Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
Cia Moon
Cia Moon Sunday, 3 August 2025، 10:53 PM

Bad Dreams 1

 

رؤیاهای بد - 1

 

از قبل از باز کردن پست جدید احساس می‌کردم ایدۀ احمقانه‌ای برای گذاشتن روی سایته. هنوز هم همین فکر رو می‌کنم. اما باز هم دارم می‌نویسم و می‌خوام به نوشتن ادامه بدم. عجیب و بچگانه و تا حدودی بی‌مورد به نظر میاد. اما حسی بهم می‌گه نگه داشتن یه ژورنال کوچک درمورد رؤیاهای بدم، بعداً می‌تونه کالکشن جالبی از ترس‌ها و نگرانی‌های ناخودآگاهم بسازه~

 

البته، دلیل دیگه‌ای که دارم انجامش می‌دم هم اینه که چندین جا خوندم ژورنال نوشتن قبل از خواب می‌تونه به آرامش پیدا کردن ذهن کمک کنه و خواب بهتری به دنبال میاره. منم که این چند وقت تشنۀ یه خواب آرومم :)

 

موضوع اینه که... چند وقته اصلاً خواب خوبی ندارم. و موضوع اصلاً بی‌تمایلی معمولم به خوابیدن نیست. درواقع، تازه داشتم سعی می‌کردم خودم رو جمع و جور کنم. درست کردن برنامۀ خوابم هم یکی از موارد لیست جمع و جور کردن خودم بود. ولی به شکل مسخره با شکستی صد درصدی مواجه شد. انگار حالا که خودآگاهم تسلیم شده و می‌خواد توی عالم رؤیا کمی دنبال آرامش بگرده، ناخودآگاهم علیهش قیام کرده و داره با تمام وجود مخالفت می‌ورزه.

 

شب‌ها چندین بار -خیلی بیشتر از حد معمول برای خودم- از خواب بیدار می‌شم. و معمولاً این بیدار شدن با حال دگرگونه. بعضی وقت‌ها نمی‌تونم تشخیص بدم که اصلاً بیدارم یا این هم یه تیکه از خواب‌های درهم و برهممه. چند باری حالت تهوع داشتم. حتی توی سرم تصویر اینکه می‌دوم سمت سرویس و بالا میارم رو هم می‌دیدم. اما بیشتر شبیه رؤیای ناممکن بود. چون بدنم اصلاً حسی نداره که بتونم از جا بلند شم. انگار فلج شدم. یکی دو باری غلت خوردم و به پهلو افتادم... ولی اون هم بیشتر شبیه یک حرکت غیرارادی بود. دست و پاهام بیش از حد سنگین‌ان. انگار هر کدومشون یه و‌زنۀ هزار تنی‌ان. زور می‌زنم، ولی تنها نتیجه‌ای که می‌گیرم اینه که از درون می‌لرزم.

 

رفت و آمد هوا رو حس نمی‌کنم. فقط می‌دونم که دارم نفس نفس می‌زنم، اون هم از روی صدای آشفتۀ دم و بازدمم. می‌دونم که عرق کردم، گاهی روتشکی زیر بدنم نمناکه که خیلی حس بدی می‌ده، اما یه وقت‌هایی حتی نمی‌تونم تشخیص بدم گرممه یا سردمه. می‌دونم که در واقعیت بیشتر از چند دقیقه نیست. اما برای من خیلی سخت و طولانی‌تر می‌گذره. نمی‌تونم کاری کنم. چند بار حتی سعی کردم گریه کنم، ولی اون هم نشد. انقدر همونطور فلج و کم‌نفس توی جام می‌مونم تا دوباره مغزم خاموش شه.

