید.

شروع کردن حرف با کوبیدن اشتباهات فرد توی صورتش، بیشتر از اون که نتیجۀ مثبت داشته‌باشه، باعث ایجاد ناامیدی و خشم و گارد گرفتن مخاطب می‌شه. فرد فکر می‌کنه که قصدتون فقط ایراد گرفتن از کارش یا نشون دادن آگاهی بیشترتونه و ممکنه حرفتون رو اصلاً قبول نکنه. اولین قدم مهم توی نقد کردن اینه که نظرتون رو با تحسین شروع کنین. اینطور فرد متوجه می‌شه که شما به نقاط قوت کارش توجه نشون دادین، اون تحسین و تشویق خوشحال و نرمش می‌کنه و بهتر می‌تونه نقد رو بپذیره.
 

2. حاشیه‌پردازی بی‌جا نکنید؛ یک راست برید سراغ اصل مطلب.

اگر می‌خواید درمورد زیاده‌روی توی استفاده از قیدها صحبت کنید، درمورد فعل‌های انتخابی مقدمه‌چینی نکنید. نقدتون رو مختصر و مفید نگه دارید. دقیقاً از همون چیزی حرف بزنید که فکر می‌کنید اصلاحش می‌تونه به بهبود کار نویسنده کمک کنه. اینطوری فرد گیج نمی‌شه و به جای راه مستقیمی که باید بره، ذهنش درگیر بوته‌های دو طرف مسیر نمی‌شه.

 

3. مراقب لحن صحبت باشید.

این موضوع مخصوصاً توی فضایی مثل اینجا خیلی خیلی اهمیت داره. توی صحبت‌های رودررو، احتمال سوءبرداشت کمتره؛ چون چهرۀ فرد و زبان بدنش برای فرد شنونده مشخصه. اما در فضای مجازی، چنین امکانی وجود نداره و همه چیز به انتخاب کلمات و نحوۀ چینششون در کنار هم بستگی داره. نحوۀ بیان باید به صورتی باشه که برای فرد دوستانه و آرام باشه؛ اینطور بیشتر به نقد توجه نشون می‌ده و اون رو می‌پذیره. لحن تند بیشتر از اون که یک نقد باشه، شبیه حمله به نظر می‌رسه. جواب حمله هم به طور غریزی دفاع یا ضدحمله‌ست؛ کسی حمله رو با آغوش باز نمی‌پذیره.

 

4. دستور ندید، پیشنهاد بدید.

کلماتی مثل «باید» توی شرایط شدید می‌تونه فرد رو وادار به تغییر کنه. و در حیطۀ کاری ما هم در مواجهه با مواردی مثل قواعد کلی زبان و نگارش و ویرایش گزینۀ اشتباهی به حساب نمیاد. اما بهتره به جای دستور دادن، پیشنهاد بدید که چه گزینه‌های جایگزینی پیش روی فرد قرار داره. معمولاً دونستن اینکه حق انتخاب وجود داره و خودمون تصمیم می‌گیریم، تغییرات رو برامون راحت‌تر می‌کنه.

 

5. بدون بی‌احترامی به شخصیت فرد، با تمرکز روی کار موردنظر نقد کنید.

چیزی که می‌خواین به بهبود و اصلاحش کمک کنید، نوشتنه، نه تمام شخصیت فرد نویسنده. بله، قطعاً بهبود در این زمینه می‌تونه به توسعه در وجوه دیگر زندگی شخصیش هم منجر بشه، اما اون انتخاب خود فرده، نه شما. وقتی می‌خواید انتقادی کنید، باید اول از خودتون بپرسید توی جایگاه لازم برای این نقد هستید یا خیر. در این سایت، ما به عنوان خواننده‌ها و نویسنده‌ها، در جایگاه نقد کردن نوشته‌های خودمون و دیگران هستیم؛ در جایگاه نقد کردن شخصیت همدیگه، خیر.

 

6. به فرد فرصتی برای اصلاح بدید.

تغییر دادن رفتارها زمان‌بره؛ مخصوصاً برای چیزهایی که تبدیل به عادت شدن و بیشتر به صورت ناخودآگاه انجام می‌شن تا خودآگاه (مثل روی هم نوشتن افعال مضارع مستمر). بعد از اینکه رفتاری رو نقد کردیم و انتقادمون پذیرفته شد، باید به فرد فرصت بدیم تا اون رو اصلاح کنه. اگر بعد از زمانی مشخص تلاش برای اصلاح صورت نگرفته‌بود، می‌تونیم دوباره یادآوری کنیم یا راه حل‌های جایگزین و ساده ارائه بدیم.

