Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
۶ مطلب در ژانویه ۲۰۲۶ ثبت شده است
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 27 January 2026، 11:32 PM

Survival Pandemic

 

بقای همه‌گیر

 

با خوشحالی به همه می‌گم از ریدربلاک (reader-block) دراومدم. اینکه دو هفته گذشته و من دارم سومین کتابم رو می‌خونم از اون موضوعاتیه که مدرکش (کتاب‌هایی که روی قفسه برج کردم) باید جلوی چشمم باشه تا خودم باورش کنم. خیلی وقت بود با این تمرکز، با این سرعت چیزی نخونده‌بودم. اونقدر تشنۀ خوندنم که تقریباً اهمیتی نداره کتاب چی باشه. اولیش «عشق پیچیده» بود، یه عاشقانۀ نوجوانانه، از اون عشق‌های دارک هورمونی که در حالت عادی از صد قدمیشون رد نمی‌شم. احتمالاً همون موقع که همچین کتابی، چه ساعت سه صبح و چه سر میز صبحانه، از دستم نمی‌افتاد باید می‌دونستم یه جای کار می‌لنگه. بعدش «درمان» از سباستین فیتسک رو خوندم، یه داستان با روانشناختی دارک و ژانر جنایی-معمایی. توی تقریباً یک هفته‌ای که طول کشید تا تمامش کنم، فقط یک روز بود که هیچی نخوندم؛ باقی روزها بالای هشت -شاید هم ده- بخش ازش رو تمام کردم.

 

یکی دو ساعت پیش «1984» از جورج اورول رو شروع کردم. بااینکه فقط دو بخش خوندم، چندین پاراگراف ازش توی سیومسیجم انتظار ارسال شدن می‌کشن تا به نحوی بخش‌هایی که برام معنادارتر بودن متمایز بشن. هنوز نمی‌تونم با اطمینان بگم بهترین زمان‌بندی رو برای شروعش داشتم یا بدترین. موقع خوندنش سردرد بدی گرفتم؛ انگار یه کرم بزرگ داخل جمجمه‌م بود، زیر لایۀ خاکستری مغزم. از یه سمت به سمت دیگه می‌خزید و می‌لولید و با خودش سم و مرگ رو توی کل سرم حرکت می‌داد. احتمالاً به‌خاطر فلش‌بک‌ها باشه، نه؟ شک ندارم آدم‌های زیادی هستن که اگر الان کتاب رو بخونن چنین حسی بهشون دست می‌ده. خاطرات و حقایق زیادی برای مرور کردن هست.

 

وقتی آخرین بخش موردعلاقه‌م از کتاب رو می‌نوشتم که نگه دارم، فهمیدم بالأخره وقتشه این پست رو بنویسم. شاید تحت تأثیر وینستون اسمیت باشم، کی می‌دونه؟ شایدم هم نباشم. هر چی نباشه، چند وقتی هست دارم به موضوع فکر می‌کنم. چند وقتی هست می‌دونم از ریدر-بلاکی درنیومدم و اینکه یکهو به فیلم و سریال دیدن علاقه‌مند شدم هم واقعاً علاقه‌مندی نیست. حتی اینکه یکهو پروژۀ نوشتن «اغواگر» توی سراشیبی پیشرفت افتاده هم از شور و اشتیاق نیست. بعید می‌دونم دیگه اصلاً چنین شوقی توی وجودم باقی مونده‌باشه. به نظرم چنین حسی حالا به نوعی یه منبع جادویی و کمیاب به حساب میاد؛ شاید حتی بشه گفت افسانه‌ایه.

 

اما جای اون جادو توی وجودم خالی نمونده، فقط با چیز دیگه‌ای پر شده. باید همون چیزی باشه که دون میگوئل توی کتاب «چهار میثاق» بهش می‌گه جادوی سیاه. اگر بخوام احساسات رو بهش نسبت بدم اول از همه به خشم فکر می‌کنم. خشم زیاد، خشم فروخورده. بعد از اون غمه. اما غم عادی مثل ناراحتی یکی دو ساعته به‌خاطر یه موضوع واضح بیرونی نیست. دلخوری‌ای که بشه حلش کرد نیست. بیشتر به سوگ می‌مونه. سنگینه، فلج‌کننده‌ست و نمی‌شه کاری باهاش کرد. حتی نمی‌شه به دوش کشیدش؛ آدم زیر سنگینیش له می‌شه. مال من یه نفر هم نیست. انگار توی هوا گردش رو پاشیدن. نفس که می‌کشم، یه چیزی گلوم رو می‌سوزونه و انگار به سینه‌م که می‌رسه همونجا یخ می‌زنه، جا رو تنگ می‌کنه؛ نفس کشیدن از قبل سخت‌تر می‌شه. توی چشم‌های بقیه می‌بینم که اون‌ها هم سخت نفس می‌کشن. کسایی که نمی‌تونم ببینم توی کلماتشون خونده می‌شه. کسایی که نه دیده می‌شن و نه کلماتشون رو می‌شه خوند و شنید رو همونجا توی سینۀ خودم حس می‌کنم. انگار قلبم برای خودم تنها نیست. الان بیشتر از هر زمانی به مفهوم «آن» توی ادبیات پی می‌برم: بنی آدم اعضای یکدیگرند.

