Therapy
کتاب درمان، نوشتۀ سباستین فیتسک رو چند روز پیش تمام کردم. داستانش از همون قسمتهای اول جذبم کرد و به لطف ژانر معمایی و جوری که نویسنده به خوبی اطلاعات رو تکه تکه پخش کردهبود، آدم رو کنجکاو و تشنه نگه میداشت تا نتونه برای مدت خیلی طولانی کتاب رو پایین بذاره. من خودم رو در زمینۀ کتاب خوندن کندخوان میدونم، و تقریباً توی یک هفته تمامش کردم. اون بین فقط یک روز کلاً سمت کتاب نرفتم؛ اما باقی روزها، وقتی شروع میکردم نزدیک به ده بخش پشت سر هم میخوندم. بااینکه چیزهایی درموردش وجود داشت که عصبیم کرد و کیفیتش رو در نظرم پایین آورد، کتاب خوبی بود و دوستش داشتم.
اول از همه با مقدمۀ داستان شروع میکنم. در بخشهای اول کتاب، ما با پدری آشفته طرفیم که گم شدن دختر دوازده سالهش زندگیش رو زیر و رو کرده. ویکتور لارنس یه روانپزشک کاربلد بوده اما وقتی دخترش جوزفین بدون هیچ ردی ناپدید میشه، مطبش رو میبنده و کاملاً به هم میریزه، از زندگی اجتماعیش فاصله میگیره و گاهی حتی آرزو میکنه که کسی بهش زنگ بزنه و بگه جسد دخترش رو پیدا کرده. بعد از گذشت چهار سال و پیدا نشدن هیچ اثری از جوزفین بیچاره که در ماههای آخر قبل از گم شدنش با بیماریای سخت و ناشناخته دست و پنجه نرم میکرده، ویکتور تصمیم میگیره تنهایی به ویلای کوچک خانوادگیش در جزیرۀ پارکوم بره. دکتر لارنس قصد داشته اونجا به مصاحبهای که قرار بوده ازش بشه بپردازه و شاید کمکم به زندگی برگرده، اما وقتی کسی مخفیانه وارد خانهش میشه، همه چیز تغییر میکنه.
خانم جوان و ظریفی بیصدا و دزدکی پا به ویلا گذاشته. ادعا میکنه که قصد آسیب زدن به ویکتور رو نداره و اونجاست تا ازش درخواست کمک کنه. اون خودش رو آنا اشپیگل معرفی میکنه و میگه به نوع خاصی از اسکیزوفرنی مبتلاست: آنا یک نویسندهست و به ادعای خودش، هر بار که داستانی مینویسه، شخصیتهای کتابش زنده میشن و به زندگیش پا میذارن و اون رو وحشتزده میکنن. ویکتور اول قصد پذیرفتنش رو نداره و بهش توضیح میده که اون دیگه بهعنوان روانپزشک کار نمیکنه. اما وقتی آنا داستان آخرین شخصیت داستانش که زنده شده رو تعریف میکنه، نظر ویکتور تغییر میکنه. چون چیزهایی که آنا از شخصیت داستانش شارلوت میگه، به شکل عجیبی با اتفاقاتی که برای جوزفین لارنس، دختر ویکتور اتفاق افتاده هماهنگی داره.
طولی نمیکشه تا ویکتور قانع بشه آنا به نحوی با ناپدید شدن جوزفین ارتباط داره. اون با وانمود کردن به اینکه قصد درمان آنا رو داره، تلاش میکنه تمام داستان رو از زن بشنوه تا بفهمه چه اتفاقی برای دخترش افتاده و اگر جوزفین در خطره، اون رو نجات بده. در این مسیر، دکتر لارنس تمام نشانهها و هشدارهای آدمهای اطرافش درمورد خطرناک بودن این زن رو نادیده میگیره و طولی نمیکشه تا از این موضوع پشیمان شه... .