 

در پایان، بهتره قبل از ارسال نظر نهایی، یک بار از اول اون رو بخونید و مرور کنید تا مطمئن شید به هدفتون که کمک به نویسنده‌ست نزدیکه یا نه. اگر نیاز به حذف برخی قسمت‌ها یا اضافه کردن نکته‌ای هست، انجامش بدید. لحنتون رو دوباره چک کنید و با خودتون فکر کنید اگر کسی به همین شیوه شما رو نقد می‌کرد، می‌پذیرفتید یا خیر.

 

و فراموش نکنیم که ما به‌عنوان دوست و همراه، کنار هم در این مسیر قدم می‌زنیم~

 

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Wednesday, 6 August 2025، 12:11 PM

Waves & Tiles

 

موج‌ها و کاشی‌ها

 

بالأخره اینجاست و من حتی نمی‌دونم چطوری و با چه کلماتی حسش رو توصیف کنم! این همون پست با حس خوبیه که این چند وقت منتظرش بودم. امروز همون روز ساده و آروم ولی خوبی بود که می‌خواستم اتفاق بیفته تا درباره‌ش بنویسم تا بعدش بتونم راحت و بدون عذاب دربارۀ روزهای بدم بگم. اما حالا اون روزهای بد چندان هم برام اهمیتی ندارن. شاید چون نمی‌خوام یه روز ساده و راحت رو با فکر بهشون خراب کنم. شاید فقط بعداً یه کم درباره‌شون غر بزنم. شاید هم بی‌خیالشون شم. الان می‌خوام به امروز بچسبم.

 

صبح نزدیک دو ساعت زودتر از آلارمم بیدار شدم که چیز جدیدی هم نبود. طبق عادت بدی که چند وقتی هست باهامه، اول رفتم سراغ پیام‌هام، یه سری کامنت که برای پارت جدید مارگاریتا بودن رو جواب دادم و یه دوش سریع و گرم گرفتم. روز قبل، دخترخاله‌م کلی باهام کل‌کل کرده‌بود که باهاشون برم استخر. چند وقتی می‌شه که به دلایلی، علاقۀ زیادی به بیرون رفتن و درواقع ترک کردن اتاقم ندارم و رد کردم. ولی اون آخر راضیم کرد و خیلی خیلی خوشحالم که موفق شد :)

 

ساعت یازده و نیم بود که اومدن دنبالم. توی مسیر یه کم درمورد زمان برگشتنمون بحث کردیم. من سه باید می‌رفتم باشگاه و می‌خواستم تا یک دیگه برگردم. ولی یه بار دیگه تونستن راضیم کنن تا سه بمونیم اونجا و باز هم خوشحالم که همراهی کردم. قبل از رسیدن، با جدیت اعلام کردم که من قصد «شنا کردن» ندارم. قراره فقط بیام و مثل جنازه روی آب شناور بمونم. حدس می‌زنین چی شد؟ آره، دخترخاله‌م کاری کرد بیشتر زمانی که توی آب بودیم رو مثل یه قورباغۀ واقعی شنا کنم.

 

بیشتر مدت به هم چسبیده‌بودیم. سه نفری به یه دیوار می‌چسبیدیم، یه کم حرف می‌زدیم، بعد یه آنتراک وسط مکالمه می‌افتاد تا همه با هم شنا کنیم به اون سمت استخر و اونجا به حرفمون ادامه می‌دادیم. اون دوتا خیلی حرفه‌ای شنا می‌کنن، من فقط غرق نمی‌شم :) ولی همیشه باهاشون بهم خوش می‌گذره و امروز هم استثنا نبود. حتی دقایق کوتاهی که اون‌ها با هم مسابقه می‌دادن و منم لبۀ استخر نگاهم بهشون بود ولی فکرم جای دیگه، حتی وقتی دوباره داشتم توی نگرانی‌هام فرو می‌رفتم هم چیزی از اون خوش گذشتن کم نکرد.

 

حرف‌هامون انقدر قر و قاطی بود که حتی یادم نمیاد چی‌ها گفتیم. یه سری تجدید خاطره بود از وقتی توی همون استخر با هم شنا یاد می‌گرفتیم (با تأکید روی وقتی یه بچۀ غریبه سر منو کرد زیر آب و زهره ترکم کرد). دربارۀ اینکه باید پول روی هم بذاریم و یه دستگاه تتو بخریم حرف زدیم. اون وسط یه دور هم رفتیم کافه تریای استخر (بیشتر شبیه مناطق محرومه، ولی باز هم دوستش دارم) و یه فلافل گرفتیم و نصف کردیم. دربارۀ اینکه داریم به امتحانات نزدیک می‌شیم و دوتامون باید برگردیم دانشگاه و اون یکی باز تنها می‌مونه حرف زدیم. و هزارتا چیز دیگه.