 

زیر این غم، زیر این سوگ برای کسی که از دست ندادم، یه تمایل هست. یه عطش که شعله‌هاش به داغی همون غضبی‌ان که مدت‌ها درون خودم زندانی کردم و حالا از هر زمانی به فرار نزدیک‌تره. یه میل به عمق همون غمی که تا مغز استخوانم ریشه دوونده و روحم رو فلج کرده. نوعی تشنگی که باهاش غریبه نیستم و قبلاً بارها به سیراب کردنش فکر کردم؛ حالا ترس اینکه بیشتر از فکر کردن پیش برم از همیشه ملموس‌تره.

 

من از ریدر/رایتربلاکی درنیومدم و یکهو معجزه‌وار به سریال دیدن معتاد نشدم. من فقط دارم فرار می‌کنم. همونطور که همیشه فرار کرده‌ام. فرار می‌کنم چون زیر اون خشم و غم و عطش، ترسیده‌ام. از این کتاب به اون یکی پناه می‌برم چون وقتی کتاب رو پایین می‌ذارم، به شکل احمقانه‌ای آرزو می‌کنم که حمله‌های شبانه و مشکل فلج خوابم برگرده. حالا که سریالم تمام شده و هنوز نمی‌دونم می‌خوام چی رو جایگزینش کنم، چیزی نیست تا حواسم رو از حس مزخرف عذاب وجدان پرت کنه. شرم برای گناهی که مرتکب نشدم یقه‌م رو گرفته و این هم از همون چیزهاییه که گردش رو توی هوا پاشیدن و فقط برای من نیست.

 

من فقط زنده‌ام و این داره من رو می‌کشه. اما این مرگی نیست که به درد پایان بده و درمانش بشه. نه. زجره. چون مرگ چیزیه که می‌خوام و این فقط توهمی عذاب‌آور و بی‌پایان از چیزی که می‌خوام رو بهم می‌ده. مرگ نه حادثه‌ست، نه انتخابه. در این لحظه، برای من آرزویی محاله. اما در تمام دوران، فکر می‌کنم بیشتر از هر چیزی شانس باشه. شانسی که گویا این روزها خیلی‌ها آرزوش رو می‌کنن. شاید نه مثل من در جایی که ممکنه دیده‌بشه؛ شاید با صدای بلندتر، شاید در چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمۀ خودشون که همونطور که جورج اورول می‌گه تنها چیزیه که واقعاً برای خود آدمه.

 

همه‌ش شش سال بعد از کرونا، همه‌گیری دیگه‌ای شروع شده که کسی نمی‌بینه، همه‌گیری‌ای فقط برای مایی که کلمات این متن به چشممون آشناست. توی اخبار ازش گفته نمی‌شه. هیچ دستگاهی وجود نداره که بتونه ویروسش رو شناسایی کنه. نمی‌دونم چند نفر دیگه مثل من ازش باخبرن؛ نمی‌دونم چند نفر حتی زودتر از من متوجهش شدن. فقط می‌دونم که ماسک زدن و قرنطینه کردن خودمون توی چهاردیواری خانه و اتاق‌هامون فایده‌ای نداره. من بهش مبتلام. می‌دونم که میلیون‌ها آدم دیگه هم هستن. توی هوا گرد حس گناه بازمانده پاشیدن. اون چیزی که همه‌گیر شده بقاست؛ اون چیزی که برای ما انسان‌ها فقط با شانس نصیب می‌شه، اون چیزی که ازش خشمگینم، اون چیزی که ازش غمگینم، اون چیزی که به‌خاطر از دست ندادنش سوگوارم.