همونطور که گفتم، از مدل داستانهایی بود که به شدت جذبشون میشم. از همون اول، من هم همراه با ویکتور شروع به دست و پا زدن کردهبودم، توی کلمه به کلمۀ حرفها آنا، توی هر حرکت ریزش که توی کتاب توصیف شدهبود دنبال نشانهای میگشتم که من رو به جوزفین -یا سرنوشتی که دختر بیچاره دچارش شدهبود- برسونه. توی داستان، نکتههایی وجود داشت که اگر سرسری ازشون نمیگذشتی میتونستن تا حدودی شوک پایان داستان رو برات لایهبرداری و به سمتش راهنماییت کنن. یه جاهایی وقتی متوجه اون نکتهها میشدم توی دوراهی دو احتمال گیر میافتادم که یا تمام اینها حقۀ نویسنده برای گمراه کردنمه یا اینکه از همین الان میدونم آخرش چه خبره و قرار نیست سوپرایز شم. با فکر به احتمال دوم یهکم از پایان داستان دلسرد شدم. اما وقتی به آخرش رسیدم، تا حدودی غافلگیر شدم؛ نه تنها اون نشانهها الکی و برای گمراه کردنم نبودن و من درست حدس زدهبودم، رازهای دیگهای هم وجود داشت که تا اون زمان از چشم من خواننده پنهان موندهبود و تونست اون شوک ریز رو بهم وارد و پوستم رو مورمور کنه. در کل، از داستان و پایانش لذت بردم و بهخاطر روند جذابش به کسایی که طرفدار معما و خطر و کمی پیچیدگی هیجانانگیزن پیشنهادش میکنم.
حالا بریم سراغ موردی که موقع خوندن کتاب یهکم روی مخم راه میرفت. من چاپ سوم کتاب از نشریات تندیس رو دارم که به قلم مهوش خرمیپور ترجمه شده. خود ترجمه فوقالعادهست؛ اما کتاب به خوبی ویراستاری نشده. قلم مترجم روان و کاملاً مناسب داستانه. جملات جذاب ولی سادهان و طوری نیست که مجبور شی برگردی دوباره بخونی تا بفهمی چی به چیه. اما نوشته مخصوصاً درمورد دیالوگها به ویرایش نیاز داره. از اول تا آخر کتاب، چندین بار این مشکل وجود داشت که گیومهها در جای اشتباه گذاشته شدهبودن: گیومهای باز شده ولی بسته نشدهبود؛ دیالوگ بدون گیومه موندهبود یا اینکه اشتباهی توی متن اصلی گیومه گذاشته شدهبود. پیاز داغش رو زیاد نمیکنم. اینطور نبود که بهخاطر این موضوع کلاً کتاب رو بذارم کنار. ولی خب منکر آزاردهنده بودنش هم نمیشم.
اگر این کتاب رو خوندین، خوشحال میشم نظر شما رو هم درموردش بدونم یا اینکه تی کامنتها درمورد جزئیات و پایانش با هم حرف بزنیم. شاید بعداً برای ویرایش این پست برگردم و با یه هشدار اسپویلر، کمی از پایانش هم حرف بزنم. ولی فعلاً فقط میخوام این پست رو با چندتا از دیالوگهایی که از کتاب «درمان» دوست داشتم ببندم~
من فکر میکنم واقعاً چیزی هولناکتر از سرگردان ماندن میان آگاهی و الهام وجود داشتهباشد. میدانید چی از این هولناکتر است؟
حقیقت. حقیقت!- ویکتور لارنس
«میدونی چیه ویکتور؟ امید، شبیه شیشهخردهای میمونه که داخل گوشت پا فرو رفته باشه. تا زمانی که داخل گوشته با هر قدمی که برداری درد میکشی. اما اگر اون رو از پات بیرون بیاری، چند لحظه خونریزی میکنه تا بهبودی کامل هم مدتی طول میکشه، اما در نهایت میتونی دوباره راه بری. به این فرایند میگویند سوگواری...»
- کای
Therapy - Sebastian Fitzek