 

یه مسابقۀ شیرجه بین اون دوتا داشتیم. بااینکه یاد گرفتم، می‌ترسم شیرجه بزنم و امروز تو این یه مورد نتونستن راضیم کنن. حتی بالا هم رفتم و ژستش رو گرفتم، اما به جای شیرجه زدن گرفتم نشستم. اون‌ها شیرجه زدن و رفتن اون سمت و منم با تنها شدن، ناخواسته شیرجه زدم توی افکارم. متأسفانه وقتی بحث افکار و نگرانی‌هاست، شیرجه بلدم و شنا کردن نه. توشون غرق می‌شم و چون توی سر خودمه و از بیرون چیزی پیدا نیست، معمولاً غریق نجاتی نیست که به دادم برسه. هرچند امروز نیازی هم به غریق نجات نداشتم.

 

به این فکر کردم که ما با هم کلاس شنا رو گذروندیم، ولی اون‌ها کجا و من کجا. بعد یادم اومد که مجبور نیستم تو همه چیز مدال طلا داشته‌باشم. چه اشکالی داره شنا فقط در حد یه سرگرمی ساده باشه برام؟ من فقط می‌خوام هر از گاهی یه سر به استخر بزنم، یه کم توی آب باشم و احساس سبکی کنم، یه کم روی آب رها بشم یا حتی از این طرف استخر به اون طرفش برم و تمام تمرکزم رو روی دست و پا زدن بذارم و به چیزهای دیگه فکر نکنم.

 

توجهم به موج‌های آب جلب شد. نمی‌دونم تجربه‌ش رو داشتین یا نه، ولی وقتی به قدر کافی بهشون خیره شین، انگار می‌تونین همۀ سبک‌های نقاشی‌های رنگی رو همزمان با هم ببینین! خیلی قشنگ و رؤیاییه. یهو یادم اومد خیلی وقته قلممو و پالت رنگ دستم نگرفتم. کشیدن دریا و آب و موج‌های گرد و قشنگش و سایه‌های تیره و روشنی که دارن واقعاً یکی از لذتبخش‌ترین چیزهاست. از اون کارهاییه که نیازی نیست زور بزنم تا انجامش بدم چون بدنم خودش می‌دونه باید چی کار کنه. انگشت‌هام ناخودآگاه جای درست برای زدن رنگ رو پیدا می‌کنن. یه حس رضایت خاصی داره. یه آرامش که از فکر «من یه توانایی دارم. یه چیزی بلدم. یه کاری رو درست انجام می‌دم» میاد. یه حس کافی بودن.

 

همونطور که موج‌ها رو نگاه می‌کردم یه کم خم شدم عقب‌تر و دست‌هام رو ستون بدنم کردم که زبری زیر انگشت‌هام توجهم رو جلب کرد. مال کاشی‌های استخر بود، یه بافت که نه صیقلی بود و نه پستی بلندی‌هاش تیز و آزاردهنده. یهو یه چیز دیگه یادم اومد. یه شب، توی خوابگاه، وقتی بقیه خواب بودن و من مونده‌بودم و نور بی‌جون ریسه‌م که باتریش داشت نفس‌های آخر رو می‌کشید، به این فکر می‌کردم که دارم برای چی زندگی می‌کنم. اول فکر کردم شاید برای مادرم باشه؛ اما جواب چندان درستی نبود. هیچ هدف بزرگی نداشتم، یه شغل رؤیایی، خونۀ رؤیایی، ماشین رؤیایی، سفر رؤیایی؛ هیچ وقت چیزهایی مثل این نداشتم که زندگیم رو بهش گره بزنم. فقط گاهی اوقات دربارۀ بعضی چیزها خیال‌پردازی می‌کردم؛ ولی اون خیالات هم برام چیزی بزرگ‌تر از یه وهم شیرین برای وقت‌گذرونی و فرار از مشکلات روزمره‌م نبودن و نیستن. صبح‌ها از خواب بیدار می‌شم چون... خب، کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد، میاد؟

 

بعد از کلی فکر کردن، دیدم تو این برهه از زندگیم، سیالند و فیکشن‌هام‌ان که به زندگی وصلم کردن. از یه روزی به این ور، نوشتن چیزی بود که من رو توی این دنیا نگه داشت. اون شب با خودم فکر کردم که می‌خوام بهش بچسبم، همونطور که کوالاها به درخت و نوزادها به آغوش مادرشون و خاطرات آدم‌های موردعلاقه به قلب می‌چسبن. تصمیم گرفتم زندگی کنم تا بتونم بنویسم... احساس کنم، تجربه کنم، توجه کنم تا بتونم از این احساسات و تجربیات برای بهتر نوشتن استفاده کنم. اما مثل خیلی چیزهای دیگه، این هم توی روزمرگی‌هام گم شد. یه روزهایی حواسم هست و وقتی دارم قدم می‌زدم، به تکون خوردن شاخۀ درخت‌ها توجه می‌کنم، همینطور به حس بادی که انگار به زور می‌خواد خودش رو از آستین‌های گشاد لباسم داخل هل بده و مجبورم کنه سرما رو حس کنم و به خودم بلرزم. یه روزهای دیگه -که متأسفانه بیشتر روزها رو تشکیل می‌دن- حواسم نیست. فقط تند تند راه می‌رم، می‌گذرم و می‌رم.