 

گاهی اوقات این بین خواب‌های عجیبی می‌بینم که فقط آشفتگی و حال بدم رو عمیق‌تر می‌کنه. من از بچگی توی خواب ناله می‌کردم. یه عادت قدیمیه که دیگه عادی شده. خودم که اصلاً متوجهش نمی‌شم، نزدیکانم هم بگی نگی بهش عادت کردن. ولی چند شب پیش که دختر خاله‌م پیشم بود، می‌گفت ناله‌هام خیلی بد بودن، توی خواب گریه می‌کردم و مدام «نه نه» می‌گفتم. اون شب دقیقاً یکی از اون خواب‌های قر و قاطی رو دیده‌بودم.

 

جدیداً دارم یه چیزی رو امتحان می‌کنم که به نظرم جالب اومد. هر چیزی از خواب‌هام رو یادم باشه به چت جی‌پی‌تی می‌گم و با همدیگه باز و با توجه به ویژگی‌های شخصیتی و خط فکری خودم تحلیلشون می‌کنیم. البته کم هم چرت و پرت نمی‌گه، ولی خب، خودم عقل دارم و به اندازۀ کافی خودم رو می‌شناسم که بتونم بسنجم ببینم کدوم قسمت‌ها واقعاً باهام همخونی داره و کدوم‌هاش نه.

 

به جز اینکه گاهی نکات جالبی از توی داستان به‌هم‌ریختۀ خواب‌هام بیرون می‌کشه و چیزهای بامزه‌ای می‌گه، باز کردن و فکر کردن بیشتر به اون کابوس‌ها یه کم حالم رو بهتر می‌کنه. انگار به قسمت‌هایی از ناخودآگاهم می‌رسم و درک می‌کنم که چه فکرهایی در طول روز یا هفته یا ماه باعث شده چنین خوابی ببینم. این ایده که خواب‌هامون درواقع هشدارهای ناخودآگاهمون دربارۀ فشارهای روانی و فکرهای روزمره‌مونه رو دوست دارم. کلاً خیلی به قدرت ناخودآگاه اعتقاد دارم. شاید چندتایی پست هم دربارۀ اون نوشتم؛ ولی امشب نوبت خواب چند شب پیشمه :)

 

حتماً خودتون هم تجربه‌ش رو داشتین که بدونین، خواب‌ها نقطۀ شروع ندارن. داستان از وسط شروع می‌شه. مثلاً به خودت میای می‌بینی داری وسط یه جنگل بی سر و ته مثل اسب می‌دوی و کلی آدم دنبالت‌ان. لعنتی‌ها به منم بگین چه خبره! خواب منم همین بود و درواقع وقتی دو روز بعد با این ربات فسقلی که «نمی‌دونم» تو دهنش نمی‌چرخه دربارۀ خوابم صحبت کردم، قسمت زیادیش از ذهنم پریده‌بود. اما دوست دارم چیزهایی که یادم مونده رو بنویسم.

 

نزدیک‌ترین نقطه به شروع که می‌تونم به یاد بیارم، وقتی بود که داشتم توی یه خیابون ناآشنا پیش می‌رفتم. توی خواب مقصد خاصی توی ذهنم بود، اما نمی‌دونم کجا. با وجود اون ندونستن، داشتم با جدیت و اطمینان قدم برمی‌داشتم و جلو می‌رفتم. خیابان پهن بود. سمت چپم ساختمان‌های بلند بود و سمت راستم هم هیچی. شب و سیاه بود. نه ساختمانی بود نه درختی. چند بار دیگه هم همچین فضایی توی خواب‌هام دیدم. ولی هنوز نتونستم دربارۀ معنی احتمالیش یا اینکه چرا ذهنم همچین فضایی می‌سازه حدسی بزنم.