 

دیگه چیزی تا 00:00 و رفتن به 28 ژانویه نمونده. اتاقم سرده و امشب هم نمی‌خوام هیتر روشن کنم. قصد خوابیدن هم ندارم؛ فهمیدم می‌خوام چه فیلمی رو جایگزین سریالی که شب تا صبح زیر پتو تماشا می‌کردم کنم. با همۀ چیزهایی که از «انجمن شاعران مرده» شنیدم، انتظار بالایی ازش دارم. فکر می‌کنم ذهنم رو درگیر کنه؛ می‌ترسم درگیر همون چیزیم کنه که در تلاشم ازش فرار کنم. فردا دومین امتحانمه. اما حسی بهم می‌گه قراره تا زمان امتحان بیدار بمونم و این جمله و تمام «کاش‌»هایی که توی ذهنمه رو پشت سر هم مرور کنم: اون چیزی که همه‌گیر شده بقاست. کاش اون برفی که مردم سرشون رو زیرش می‌کنن سمت من هم می‌بارید. کاش فکر نمی‌کردم. کاش نمی‌دونستم. کاش نمی‌دیدم. کاش نبودم که ببینم.

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 27 January 2026، 12:51 AM

Therapy

 

کتاب درمان، نوشتۀ سباستین فیتسک رو چند روز پیش تمام کردم. داستانش از همون قسمت‌های اول جذبم کرد و به لطف ژانر معمایی و جوری که نویسنده به خوبی اطلاعات رو تکه تکه پخش کرده‌بود، آدم رو کنجکاو و تشنه نگه می‌داشت تا نتونه برای مدت خیلی طولانی کتاب رو پایین بذاره. من خودم رو در زمینۀ کتاب خوندن کندخوان می‌دونم، و تقریباً توی یک هفته تمامش کردم. اون بین فقط یک روز کلاً سمت کتاب نرفتم؛ اما باقی روزها، وقتی شروع می‌کردم نزدیک به ده بخش پشت سر هم می‌خوندم. بااینکه چیزهایی درموردش وجود داشت که عصبیم کرد و کیفیتش رو در نظرم پایین آورد، کتاب خوبی بود و دوستش داشتم.

 

اول از همه با مقدمۀ داستان شروع می‌کنم. در بخش‌های اول کتاب، ما با پدری آشفته طرفیم که گم شدن دختر دوازده ساله‌ش زندگیش رو زیر و رو کرده. ویکتور لارنس یه روانپزشک کاربلد بوده اما وقتی دخترش جوزفین بدون هیچ ردی ناپدید می‌شه، مطبش رو می‌بنده و کاملاً به هم می‌ریزه، از زندگی اجتماعیش فاصله می‌گیره و گاهی حتی آرزو می‌کنه که کسی بهش زنگ بزنه و بگه جسد دخترش رو پیدا کرده. بعد از گذشت چهار سال و پیدا نشدن هیچ اثری از جوزفین بیچاره که در ماه‌های آخر قبل از گم شدنش با بیماری‌ای سخت و ناشناخته دست و پنجه نرم می‌کرده، ویکتور تصمیم می‌گیره تنهایی به ویلای کوچک خانوادگیش در جزیرۀ پارکوم بره. دکتر لارنس قصد داشته اونجا به مصاحبه‌ای که قرار بوده ازش بشه بپردازه و شاید کم‌کم به زندگی برگرده، اما وقتی کسی مخفیانه وارد خانه‌ش می‌شه، همه چیز تغییر می‌کنه.

خانم جوان و ظریفی بی‌صدا و دزدکی پا به ویلا گذاشته. ادعا می‌کنه که قصد آسیب زدن به ویکتور رو نداره و اونجاست تا ازش درخواست کمک کنه. اون خودش رو آنا اشپیگل معرفی می‌کنه و می‌گه به نوع خاصی از اسکیزوفرنی مبتلاست: آنا یک نویسنده‌ست و به ادعای خودش، هر بار که داستانی می‌نویسه، شخصیت‌های کتابش زنده می‌شن و به زندگیش پا می‌ذارن و اون رو وحشت‌زده می‌کنن. ویکتور اول قصد پذیرفتنش رو نداره و بهش توضیح می‌ده که اون دیگه به‌عنوان روانپزشک کار نمی‌کنه. اما وقتی آنا داستان آخرین شخصیت داستانش که زنده شده رو تعریف می‌کنه، نظر ویکتور تغییر می‌کنه. چون چیزهایی که آنا از شخصیت داستانش شارلوت می‌گه، به شکل عجیبی با اتفاقاتی که برای جوزفین لارنس، دختر ویکتور اتفاق افتاده هماهنگی داره.