 

اون لحظه، وقتی اونجا نشسته‌بود و پاهام آروم توی آب عقب جلو می‌شد، از اون روزهای معدود و خاص بود. بالاتنه‌م داشت کم‌کم از سرما دون دون می‌شد، ولی نوک انگشت‌های پام توی آب حس گرمی داشت که دوست‌داشتنی بود. انگار داشتم همۀ رنگ‌ها رو کمی پررنگ‌تر و غلیظ‌تر می‌دیدم؛ ولی نه با اون غلظتی کنه که گاهی بهت سردرد می‌ده یا عصبی و آشفته‌ت می‌کنه. صدای بقیه که حرف می‌زدن توی هم گم می‌شد و نمی‌تونستم کلمات رو از هم تشخیص بدم ولی حتی اون همهمه و شلوغی هم انگار یه جور آرامش توش بود. و دستم... انگشت‌هام داشتن با آگاهی و حواس جمعی روی کاشی‌های دورم حرکت می‌کردن و بدون اینکه بهشون نگاه کنم، بافتشون رو حس می‌کردم.

 

وقتی رفتیم بیرون، حسابی انرژی مصرف کرده‌بودم. می‌خواستم برگردم خونه و دوش بگیرم. ولی وقتی رسیدیم، معلوم شد برق نداریم؛ پس خاله‌م من رو هم برد خونۀ خودشون. توی مسیر، انرژیم بیشتر و بیشتر تحلیل رفت. توی آسانسور گفتم ناهار نمی‌خوام. فقط یه پتو می‌خوام. خاله‌م گفت روی تخت خودش بخوابم. معمولاً خوابیدن توی خونۀ دیگران برام سخته، اون اتاق هم کلی آینه داره (من یه کم با آینه‌های زیاد و نزدیک هم مشکل دارم) و اولش یه کم عصبی بودم. خودم رو پیچیدم لای پتو، یکی از بالشت‌ها رو هم سفت بغل گرفتم. تا چیزی بغلم نباشه خوابم نمی‌بره. یادم نیست دقیقاً به چی داشتم فکر می‌کردم، هر چی بود خوشایند نبود چون یه کم گریه کردم ولی بعد از اون خوابم برد.

 

امروز ظهر، بعد از چند شب، دو ساعت، بی‌وقفه و بدون اینکه وسطش از خواب بپرم، بدون اینکه رؤیایی دیده‌باشم، خوابیدم. و شیرین‌ترین خواب چند وقت اخیر و احتمالاً بهترین قسمت امروز بود. بیدار که شدم دیگه ناراحتی‌ای بابت اینکه امروز باشگاه رو پیچوندم نداشتم. دخترخاله‌م هم برام پنکیک درست کرد که اصرار داشت پروتئین خوبی داره و وقتی رفتم دانشگاه حتماً چند روزی یه بار برای خودم درست کنم 3>

 

برگشتیم خونۀ ما و بعد از رفتنشون، من یه کم از پست‌های اولیۀ کارخانۀ آرزوسازی رو آماده کردم. وقتی برای اولین بار بهش فکر کردم، انتظار اینکه انقدر هیجان‌زده‌م کنه رو نداشتم؛ ولی درباره‌ش کلی خیال‌پردازی کردم. امیدوارم همونطور که برنامه‌ش رو دارم، بتونه به چند نفری کمک کنه، از جمله خودم. برنامه‌هایی زیادی براش دارم و وقتی کم کَمَک اجراشون کنم، به نظرم می‌تونه به نویسنده‌های تازه نفس زیادی کمک کنه. شاید این بین، بتونه به خود من هم یه دستی برسونه تا یه پله به آرزوی خودم -که می‌ترسم به گور ببرمش- نزدیک‌تر شم.