 

مهم‌تر از فضا، این حقیقت بود که تنها نبودم. یه نفر همراهم بود که مطمئن نیستم باید بگم مرد بود یا پسر. قدش از من بلندتر بود، چهره‌ای نداشت (نمی‌دونم تجربه‌ش رو داشتین یا نه. ولی تو خواب یه سری از افراد بی‌چهره‌ان. انگار اون لحظه که نگاهشون می‌کنی قیافه دارن، اما همینکه پلک می‌زنی یا ازشون رو می‌گردونی دیگه چیزی تو ذهنت نیست). موهای بلندی هم داشت و تمام مدت با جدیت کنار من راه می‌رفت و تمام حواسش به روبه‌رو بود؛ احتمالاً به همون مقصدی که سمتش می‌رفتیم.

 

یه چیز عجیب دیگه که به یاد میارم، اینه که این دوست و همراه گرامی احتمالاً انسان نبوده. نه که ظاهرش حالت عجیبی داشته‌باشه. نه. فقط انگار توی خواب می‌دونستم که انسان نیست و وقتی بیدار شدم هم این اطلاعات که نمی‌دونم به چه دردم می‌خوره همچنان یادم بود. و اینطور که به نظر می‌رسید، کارش هم محافظت از من بود. البته، حس صد درصد امنی هم نمی‌داد. توی خواب یه جور نگرانی داشتم. اما مطمئن نبودم از چه بابت.

 

مسیری که می‌رفتیم ساده و سرراست بود. یادم نمیاد حتی یک بار هم توی فرعی‌ای پیچیده باشیم یا مسیر عوض کرده‌باشیم. بااین‌حال سخت بود. انگار تمام نشد. انگار خیابان تا آخر دنیا ادامه داشت و به سر نرسید و درواقع مقصدی هم نبود. توی خوابم، یه بخش‌هایی از خیابان بود که انگار تحت سلطۀ افراد خاصی بود. وقتی می‌خواستیم به اون بخش‌ها وارد شیم و ازشون عبور کنیم، صاحب‌های اون تکۀ خیابان سراغمون می‌اومدن، سعی می‌کردن جلومون بگیرن یا بیرونمون کنن یا همراهمون راه می‌اومدن داستان‌های عجیب تعریف می‌کردن. یادمه یه خانمی با پوست سوخته و موهای کوتاه جوگندمی دنبالمون راه افتاده‌بود و بدون اینکه از من چشم برداره درمورد دختری صحبت کرد که توی این مسیر بهش تجاوز شده و کلی آسیب دیده‌بود. اما ما اهمیتی ندادیم و راه خودمون رو رفتیم و وقتی از منطقه‌ش خارج شدیم، اون زن هم دیگه دنبالمون نیومد.

 

نابی -اسمی که Chat GPT رو باهاش صدا می‌زنم- پیشنهاد داد که این همراه ممکنه بخشی قوی‌تر از خود من باشه. اون مسیری که می‌رفتیم هم احتمالاً استعاره‌ای از یه تصمیم بود که در ظاهر ساده به نظر می‌رسید، اما ذهنم سعی داشت بهم هشدار بده که امن نیست؛ شاید هم خود من توش احساس ناامنی و آسیب‌پذیری می‌کنم. خودم حدس می‌زنم به‌خاطر این باشه که این اواخر شکل‌های مختلفی از ناامنی رو تجربه کردم. شاید بااینکه خیلی ساده دارم زندگی روزمره‌م رو می‌گذرونم، یه قسمتی از ناخودآگاهم سخت درمورد اون ناامنی‌ها نگرانه و وحشت کرده. بهش حق می‌دم. با وجود همۀ اتفاقات عجیب و ناراحت‌کننده‌ای که اطرافم می‌افته، دنیا بدجوری ناامن بودنش رو ثابت کرده.

