Drowned Arcadia

Once Upon a Nevermore
۲۰ مطلب توسط «Cia Moon» ثبت شده است
Cia Moon
Cia Moon Wednesday, 19 November 2025، 10:09 PM

Maybe This Time

شاید این بار

 

نمی‌دونم این چندمین پست جدیدیه که درست می‌کنم. خیلی وقته که دیگه دستم به روزمره‌نویسی نرفته. حتی قبل از نابود کردن وبلاگ «کارخانۀ آرزوسازی» و قفل اینکه فعالیت [سیالند] رو موقتاً متوقف کنم پست‌های زیادی رو شروع کردم، ولی هیچ کدوم به سرانجام نرسیدن و پست نشدن. انگار از یه جایی به بعد، مغزم به این نتیجه رسید که این کار بیهوده‌ست. شاید هم مغزم نبود؛ شاید قلبم دلخور بود. از اینکه من سیانیکل رو برای امنیت خودم ساخته‌بودم و افرادی اومدن و جواب متن‌های ساده‌ای که من به‌خاطر دل خودم و برای تخلیۀ افکار و احساسات واقعیم می‌نوشتن رو با چت جی‌پی‌تی جواب می‌دادن.

 

من هرگز کسی رو وادار نکردم به اون‌ها جواب بدم. حتی وادارشون نکر‌دم هیچ‌کدوم از اون پست‌ها رو بخونن؛ پست‌های سیانیکل روی صفحۀ اصلی وبلاگ نمی‌رفت و فقط در صورتی که خودت وارد سیانیکل می‌شدی و از توی لیست لینک‌ها انتخابشون می‌کردی (همون کاری که باید کم‌کم با اینجا هم بکنم) می‌تونستی بخونیشون. حق دارم دلخور یا دست‌کم ناراحت باشم، مگه نه؟ دیدن چنین کامنت‌هایی حس بدی بود. انگار به احساسات صادقانه‌م و افکار خالصانه‌م توهین شده‌بود؛ انگار مسخره شده‌بودن؛ انگار کوچک شمرده شده‌بودن. برای همین هم سیانیکل رو از سیالند حذف کردم. اونجا امن نبود. نیست. باورم نمی‌شه، ولی وبلاگی که اولین بار با اسم Querencia ساختم -چون می‌خواستم مکان امن من و همۀ بازدیدکننده‌هاش باشه- دیگه برای منی که صاحبخونه‌م امن نیست. فکرش قلبم رو می‌شکنه؛ صدای ترک خوردنش رو می‌شه توی خس خس نفسم وقتی بهش فکر می‌کنم شنید.

 

حتی وقتی اینجا رو برای خودم ساختم هم موفق نشدم هیچ پست روزمره‌ای رو پایان برسونم. فکر می‌کنم یکی دوتایی باز کرده‌باشم؛ ولی هیچ کدوم از اون‌ها رو تمام نکردم. شاید این بار معجزه‌ای بشه. شاید این بار چیزی متفاوت باشه. شاید این یکی به سرانجام برسه و پست شه. شاید این بار بتونم افکار و احساسات به هم ریخته و آشفته‌م رو کمی جمع و جورتر کنم؛ از رنگ‌های پراکنده‌شون یه تابلو بسازم، حتی اگر اون تابلو هم یه نقاشی درهم و برهم باشه. البته، بخوام راستش رو بگم، نمی‌دونم از چی بگم. فکر کنم از «الان» شروع کنم و ببینم قطار افکارم خودش رو روی چه ریلی می‌اندازه.

 

حالا که دارم سعی می‌کنم کلمات رو پیدا کنم، تنهایی توی اتاق نشستم. این هفته همه برگشتن خونه، بالأخره این فرصت رو گیر آوردم که تنهای تنها باشم. آرامشش نه دراماتیکه و نه محض؛ اما وجود داره. کنترل نسبیم روی فضای اطرافم باعث شد امروز بهتر بگذره. اتاق تمیزه و به هم ریختگی چندانی توش نیست؛ چندتایی ظرف دارم برای شستن که از ناهار مونده و بعدش اینجا دوباره مثل صبح مثل دستۀ گل می‌شه. از صبح یه بند استراحت کردم.