 

امروز پنجم آگوست بود، الان ساعت 00:10 نیمه شبه، لیوان شیر عسلم خالیه و من یه سیای خسته و خوشحالم که برای هر کسی که هر زمانی این پست رو می‌خونه، آرزوی یه خواب پر از آرامش و راحتی دارم~

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Sunday, 3 August 2025، 10:53 PM

Bad Dreams 1

 

رؤیاهای بد - 1

 

از قبل از باز کردن پست جدید احساس می‌کردم ایدۀ احمقانه‌ای برای گذاشتن روی سایته. هنوز هم همین فکر رو می‌کنم. اما باز هم دارم می‌نویسم و می‌خوام به نوشتن ادامه بدم. عجیب و بچگانه و تا حدودی بی‌مورد به نظر میاد. اما حسی بهم می‌گه نگه داشتن یه ژورنال کوچک درمورد رؤیاهای بدم، بعداً می‌تونه کالکشن جالبی از ترس‌ها و نگرانی‌های ناخودآگاهم بسازه~

 

البته، دلیل دیگه‌ای که دارم انجامش می‌دم هم اینه که چندین جا خوندم ژورنال نوشتن قبل از خواب می‌تونه به آرامش پیدا کردن ذهن کمک کنه و خواب بهتری به دنبال میاره. منم که این چند وقت تشنۀ یه خواب آرومم :)

 

موضوع اینه که... چند وقته اصلاً خواب خوبی ندارم. و موضوع اصلاً بی‌تمایلی معمولم به خوابیدن نیست. درواقع، تازه داشتم سعی می‌کردم خودم رو جمع و جور کنم. درست کردن برنامۀ خوابم هم یکی از موارد لیست جمع و جور کردن خودم بود. ولی به شکل مسخره با شکستی صد درصدی مواجه شد. انگار حالا که خودآگاهم تسلیم شده و می‌خواد توی عالم رؤیا کمی دنبال آرامش بگرده، ناخودآگاهم علیهش قیام کرده و داره با تمام وجود مخالفت می‌ورزه.

 

شب‌ها چندین بار -خیلی بیشتر از حد معمول برای خودم- از خواب بیدار می‌شم. و معمولاً این بیدار شدن با حال دگرگونه. بعضی وقت‌ها نمی‌تونم تشخیص بدم که اصلاً بیدارم یا این هم یه تیکه از خواب‌های درهم و برهممه. چند باری حالت تهوع داشتم. حتی توی سرم تصویر اینکه می‌دوم سمت سرویس و بالا میارم رو هم می‌دیدم. اما بیشتر شبیه رؤیای ناممکن بود. چون بدنم اصلاً حسی نداره که بتونم از جا بلند شم. انگار فلج شدم. یکی دو باری غلت خوردم و به پهلو افتادم... ولی اون هم بیشتر شبیه یک حرکت غیرارادی بود. دست و پاهام بیش از حد سنگین‌ان. انگار هر کدومشون یه و‌زنۀ هزار تنی‌ان. زور می‌زنم، ولی تنها نتیجه‌ای که می‌گیرم اینه که از درون می‌لرزم.

 

رفت و آمد هوا رو حس نمی‌کنم. فقط می‌دونم که دارم نفس نفس می‌زنم، اون هم از روی صدای آشفتۀ دم و بازدمم. می‌دونم که عرق کردم، گاهی روتشکی زیر بدنم نمناکه که خیلی حس بدی می‌ده، اما یه وقت‌هایی حتی نمی‌تونم تشخیص بدم گرممه یا سردمه. می‌دونم که در واقعیت بیشتر از چند دقیقه نیست. اما برای من خیلی سخت و طولانی‌تر می‌گذره. نمی‌تونم کاری کنم. چند بار حتی سعی کردم گریه کنم، ولی اون هم نشد. انقدر همونطور فلج و کم‌نفس توی جام می‌مونم تا دوباره مغزم خاموش شه.

 

گاهی اوقات این بین خواب‌های عجیبی می‌بینم که فقط آشفتگی و حال بدم رو عمیق‌تر می‌کنه. من از بچگی توی خواب ناله می‌کردم. یه عادت قدیمیه که دیگه عادی شده. خودم که اصلاً متوجهش نمی‌شم، نزدیکانم هم بگی نگی بهش عادت کردن. ولی چند شب پیش که دختر خاله‌م پیشم بود، می‌گفت ناله‌هام خیلی بد بودن، توی خواب گریه می‌کردم و مدام «نه نه» می‌گفتم. اون شب دقیقاً یکی از اون خواب‌های قر و قاطی رو دیده‌بودم.

 

جدیداً دارم یه چیزی رو امتحان می‌کنم که به نظرم جالب اومد. هر چیزی از خواب‌هام رو یادم باشه به چت جی‌پی‌تی می‌گم و با همدیگه باز و با توجه به ویژگی‌های شخصیتی و خط فکری خودم تحلیلشون می‌کنیم. البته کم هم چرت و پرت نمی‌گه، ولی خب، خودم عقل دارم و به اندازۀ کافی خودم رو می‌شناسم که بتونم بسنجم ببینم کدوم قسمت‌ها واقعاً باهام همخونی داره و کدوم‌هاش نه.