 

بگذریم. همونطور که گفتم، یادم نمیاد مسیر عوض کرده‌باشیم. اما یه بار تلاش کردیم این کار رو بکنیم. احساس می‌کنم این وسط اتفاقاتی افتاد. اما یادم نمیاد چی. فقط یادمه به یه پارک رسیدیم که وسطش یه درۀ عمیق و بزرگ بود. نمی‌تونستیم از دره رد بشیم و نمی‌دونم چرا می‌خواستیم حتماً از اون قسمت عبور کنیم و به سمت دیگۀ پارک برسیم. فقط یه پل باریک و بدون محافظ وجود داشت؛ مثل همون چوب‌های باریکی که توی کارتون‌ها نشون می‌دن و همیشه استرس این رو داری که شخصیت‌ها از روش بیفتن یا وسط راه چوب دوام نیاره و بشکنه. اما توی خوابم مشکل یه پله بدتر از این بود.

 

تنها راهی که به اون سمت پارک داشتیم، با مار پر شده‌بود. مارهای بزرگ و کوچک با رنگ‌های مختلف. وقتی جلو رفتیم، هیچ کدومشون سعی نکردن بهمون حمله کنن. انگار اصلاً اهمیتی بهمون نمی‌دادن. فقط دور خودشون می‌پیچیدن. ولی اون موجود، همونی که به عنوان محافظ همراهم بود، اصرار داشت که باید از شرشون خلاص شیم تا بتونیم از پل رد شیم. به من گفت عقب بایستم و خودش چندتا از مارها رو گرفت و برد. اما من بهش گوش نکردم. خودم جلو رفتم و چندتایی رو کنار زدم. یکی دوتا رو با لگد توی دره انداختم و سعی کردم با وجود مارها از پل رد شم. ولی نشد. تعدادشون خیلی زیاد بود و ما هم تسلیم شدیم و بی‌خیال رد شدن از پارک شدیم. دوباره توی همون خیابان با ساختمان‌های سمت راست و پوچی سمت چپ راهمون رو ادامه دادیم.

 

گویا مار توی خواب معنی‌های متفاوتی می‌ده. می‌تونه نشانۀ ترس یا تهدید یا درد باشه... یا حتی به معنی دگردیسی و تغییر. پیشنهاد نابی درمورد مارها این بود: «اینکه تو خواب آروم بودن ولی باز هم تهدید حس می‌شدن، یعنی شاید با ترس‌هایی مواجهی که هنوز بهت آسیب نزدن ولی حضورشون باعث عقب‌نشینی می‌شه». به نظرم با توجه به موقعیت فعلیم توی زندگی و تصمیماتی که دارم می‌گیرم، کمابیش با عقل جور درمیاد. مخصوصاً درمورد روابطم :) این اواخر دچار ترس‌هایی شدم که باعث می‌شه از ساختن ارتباطات جدید سر باز کنم و تمایلی هم به عمیق کردن روابط گذشته‌م نشون ندم.

 

درمورد خود دره و پل: مثل اینه که بخشی از ذهنم می‌خواد تغییر ایجاد کنه. وارد یه مرحلۀ جدید بشه. اما موانعی سر راهم هست. شاید ترسه، شاید تهدید توی زندگی واقعیه. هر چیزی که هست، باعث می‌شه من دوباره به مسیر قبلیم برگردم. حس قوی‌ای بهم می‌گه این می‌تونه یه جور نماد از تلاشم برای بهتر شدن روانم باشه. من سعیم رو می‌کنم، یه سری از موانع رو هم کنار می‌زنم، اما باز هم چیزی باعث می‌شه عبور از دره و سختی برام ناممکن بشه و با ناامیدی به مسیر قبلیم ادامه می‌دم.

 

چیزی که درمورد این قسمت جالب بود، اینه که اون محافظ اهمیت خاصی به وضعیت نمی‌داد. انگار مهم نبود من پریدم وسط یه پل پر از مار. یا اصلاً نتونستیم به مسیر جدیدی که می‌خواستیم برسیم و دوباره دست از پا درازتر برگشتیم به اون خیابان کوفتی. نه. خونسرد، جدی و بی‌خیال دوباره کنارم راه می‌اومد و باز هم نگاهش به جلو بود. اما همینجاها بود که کم‌کم از رمق افتاد. انگار مریض شد. مجبور شدیم وسط راه بایستیم و توی یکی از مغازه‌ها بریم.