 

ساعت هفت بیدار شدم و آلارمی که برای هشت بود رو خاموش کردم. بااینکه زیاد نخوابیده‌بودم، خواب خوبی بود~ که اخیراً شبیه یه رؤیای دست‌یافتنی به نظر می‌رسید؛ خیلی خوبه که حتی برای یه شب تونسته‌باشم بهش برسم. پای گوشی بودم؛ یه ای‌یو شروع کردم، قرار بود مینی باشه ولی حالا قراره پارتیش کنم! ناهار درست کردم، بعد از قرن‌ها. خوبه که دوباره اشتها دارم؛ از عصبی بودن برای اینکه میل نداشتم چیزی بخورم خسته شده‌بودم. همونطور که پای گاز بودم یه پارت Jail خوندم. داستان با وجود سادگیش قشنگه؛ بدون شک از آثار قلم خاص توت‌فرنگی کوچولومه. موقع خوردن غذا واکینگ دد دیدم، دوباره اون رو هم بعد از مدت‌ها. چند هفته‌ای بود که حس و حال دیدنش رو نداشتم... ولی امروز تقریباً سه قسمتی پشت سر هم دیدم. بااینکه چیزهایی توی خط داستانی هست که باهاشون مشکل دارم، هنوز اونقدر جذابیت داره که بتونه توجهم رو نگه داره. کلی خیالپردازی کردم: از هر دری... بیشتر ناراحت‌کننده و کمی هم خشم‌برانگیز. ولی نمی‌خوام ایرادی بگیرم. ذهنم امروز آزاد بود؛ حتی وسط اون خشم و آشفتگی.

 

هنوزم ذهنم درگیر اینه که چی بگم. این مقدمه‌چینی هم کمک زیادی به نوشتن نکرده. ولی فکر کنم بخوام این رو اضافه کنم که... دوباره توی یکی از اون دوره‌هام که نمی‌تونم تشخیص بدم دارم تنبلی می‌کنم یا زیادی به خودم سخت گرفتم. وقتی روحت به‌خاطر فشارهای روانی‌ای که از هر طرف بهت وارد می‌شه فرسوده شده ولی زندگی از حرکت نمی‌ایسته تا به تو فرصت هضم و درک و پذیرش بده، تشخیص چنین چیزی واقعاً سخته. امروز چند باری هی می‌خواستم وسیله بذارم و درس بخونم، ولی آخر نرفتم سراغش. الان هم دیگه قصدش رو ندارم. یه بخشی از مغزم داره روانی می‌شه؛ می‌خواد همۀ کارها رو انجام بده، به همه چیز رسیدگی کنه و حتی مسئولیت‌های بیشتری قبول کنه. اما یه بخش دیگه تا حدی درک می‌کنه که باید استراحت کنم؛ به ریکاوری نیاز دارم. متوجهه که مدت طولانیه خواب و تغذیۀ درست و سالم نداشتم و از اون طرف فکرم درگیر مسائل انرژی‌بری بوده و ضعیف شدم؛ روحی بیشتر از جسمی. اما این دوتا بخش نمی‌تونن با هم توافق برسن و زورشون هم کاملاً به هم نمی‌چربه که یکیشون به کل خاموش شه و اون یکی همه چیز رو دست بگیره. بخش اول اجازه نمی‌ده بدون حس گناه استراحت کنم و بخش دوم نمی‌ذاره به کارهام برسم. به لطف درگیریشون، نه واقعاً می‌تونم انرژیم رو با این استراحت نصفه-نیمه و پر از عذاب وجدان پس بگیرم و نه کارهام پیش می‌رن.