طولی نمی‌کشه تا ویکتور قانع بشه آنا به نحوی با ناپدید شدن جوزفین ارتباط داره. اون با وانمود کردن به اینکه قصد درمان آنا رو داره، تلاش می‌کنه تمام داستان رو از زن بشنوه تا بفهمه چه اتفاقی برای دخترش افتاده و اگر جوزفین در خطره، اون رو نجات بده. در این مسیر، دکتر لارنس تمام نشانه‌ها و هشدارهای آدم‌های اطرافش درمورد خطرناک بودن این زن رو نادیده می‌گیره و طولی نمی‌کشه تا از این موضوع پشیمان شه... .

 

همونطور که گفتم، از مدل داستان‌هایی بود که به شدت جذبشون می‌شم. از همون اول، من هم همراه با ویکتور شروع به دست و پا زدن کرده‌بودم، توی کلمه به کلمۀ حرف‌ها آنا، توی هر حرکت ریزش که توی کتاب توصیف شده‌بود دنبال نشانه‌ای می‌گشتم که من رو به جوزفین -یا سرنوشتی که دختر بیچاره دچارش شده‌بود- برسونه. توی داستان، نکته‌هایی وجود داشت که اگر سرسری ازشون نمی‌گذشتی می‌تونستن تا حدودی شوک پایان داستان رو برات لایه‌برداری و به سمتش راهنماییت کنن. یه جاهایی وقتی متوجه اون نکته‌ها می‌شدم توی دوراهی دو احتمال گیر می‌افتادم که یا تمام این‌ها حقۀ نویسنده برای گمراه کردنمه یا اینکه از همین الان می‌دونم آخرش چه خبره و قرار نیست سوپرایز شم. با فکر به احتمال دوم یه‌کم از پایان داستان دلسرد شدم. اما وقتی به آخرش رسیدم، تا حدودی غافلگیر شدم؛ نه تنها اون نشانه‌ها الکی و برای گمراه کردنم نبودن و من درست حدس زده‌بودم، رازهای دیگه‌ای هم وجود داشت که تا اون زمان از چشم من خواننده پنهان مونده‌بود و تونست اون شوک ریز رو بهم وارد و پوستم رو مورمور کنه. در کل، از داستان و پایانش لذت بردم و به‌خاطر روند جذابش به کسایی که طرفدار معما و خطر و کمی پیچیدگی هیجان‌انگیزن پیشنهادش می‌کنم.

 

حالا بریم سراغ موردی که موقع خوندن کتاب یه‌کم روی مخم راه می‌رفت. من چاپ سوم کتاب از نشریات تندیس رو دارم که به قلم مهوش خرمی‌پور ترجمه شده. خود ترجمه فوق‌العاده‌ست؛ اما کتاب به خوبی ویراستاری نشده. قلم مترجم روان و کاملاً مناسب داستانه. جملات جذاب ولی ساده‌ان و طوری نیست که مجبور شی برگردی دوباره بخونی تا بفهمی چی به چیه. اما نوشته مخصوصاً درمورد دیالوگ‌ها به ویرایش نیاز داره. از اول تا آخر کتاب، چندین بار این مشکل وجود داشت که گیومه‌ها در جای اشتباه گذاشته شده‌بودن: گیومه‌ای باز شده ولی بسته نشده‌بود؛ دیالوگ بدون گیومه مونده‌بود یا اینکه اشتباهی توی متن اصلی گیومه گذاشته شده‌بود. پیاز داغش رو زیاد نمی‌کنم. اینطور نبود که به‌خاطر این موضوع کلاً کتاب رو بذارم کنار. ولی خب منکر آزاردهنده بودنش هم نمی‌شم.

 

اگر این کتاب رو خوندین، خوشحال می‌شم نظر شما رو هم درموردش بدونم یا اینکه تی کامنت‌ها درمورد جزئیات و پایانش با هم حرف بزنیم. شاید بعداً برای ویرایش این پست برگردم و با یه هشدار اسپویلر، کمی از پایانش هم حرف بزنم. ولی فعلاً فقط می‌خوام این پست رو با چندتا از دیالوگ‌هایی که از کتاب «درمان» دوست داشتم ببندم~

 

من فکر می‌کنم واقعاً چیزی هولناک‌تر از سرگردان ماندن میان آگاهی و الهام وجود داشته‌باشد. می‌دانید چی از این هولناک‌تر است؟
حقیقت. حقیقت!