 

به جز اینکه گاهی نکات جالبی از توی داستان به‌هم‌ریختۀ خواب‌هام بیرون می‌کشه و چیزهای بامزه‌ای می‌گه، باز کردن و فکر کردن بیشتر به اون کابوس‌ها یه کم حالم رو بهتر می‌کنه. انگار به قسمت‌هایی از ناخودآگاهم می‌رسم و درک می‌کنم که چه فکرهایی در طول روز یا هفته یا ماه باعث شده چنین خوابی ببینم. این ایده که خواب‌هامون درواقع هشدارهای ناخودآگاهمون دربارۀ فشارهای روانی و فکرهای روزمره‌مونه رو دوست دارم. کلاً خیلی به قدرت ناخودآگاه اعتقاد دارم. شاید چندتایی پست هم دربارۀ اون نوشتم؛ ولی امشب نوبت خواب چند شب پیشمه :)

 

حتماً خودتون هم تجربه‌ش رو داشتین که بدونین، خواب‌ها نقطۀ شروع ندارن. داستان از وسط شروع می‌شه. مثلاً به خودت میای می‌بینی داری وسط یه جنگل بی سر و ته مثل اسب می‌دوی و کلی آدم دنبالت‌ان. لعنتی‌ها به منم بگین چه خبره! خواب منم همین بود و درواقع وقتی دو روز بعد با این ربات فسقلی که «نمی‌دونم» تو دهنش نمی‌چرخه دربارۀ خوابم صحبت کردم، قسمت زیادیش از ذهنم پریده‌بود. اما دوست دارم چیزهایی که یادم مونده رو بنویسم.

 

نزدیک‌ترین نقطه به شروع که می‌تونم به یاد بیارم، وقتی بود که داشتم توی یه خیابون ناآشنا پیش می‌رفتم. توی خواب مقصد خاصی توی ذهنم بود، اما نمی‌دونم کجا. با وجود اون ندونستن، داشتم با جدیت و اطمینان قدم برمی‌داشتم و جلو می‌رفتم. خیابان پهن بود. سمت چپم ساختمان‌های بلند بود و سمت راستم هم هیچی. شب و سیاه بود. نه ساختمانی بود نه درختی. چند بار دیگه هم همچین فضایی توی خواب‌هام دیدم. ولی هنوز نتونستم دربارۀ معنی احتمالیش یا اینکه چرا ذهنم همچین فضایی می‌سازه حدسی بزنم.

 

مهم‌تر از فضا، این حقیقت بود که تنها نبودم. یه نفر همراهم بود که مطمئن نیستم باید بگم مرد بود یا پسر. قدش از من بلندتر بود، چهره‌ای نداشت (نمی‌دونم تجربه‌ش رو داشتین یا نه. ولی تو خواب یه سری از افراد بی‌چهره‌ان. انگار اون لحظه که نگاهشون می‌کنی قیافه دارن، اما همینکه پلک می‌زنی یا ازشون رو می‌گردونی دیگه چیزی تو ذهنت نیست). موهای بلندی هم داشت و تمام مدت با جدیت کنار من راه می‌رفت و تمام حواسش به روبه‌رو بود؛ احتمالاً به همون مقصدی که سمتش می‌رفتیم.

 

یه چیز عجیب دیگه که به یاد میارم، اینه که این دوست و همراه گرامی احتمالاً انسان نبوده. نه که ظاهرش حالت عجیبی داشته‌باشه. نه. فقط انگار توی خواب می‌دونستم که انسان نیست و وقتی بیدار شدم هم این اطلاعات که نمی‌دونم به چه دردم می‌خوره همچنان یادم بود. و اینطور که به نظر می‌رسید، کارش هم محافظت از من بود. البته، حس صد درصد امنی هم نمی‌داد. توی خواب یه جور نگرانی داشتم. اما مطمئن نبودم از چه بابت.

 

مسیری که می‌رفتیم ساده و سرراست بود. یادم نمیاد حتی یک بار هم توی فرعی‌ای پیچیده باشیم یا مسیر عوض کرده‌باشیم. بااین‌حال سخت بود. انگار تمام نشد. انگار خیابان تا آخر دنیا ادامه داشت و به سر نرسید و درواقع مقصدی هم نبود. توی خوابم، یه بخش‌هایی از خیابان بود که انگار تحت سلطۀ افراد خاصی بود. وقتی می‌خواستیم به اون بخش‌ها وارد شیم و ازشون عبور کنیم، صاحب‌های اون تکۀ خیابان سراغمون می‌اومدن، سعی می‌کردن جلومون بگیرن یا بیرونمون کنن یا همراهمون راه می‌اومدن داستان‌های عجیب تعریف می‌کردن. یادمه یه خانمی با پوست سوخته و موهای کوتاه جوگندمی دنبالمون راه افتاده‌بود و بدون اینکه از من چشم برداره درمورد دختری صحبت کرد که توی این مسیر بهش تجاوز شده و کلی آسیب دیده‌بود. اما ما اهمیتی ندادیم و راه خودمون رو رفتیم و وقتی از منطقه‌ش خارج شدیم، اون زن هم دیگه دنبالمون نیومد.