 

راستش نمی‌تونم با اطمینان بگم مغازۀ چی بود. شبیه جایی بود که توش خدماتی ارائه می‌شه. ولی چه خدماتی؟ اگه شما می‌دونین، منم می‌دونم! بگذریم. چند نفری اونجا بودن که قیافه‌هاشون ناآشنا بود. ولی انگار من توی خواب می‌شناختمشون. گفتن محافظم مریضه و باید استراحت کنه تا خوب شه، وگرنه دیگه نمی‌تونیم به مسیرمون ادامه بدیم. بااینکه این رو گفتن، کسی کار خاصی نکرد. خودم رفتم و یه جای راحت براش درست کردم. داشتم کمکش می‌کردم بشینه و استراحت کنه، به این فکر می‌کردم یه کاسه آب بیارم و پاشویه‌ش کنم که از خواب بیدار شدم.

 

بیدار که شدم، مغزم خالی خالی بود. انگار یه ربات بودم که به تنظیمات کارخونه برگشته‌باشه. یه رد سفید و خشک از اشک هم گوشۀ چشمم بود و باعث شد اولش به سختی چشمم رو باز کنم. مطمئن نیستم دقیقاً کدوم قسمت خواب به گریه افتاده‌بودم. شاید روی پل بین مارها؟ شاید اونجایی که اون زن دنبالمون بود و اون داستان رو تعریف می‌کرد؟ شاید توی یکی از قسمت‌هایی که از خاطر بردم؟ نمی‌دونم.

 

چند ساعت بعد از بیدار شدن، کم‌کم این چیزهایی که گفتم یادم اومد، ولی باز هم خیلی از جزئیات رو از دست دادم. فکر کنم بدترین قسمتش این بود که آخر نفهمیدم مقصد چی و کجا بود. حتی نفهمیدم بهش می‌رسم یا نه. جالب‌ترین قسمتش هم احتمالاً این بود که من باید مراقب محافظم می‌بودم. انگار من هم آسیب‌دیده بودم و هم پرستار و تیمارگر. بااینکه اون خواب حس بدی بهم داد، دوست داشتم حدأقل بفهمم تونستم حالش رو خوب کنم یا نه.

 

اگر اون موجود، محافظم، واقعاً نماد و استعاره‌ای از همون بخش قوی‌تر خودم باشه، همون انرژی که توی دوران سخت سر پا نگهم می‌داره، امیدوارم خوب شده‌باشه. شاید هم این خواب لعنتی یه پیام بوده که ذهنم یه جوری بهم بفهمونه «داری از پا درمیای، دختر. آروم بگیر. دست از راه رفتن و گشتن بردار. یه کم بشین و استراحت کن... وگرنه دیگه نمی‌تونی مسیر رو ادامه بدی».

 

و اون مغازه... انگار یه جای امن بود. یه پناهگاه. یه مکان که با خیال راحت تونستم توش آروم بگیرم و بشینم و به استراحت و برگردوندن انرژیم فکر کنم. امیدوارم اگر قراره امشب خوابی ببینم -که امیدوارم نبینم- توی اون مغازه باشه، با آرامش، بدون اینکه نگران مسیری باشم که نمی‌دونم مقصدش کجاست... بدون نگرانی برای محافظی که مریض شده؛ بدون نگرانی برای مارها و یه درۀ عمیق وسط مسیر که نمی‌شه ازش رد شد~

 

ساعت 23:36 سوم آگوسته... و اینجا سیانیکله؛ ژورنال شخصی دختری که امشب، بیشتر از هر چیزی، محتاج یه خواب آرومه~

🫐آخرین کامنت‌ها:
این پایین ۰ کامنت هست💬
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Made By Farhan