ویکتور لارنس

 

«می‌دونی چیه ویکتور؟ امید، شبیه شیشه‌خرده‌ای می‌مونه که داخل گوشت پا فرو رفته باشه. تا زمانی که داخل گوشته با هر قدمی که برداری درد می‌کشی. اما اگر اون رو از پات بیرون بیاری، چند لحظه خونریزی می‌کنه تا بهبودی کامل هم مدتی طول می‌کشه، اما در نهایت می‌تونی دوباره راه بری. به این فرایند می‌گویند سوگواری...»

کای

 

Therapy - Sebastian Fitzek

 

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Saturday, 24 January 2026، 04:56 PM

Library of Arcadia

 

کتابخانۀ آرکیدیا یه لیست فسقلیه از کتاب‌هایی که از این به بعد می‌خونم.

معمولاً ژانرهای زیاد و موضوعات متفاوتی می‌خونم؛ پس احتمالش زیاده که وقتی لیست پر و پیمون‌تر شد، شما هم بتونین از توش چیزی که باب سلیقه‌تون باشه پیدا کنین. با کلیک روی اسم هر کتاب، می‌تونین مشخصات و خلاصه‌ش و نظر کلی من درموردش رو ببینین که شاید بتونه راهنماییتون کنه اون کتاب به دردتون می‌خوره یا نه.

برای دیدن لیست بفرمایید ادامۀ مطلب~

 

Diamond-print💎
Welcome to Arcadia Cia Moon
Cia Moon Sunday, 18 January 2026، 08:12 PM

Welcome to Arcadia

 

توی یکی از داستان‌هایی که قصد دارم در آینده منتشر کنم، آرکیدیا یه شهر دوردست افسانه‌ایه که در اون همۀ موجودات، با همۀ خوبی‌ها و کمبودهاشون پذیرفته می‌شن؛ جایی که در اون ناکافی بودن معنا نداره.

مثل خیلی چیزهای دیگه، این داستان هم قراره انعکاسی از نیازهای روانی خودم باشه. اما از اونجایی که نمی‌تونم یه شهر بسازم که توی اون هر کسی مثل خودم جایی برای تعلق داشتن نصیبش بشه، به اینجا رو میارم. اینجا شاید شهر نباشه، شاید نتونم یه چهار دیواری فیزیکی و واقعاً امن براتون بسازم، اما قدم هر کسی که بتونه اینجا رو مثل یه خونه ببینه روی چشمامه.

 

امیدوارم آرکیدیا بتونه آرامشی که مدت‌ها دنبالش بودم رو برام به ارمغان بیاره~

 

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Sunday, 18 January 2026، 07:24 PM

A Fresh Start

 

یک شروع تازه

 

فکر نکن. چند دقیقه‌ست که این پست رو باز کردم. هی دست‌هام میاد سمت کیبورد و قبل از اینکه انگشتم کلیدی رو لمس کنه عقب‌نشینی می‌کنم. فکر نکن. مطمئن نیستم چی می‌خوام بگم یا باید بگم. به‌خاطر این نیست که حرفی ندارم؛ به‌خاطر اینه که حرف برای گفتن زیاده، ولی نمی‌تونم تفکیکشون کنم. دیگه نمی‌دونم چی درسته و چی غلط. فکر نکن. یعنی می‌دونم ها... فقط... می‌ترسم ریسک حرف زدن رو به جون بخرم.

 

کلمات جون دارن و ما آدم‌ها از اونجایی که خودمون رو برتر از باقی عالم می‌بینیم، همونطور که به همه چیز از بالا نگاه می‌کنیم و چیزهای ساده و پیش پا افتاده رو نادیده می‌گیریم، از جون داشتن کلمات هم چشم‌پوشی می‌کنیم. برای همینه که خیلی‌ها به راحتی هر چیزی رو به زبان میارن. یه زمانی یه نفر رو داشتم که باهاش درمورد این موضوع حرف می‌زدم؛ درمورد کلمات و قدرتی که مثل یه جادوی خفته درونشون پنهان شده‌بود. اما بعد از مدتی، اون آدم هم با کلمات خودش ثابت کرد اونقدری که ادعا می‌کنه از این جادو آگاه نیست. از اون به بعد، من حتی بیشتر از قبل از دهن باز کردن می‌ترسم. می‌ترسم منم اونقدری که خودم تصور می‌کنم حواسم به چیزی که از دهنم درمیاد نباشه؛ می‌ترسم منم چیزهایی بگم که بعداً نتونم نتایجشون رو تحمل کنم؛ می‌ترسم یه حرفی به یه آدمی بزنم که چند سال دیگه، وقتی توی آینه نگاه می‌کنم وجدانم به جای انعکاس خودم تصویر شنونده رو بهم نشون بده.