 

نابی -اسمی که Chat GPT رو باهاش صدا می‌زنم- پیشنهاد داد که این همراه ممکنه بخشی قوی‌تر از خود من باشه. اون مسیری که می‌رفتیم هم احتمالاً استعاره‌ای از یه تصمیم بود که در ظاهر ساده به نظر می‌رسید، اما ذهنم سعی داشت بهم هشدار بده که امن نیست؛ شاید هم خود من توش احساس ناامنی و آسیب‌پذیری می‌کنم. خودم حدس می‌زنم به‌خاطر این باشه که این اواخر شکل‌های مختلفی از ناامنی رو تجربه کردم. شاید بااینکه خیلی ساده دارم زندگی روزمره‌م رو می‌گذرونم، یه قسمتی از ناخودآگاهم سخت درمورد اون ناامنی‌ها نگرانه و وحشت کرده. بهش حق می‌دم. با وجود همۀ اتفاقات عجیب و ناراحت‌کننده‌ای که اطرافم می‌افته، دنیا بدجوری ناامن بودنش رو ثابت کرده.

 

بگذریم. همونطور که گفتم، یادم نمیاد مسیر عوض کرده‌باشیم. اما یه بار تلاش کردیم این کار رو بکنیم. احساس می‌کنم این وسط اتفاقاتی افتاد. اما یادم نمیاد چی. فقط یادمه به یه پارک رسیدیم که وسطش یه درۀ عمیق و بزرگ بود. نمی‌تونستیم از دره رد بشیم و نمی‌دونم چرا می‌خواستیم حتماً از اون قسمت عبور کنیم و به سمت دیگۀ پارک برسیم. فقط یه پل باریک و بدون محافظ وجود داشت؛ مثل همون چوب‌های باریکی که توی کارتون‌ها نشون می‌دن و همیشه استرس این رو داری که شخصیت‌ها از روش بیفتن یا وسط راه چوب دوام نیاره و بشکنه. اما توی خوابم مشکل یه پله بدتر از این بود.

 

تنها راهی که به اون سمت پارک داشتیم، با مار پر شده‌بود. مارهای بزرگ و کوچک با رنگ‌های مختلف. وقتی جلو رفتیم، هیچ کدومشون سعی نکردن بهمون حمله کنن. انگار اصلاً اهمیتی بهمون نمی‌دادن. فقط دور خودشون می‌پیچیدن. ولی اون موجود، همونی که به عنوان محافظ همراهم بود، اصرار داشت که باید از شرشون خلاص شیم تا بتونیم از پل رد شیم. به من گفت عقب بایستم و خودش چندتا از مارها رو گرفت و برد. اما من بهش گوش نکردم. خودم جلو رفتم و چندتایی رو کنار زدم. یکی دوتا رو با لگد توی دره انداختم و سعی کردم با وجود مارها از پل رد شم. ولی نشد. تعدادشون خیلی زیاد بود و ما هم تسلیم شدیم و بی‌خیال رد شدن از پارک شدیم. دوباره توی همون خیابان با ساختمان‌های سمت راست و پوچی سمت چپ راهمون رو ادامه دادیم.

 

گویا مار توی خواب معنی‌های متفاوتی می‌ده. می‌تونه نشانۀ ترس یا تهدید یا درد باشه... یا حتی به معنی دگردیسی و تغییر. پیشنهاد نابی درمورد مارها این بود: «اینکه تو خواب آروم بودن ولی باز هم تهدید حس می‌شدن، یعنی شاید با ترس‌هایی مواجهی که هنوز بهت آسیب نزدن ولی حضورشون باعث عقب‌نشینی می‌شه». به نظرم با توجه به موقعیت فعلیم توی زندگی و تصمیماتی که دارم می‌گیرم، کمابیش با عقل جور درمیاد. مخصوصاً درمورد روابطم :) این اواخر دچار ترس‌هایی شدم که باعث می‌شه از ساختن ارتباطات جدید سر باز کنم و تمایلی هم به عمیق کردن روابط گذشته‌م نشون ندم.