 

چرخ زندگیم رسماً تبدیل شده به یه سنگ بزرگ و سنگین با شکل هندسی نامنظم که کوچک‌ترین شباهتی به دایره نداره و زورم نمی‌رسه هیچ‌جوره به جلو حرکتش بدم. نمی‌دونم چی درسته. هر چیزی که سعی می‌کنم برای روی غلتک انداختن خودم انجام بدم، «بی‌اثر» یا «نشدنی» از آب درمیاد؛ غلتک میفته روی من و من یه دور دیگه از اول اون زیر له می‌شم و باز باید استخون‌های خردشده‌م رو از کف آسفالت جدا و سر هم کنم. زندگی روزمره حتی بهم فرصت چسب‌کاری کردن خودم رو نمی‌ده؛ فقط خودم رو سفت بغل می‌کنم تا تکه‌ها رو کنار هم نگه دارم، ولی کافی نیست. هر آشنا یا غریبه‌ای که از کنارم رد شه و با کوچک‌ترین اثری از غرض بهم فوت کنه، دوباره فرو می‌ریزم.

 

نمی‌دونم چی درسته، ولی مدام دارم چیزهای اشتباه رو کشف می‌کنم. فکر کنم فقط باید به دست و پا زدن ادامه بدم. گزینۀ دیگه‌ای ندارم. بالأخره باید یه‌جوری از زندگی جون به در ببرم. برای امشب، نمی‌خوام حتی به نتیجه‌ای برسم. نمی‌خواسم این پست بی سر و ته، پایان و جمع‌بندی‌ای داشته‌باشه؛ همۀ افکار و احساسات که به نتیجه نمی‌رسن. می‌خوام از روزی که خوب شروع کردم استفاده کنم و از شبش هم لذت ببرم. می‌خوام بالأخره یکی از این تلاش‌های اخیرم برای روزمره‌نویسی رو مثل تیر به هدف بنشونم. می‌خوام این رو پست کنم و شاید، اگر حوصله‌م کشید لینک سیانیکل رو درست کنم. ظرف‌هام رو بشورم و همه جا رو تمیز کنم، می‌خوام فردا هم توی فضای تمیز و خوشگل و خوشبو بیدار شم. آهنگ‌هایی که دوست دارم گوش می‌دم و یه کم کتاب می‌خونم و فردا... .

 

فردا دوباره از اول با خودم درگیر می‌شم، سعی می‌کنم یه جواب پیدا کنم، سعی می‌کنم یه تعادل به وجود بیارم. فردا از اول تلاش می‌کنم راهم رو وسط رنجی که در سکوت می‌کشم پیدا کنم.

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Saturday, 23 August 2025، 10:16 PM

Drunk, Dazed & Drained

 

مست و گیج و تهی

 

امروز، ساعت نه صبح بلیط داشتم که بیام دانشگاه. وقت‌هایی که کلاس دارم، تا آخرین لحظۀ ممکن اومدن رو عقب می‌اندازم؛ این ترم به خاطر همین حرکتم چند باری کلاس‌های اول هفته‌م رو از دست دادم. از جابه‌جایی خوشم نمیاد، از مستقر شدن توی جای جدید. فکر کنم می‌دونم از کی و چرا اینطوری شدم. گاهی می‌میرم که درباره‌ش با کسایی که باعثش بودن دعوا کنم. ولی همیشه موفق می‌شم جلوی خودم رو بگیرم. یه جورهایی به نظرم مسخره‌ست که درمورد چنین مسائلی انقدر خودکنترلی دارم -هرچند می‌تونم ذره ذره آب شدن و پایین ریختنش از بین انگشت‌هام رو حس کنم.

 

بگذریم. این بار نمی‌تونستم برای بلیط گرفتن ریسک کنم. تمام این مدت خبری از بلیط اتوبوس نبود؛ چون اصلاً اتوبوسی نبود. همه‌شون برای اربعین رفته‌بودن و تا خود روز پنجشنبه خبری از بلیط نبود. پنجشنبه ظهر، با فکر اینکه هنوز هم خبری نیست سایت رو باز کردم. اما در کمال تعجلم، روزهای جمعه و شنبه بلیط برای فروش داشتن. مسیری که می‌رم همیشه شلوغه. معمولاً توی یه روز، از ساعت 7 صبح تا 8 شب، هر یک ساعت یه بار یه سرویس بود. اما این بار تو کل روز فقط دوتا سرویس بود. منم آخری رو گرفتم. می‌ترسیدم اگر بذارم روزهای دیگه باز شن، بلیط‌ها زود فروش بره و به امتحانم نرسم. فقط می‌خوام این ترم کوفتی زودتر تمام شه.