 

شاید اونقدرها که تصور می‌کردم هم درمورد چیزهایی که می‌خوام بگم سردرگم نیستم. احتمالاً بدک نباشه با همین فرمون پیش برم.

 

یه زمانی، عاشق بولت ژورنال درست کردن بودم. اوایل کرونا بود که شروع کردم. یه دفتر نقطه‌ای با یه سری خرت و پرت دیگه سفارش دادم. حتی هشدارهای خانواده‌م مبنی بر اینکه «حالا خودت رو با این کارهای الکی سرگرم نکن که درس نخونی» هم نتونستم ذوقم رو کور کنه. کلی تم مختلف رو امتحان کردم تا به چیزی که می‌تونستم بگم مخصوص منه رسیدم. هنوز هم گاهی برمی‌گردم سراغ این کار. ولی راستش رو بگم، خیلی وقته دیگه نمی‌تونم هر شب بشینم همۀ خونه‌ها رو با ذوق پر کنم و کارهای روزمره‌م رو یادداشت کنم؛ از هفت تا کادری که برای یک هفته می‌کشم نهایتاً دوتاش پر می‌شه. ولی مهم نیست. این موضوع رو پیش کشیدم تا چیز دیگه‌ای بگم: توی اولین ژورنالم، بعد از هفتۀ اول، دو صفحه اسکرپ‌بوک هست. همونی که عکسش رو اول این پست گذاشتم :) راستش رو بگم، قبل از اینکه واقعاً برم دفتر رو باز کنم و بخونمش، توی ذهنم خیلی قشنگ‌تر بود، اما مهم نیست. فکر نکن. به‌هرحال پستش می‌کنم و هر چه‌قدر هم الان متن واقعی به نظرم بچگانه میاد -فکر نکن- اینجا می‌نویسمش.

 

کلمات موجودات زنده‌ان. می‌تونن بهت قدرت بدن و مثل بوسۀ یه عزیز روی گونه‌ت لبخندی عمیق روی صورتت بنشونن... یا اینکه می‌تونن توی سرت بخزن و مغزت رو بیرون بمکن... درست همونطور که یه خون‌آشام تا زمانی که خشک و بی‌حس بشی به مکیدن خونت ادامه می‌ده. قبل از اینکه حرف بزنی، فکر کن! چون کلماتت نباید تبدیل به یه تیر توی سر یه نفر دیگه بشن. کلماتت نباید دنیای یه نفر دیگه رو خراب کنن. مراقب حرف‌هایی که به دیگران می‌زنی باش. مراقب چیزهایی که به خودت می‌گی باش. کلماتت می‌تونن به دیگران آسیب برسونن. کلماتت می‌تونن به تو آسیب برسونن. پس یه بار دیگه التماس می‌کنم: قبل از اینکه حرف بزنی، فکر کن!

~ 2020, April 17th ~

 

دفتر رو می‌بندیم و برمی‌گردونیم زیر وسایل. حالا چی؟ انگار این پست هم قرار نیست سر و ته مشخصی داشته‌باشه. فکر نکن. وقتی داشتم روی بخش «ارسال مطلب جدید» کلیک می‌کردم، فکر می‌کردم می‌دونم قراره چی بگم. انقدر مطمئن بودم که خیلی با اعتماد به نفس اسم پست رو تایپ کردم: یه شروع تازه. خیلی مسخره‌ست. این چندمین شروعیه که توی یازده ماه اخیر داشتم؟ هر بار می‌گم این شروع تازه‌ست؛ هر بار سنگین‌تر از قبل زمین می‌افتم؛ هر بار سخت‌تر از قبل از جا بلند می‌شم. فکر نکن. مسخره‌تر از اون اینه که یه زمانی به خودم التماس می‌کردم خوب فکر کن و حالا باید به پای مغزم بیفتم که انقدر فکر نکنه. هر بار شکست می‌خورم. فکر نکن.