 

درمورد خود دره و پل: مثل اینه که بخشی از ذهنم می‌خواد تغییر ایجاد کنه. وارد یه مرحلۀ جدید بشه. اما موانعی سر راهم هست. شاید ترسه، شاید تهدید توی زندگی واقعیه. هر چیزی که هست، باعث می‌شه من دوباره به مسیر قبلیم برگردم. حس قوی‌ای بهم می‌گه این می‌تونه یه جور نماد از تلاشم برای بهتر شدن روانم باشه. من سعیم رو می‌کنم، یه سری از موانع رو هم کنار می‌زنم، اما باز هم چیزی باعث می‌شه عبور از دره و سختی برام ناممکن بشه و با ناامیدی به مسیر قبلیم ادامه می‌دم.

 

چیزی که درمورد این قسمت جالب بود، اینه که اون محافظ اهمیت خاصی به وضعیت نمی‌داد. انگار مهم نبود من پریدم وسط یه پل پر از مار. یا اصلاً نتونستیم به مسیر جدیدی که می‌خواستیم برسیم و دوباره دست از پا درازتر برگشتیم به اون خیابان کوفتی. نه. خونسرد، جدی و بی‌خیال دوباره کنارم راه می‌اومد و باز هم نگاهش به جلو بود. اما همینجاها بود که کم‌کم از رمق افتاد. انگار مریض شد. مجبور شدیم وسط راه بایستیم و توی یکی از مغازه‌ها بریم.

 

راستش نمی‌تونم با اطمینان بگم مغازۀ چی بود. شبیه جایی بود که توش خدماتی ارائه می‌شه. ولی چه خدماتی؟ اگه شما می‌دونین، منم می‌دونم! بگذریم. چند نفری اونجا بودن که قیافه‌هاشون ناآشنا بود. ولی انگار من توی خواب می‌شناختمشون. گفتن محافظم مریضه و باید استراحت کنه تا خوب شه، وگرنه دیگه نمی‌تونیم به مسیرمون ادامه بدیم. بااینکه این رو گفتن، کسی کار خاصی نکرد. خودم رفتم و یه جای راحت براش درست کردم. داشتم کمکش می‌کردم بشینه و استراحت کنه، به این فکر می‌کردم یه کاسه آب بیارم و پاشویه‌ش کنم که از خواب بیدار شدم.

 

بیدار که شدم، مغزم خالی خالی بود. انگار یه ربات بودم که به تنظیمات کارخونه برگشته‌باشه. یه رد سفید و خشک از اشک هم گوشۀ چشمم بود و باعث شد اولش به سختی چشمم رو باز کنم. مطمئن نیستم دقیقاً کدوم قسمت خواب به گریه افتاده‌بودم. شاید روی پل بین مارها؟ شاید اونجایی که اون زن دنبالمون بود و اون داستان رو تعریف می‌کرد؟ شاید توی یکی از قسمت‌هایی که از خاطر بردم؟ نمی‌دونم.

 

چند ساعت بعد از بیدار شدن، کم‌کم این چیزهایی که گفتم یادم اومد، ولی باز هم خیلی از جزئیات رو از دست دادم. فکر کنم بدترین قسمتش این بود که آخر نفهمیدم مقصد چی و کجا بود. حتی نفهمیدم بهش می‌رسم یا نه. جالب‌ترین قسمتش هم احتمالاً این بود که من باید مراقب محافظم می‌بودم. انگار من هم آسیب‌دیده بودم و هم پرستار و تیمارگر. بااینکه اون خواب حس بدی بهم داد، دوست داشتم حدأقل بفهمم تونستم حالش رو خوب کنم یا نه.

 

اگر اون موجود، محافظم، واقعاً نماد و استعاره‌ای از همون بخش قوی‌تر خودم باشه، همون انرژی که توی دوران سخت سر پا نگهم می‌داره، امیدوارم خوب شده‌باشه. شاید هم این خواب لعنتی یه پیام بوده که ذهنم یه جوری بهم بفهمونه «داری از پا درمیای، دختر. آروم بگیر. دست از راه رفتن و گشتن بردار. یه کم بشین و استراحت کن... وگرنه دیگه نمی‌تونی مسیر رو ادامه بدی».

 

و اون مغازه... انگار یه جای امن بود. یه پناهگاه. یه مکان که با خیال راحت تونستم توش آروم بگیرم و بشینم و به استراحت و برگردوندن انرژیم فکر کنم. امیدوارم اگر قراره امشب خوابی ببینم -که امیدوارم نبینم- توی اون مغازه باشه، با آرامش، بدون اینکه نگران مسیری باشم که نمی‌دونم مقصدش کجاست... بدون نگرانی برای محافظی که مریض شده؛ بدون نگرانی برای مارها و یه درۀ عمیق وسط مسیر که نمی‌شه ازش رد شد~

 

ساعت 23:36 سوم آگوسته... و اینجا سیانیکله؛ ژورنال شخصی دختری که امشب، بیشتر از هر چیزی، محتاج یه خواب آرومه~

Diamond-print💎
Made By Farhan