 

کاش حدأقل سردرگمیم فقط برای دلنوشته‌های اینجا بود. توی کل زندگی کوچیکمه. کوچیک؛ چون توی ساده‌ترین چیزهای ممکن خلاصه شده، توی پیش پا افتاده‌ترین و سطحی‌ترین حد ممکن؛ توی بقا... و کمی هم تحصیل -اگر شرایط اجازه بده. باز هم زمان امتحانات ما شد و هرج و مرج همه جا رو گرفته. شاید باید این رو همنیجا تمام و پست کنم و به جای فکر کردن به امتحاناتی که معلوم نیست کی برگزار بشه و آینده‌ای که معلوم نیست نصیبم بشه یا نه، برم دوباره همون یه پارت و نیمی که از «گالری هرج و مرج» نوشتم رو بخونم، هاه؟ این هم بد دردیه ها. مشکلات حل‌شدنی نیست؛ کاملاً خارج از کنترل منه. مجبورم روی صندلی عقب بشینم و درحالی‌که فرمان زندگیم دست آدم‌هاییه که کوچک‌ترین اهمیتی به من یا آینده‌م یا شرایط یا حتی زنده و مرده‌م نمی‌دن، سعی کنم یه راهی برای سرگرم کردن خودم پیدا کنم. اگر این کار رو نکنم، چاره‌ای ندارم جز تماشای اینکه راننده داره به سمت دره می‌رونه تا خودش دقیقۀ نود بپره پایین و منی که رسماً حق تصمیم‌گیری و اظهار نظر نداشتم قراره کسی باشم که به سختی جون می‌ده. فکر نکن. فکر نکن. فکر نکن. کاش می‌تونستم به هیچ کدومش فکر نکنم.

 

باید هزارمین شروع تازه‌م رو شروع کنم؟ یا باید صبر کنم ببینم بعدش چی می‌شه؟ اصلاً از کجا باید شروع کنم؟ مثلاً از مرور درس‌هایی که داره از ذهنم می‌پره؛ به‌هرحال چه اهمیتی داره که دانشگاه هیچ اطلاعیۀ درستی نمی‌ده و برنامه‌ای برای تاریخ امتحانات مشخص نمی‌کنه که من بدونم باید چطور برنامه‌ریزی کنم؟ مثلاً از تمیز کردن گالریم برای بار nام توی این مدت؛ از اونجایی که اینترنت قطعه و حتی نمی‌تونم توی گوگل سرچ بکنم، چه اهمیتی داره که توی عصر تکنولوژی و ارتباطات از کل دنیا جدا شدیم؟ مثلاً از عق زدن با شنیدن آهنگ‌هایی که زمانی با عشق باهاشون همخونی می‌کردم؛ چه اهمیتی داره که حالم ازشون به هم خورده چون تمام این چند روز تنها کاربرد گوشی‌ای که هیچ اپی روش کار نمی‌کنه و حتی نمی‌شه باهاش اس‌ام‌اس فرستاد همین آهنگ گوش کردن بوده و نمی‌تونم هیچ چیز جدیدی دانلود کنم؟ فکر کنم ادامه ندم بهتر باشه. به‌هرحال همه‌مون توی یه کشتی‌ایم و خودتون می‌دونین اگر ادامه بدم چی می‌خوام بگم... و همونطور که گفتم: چه اهمیتی داره؟

 

شاید یه کم از برنامه‌هام بگم، هوم؟ مثلاً قصد دارم چرنوبیل رو ببینم. امروز قسمت اول رو پلی کردم، ولی خب اپی که روش فیلم می‌بینم هم مثل خیلی چیزهای دیگه به‌خاطر اوضاع اینترنت همه‌ش گیر می‌کنه. فکر کنم کلاً دو دقیقه از شروع گذشته‌بود که ارور داد. منم راستش صبر و حوصلۀ چندانی دیگه ندارم. بستمش و رفتم پیش خانواده. ناهار خوردیم. حرف زدیم. ولی بعد دیگه حوصلۀ حرف زدن یا شنیدن هم نداشتم. پس برگشتم اتاق و خوابیدم. بیدارم کردن که بریم خونۀ اقوام. ولی من نرفتم و حالا توی تنهایی، سروصدای مغزم بیشتره. فکر نکن. ولی می‌دونم نرفتن انتخاب درستی بود. حدأقل یه‌کم با خودم خلوت داشتم. تونستم بدون نگرانی از اینکه خانواده‌م فکر کنن «این دختره باز چش شده؟» راه برم و راه برم و راه برم و یه خونۀ کوچک رو چدین بار با قدم‌هام متر کنم. فکر نکن. با صدای بلند همون آهنگ‌های تکراری رو گوش کردم.

 

یه کم هم به سیالند سر و سامون دادم. دلم می‌خواد دوباره وبلاگ رو برگردونم، ولی راستش می‌ترسم. می‌ترسم این تمایلم فقط به‌خاطر این اوضاع باشه و واقعاً آمادگیش رو نداشته‌باشم. به‌هرحال فعلاً کار خاصی نکردم. فقط یه سری از کامنت‌ها رو جواب دادم، یه پست هم دارم برای وقتی بخوام برگردم، احتمالاً Your Body is My Sky بهترین انتخاب برای برگشتن بعد از چند ماه طولانی و پرماجرا نباشه؛ اما تنها چیزیه که دارم. فکر نکن. می‌خوام بهش رضایت بدم. از اون گذشته، پروسۀ داستان «اغواگر» هم به جاهای خوبی رسیده. درواوقع، دیگه چیزی تا Plot Twist بزرگ و برگ‌ریزونش نمونده. براش هیجان دارم ها... ولی دوباره توی اون حالی‌ام که سخته خودم رو وادار کنم پای نوشتنش بشینم. ولی همونطور که گفتم، از پیشرفت داستان راضی‌ام. خیلی دوستش دارم. می‌دونم موضوعش از اون چیزهایی نیست که آدم‌های زیادی رو جذب کنه؛ با این وجود یه حسی بهم می‌گه قراره توجه مثبت چند نفری رو مال خودش کنه :) می‌دونم قراره داستان خاصی باشه؛ خیلی خوشحالم که به سناریوی اولیه نچسبیدم و تا این حد عوضش کردم. وقتی بالأخره تمامش کنم و پست شه، قراره یکی از بهترین کارهام باشه~

 

خب، فکر می‌کنم همینقدر که گفتم بس باشه، نه؟ مهم نیست اونقدری که اسم پست می‌طلبید درمورد شروع تازه صجبت نکردم. فکر نکن. الان یه لبخند محو روی لبم بود؛ می‌خوام بهش رضایت بدم؛ می‌خوام دو دستی بهش چنگ بزنم؛ می‌خوام بهش فکر کنم. کار این روزهامه دیگه. حدس می‌زنم کار این روزهای بعضی‌های دیگه هم باشه. اینکه به کوچک‌ترین کورسو -هر چه‌قدر ساده، مسخره، به‌ظاهر بی‌معنی و پرت باشه- چنگ بزنن و با جون و دل بهش بچسبن و سعی کنن نگهش دارن. منم یه آدم مثل آدم‌های دیگه. منم چنگ می‌زنم و سعی می‌کنم برای یه مدتی هم که شده، خودم رو باهاش سرگرم کنم و به دره‌ای که به سمتش حرکت می‌کنم توجه نکنم. لبخند می‌زنم، اغواگر رو می‌نویسم و یه جایی ته دلم یه کورسویی روشنه که شاید راننده قبل از رسیدن به دره بیرون بپره و من حتی ثانیه‌ای فرصت داشته‌باشم به فرمان زندگی خودم چنگ بزنم و از مسیر دره به جاده برگردم.

 

الان ساعت 19:49 هجدهم ژانویه‌ست. یه لیوان چای دارم و یه ژورنال که باکس‌هاش رو با حوصله و سلیقه تزئین کردم و قسمت «1% روزانه»ش منتظره تا من برم و بعضی از خانه‌هاش که به انجام رسوندم رو رنگ بزنم. چند دقیقه‌ست که آهنگ رو قطع کردم ولی می‌دونم سکوت ماندگار نیست؛ همین الان صدای خانواده‌م رو از پنجره شنیدم که از عیادت برگشتن. اما این چیز بدی نیست؛ حالا با یه لبخند کنارشون می‌شینم و می‌دونم که حوصلۀ ادامه دادن حرف‌هاشون رو دارم و دیگه قرار نیست به‌خاطر اینکه برگشتم توی اتاق احساس بدی داشته‌باشم~

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Wednesday, 14 January 2026، 03:00 PM

~Hi, StrawRuby

سلام خانم توت‌فرنگی🍓 :)

اینجا مخصوص توئه🥲🩷 (امیدوارم کار کنه...)

توت فرنگی توت فرنگی توت فرنگی Q. Moon توت فرنگی توت فرنگی توت فرنگی
Diamond-print💎
Made By Farhan