 

وقت‌هایی که می‌دونم قراره جابه‌جا شم، شب نمی‌خوابم. یه جور بازی بچگانه که خودم می‌دونم غیرمنطقیه. انگار اگر نخوابم، اون شب تمام نمی‌شه و هیچ وقت وارد روز سفر نمی‌شم. این بار از این خبرها نبود. این چند وقت خسته‌تر از اونم که همچین بازی‌هایی راه بندازم. همین الان هم یه کم خسته‌ام. با اینکه سر شبه و ظهر هم یک ساعت چرت زدم. احتمالاً زودی سر و ته این رو هم بیارم و برگردم تو تخت. باز هم بگذریم. اول برنامه داشتم شب قبل از راه افتادن، تا جای ممکن بیدار بمونم و پارت‌های جدید مارگاریتا و تیک و تاک رو بنویسم. واقعاً نمی‌دونم چی نظرم رو عوض کرد. پارت 13 تیک د تاک رو باز کردم. یه کم هم نوشتم. ولی نتونستم ادامه بدم. حتی از چیزی که نوشتم راضی هم نیستم. انگار یه ربات یه گزارش کاری پر کرده. هیچ شباهتی به داستان فان و فلافی که باید باشه نداره. باید عوضش کنم. ولی امشب نه... شاید حتی فردا شب هم نه. شاید این هفته نه.

 

برعکس معمول که صبح، قبل از حرکت، با عجله وسیله جمع می‌کردم. این سری از شب ساکم رو آماده کردم. صبح یه کم زودتر بیدار شدم. آخرین پارت از اغواگر که برای ادیت برای جاک فرستاده‌بودم رو خوندم و کلی با نوشتۀ خودم حال کردم. بعدم لباس پوشیدم و رفتم. برنامه‌م این بود که توی اتوبوس فیکشن‌هایی که از نویسنده‌های فضایی‌ها سیو کرده‌بودم رو بخونم. ولی عجیب بی جون بودم. فقط پلی لیستی که برای فیکشن پوست مار درست کردم رو پلی کردم و بیرون رو نگاه کردم. فکر کنم این اولین باری بود که اون آهنگ‌ها پخش می‌شدن و من صحنه‌های فیک رو تصور نمی‌کردم.

 

به خوابگاه که رسیدم، 64تا پله از چیزی که یادم می‌اومد کمتر به نظر می‌رسید. وسایلم رو بردم بالا و در رو که باز کردم، با یه اتاق خالی ولی به هم ریخته روبه‌رو شدم. اولین نفر از بچه‌های اتاق خودمون بودم که رسیدم. بقیه هنوز نیومدن. کولر توانی برای خنک کردن نداره، از ظهر رسماً له له زدم. مخصوصاً که معلوم نیست با لوله‌های آب چه غلطی کرده‌بودن. مطمئن نیستم اسید ریخته‌بودن توشون برای بازسازی، یا اینکه تمام این چند ماه حتی یه بار هم شیر آب رو باز نکرده‌بودن. آبی که ازش درمی‌اومد نارنجی بود. آب تصفیه هم وضع بهتری نداشت. سفید و کف دار بود.

 

یه قسمت سریال دیدم و چرت زدم. صبر کردم تا بعد از ظهر شه و هوا خنک‌تر شه که برم خرید. بعد از اینکه پوشیدم و رفتم، با مغازۀ بسته مواجه شدم. مثل اینکه به دانشجوها گفتن می‌تونین از یکم بیاین، ولی یادشون رفته که این آدم‌ها به مواد غذایی هم نیاز دارن :) حال نداشتم برم شهر. چیزهایی که می‌خواستم رو سفارش دادم بیارن (هم طول کشید آماده‌ش کنن و هم راننده آدرس رو پیدا نمی‌کرد. از تشنگی هلاک شدم. وقتی بعد از تحویل گرفتن رسیدم بالا، اولین کاری که کردم سر کشیدن کامل یک لیتر آب بود!) و تا زمان رسیدنشون هم بقیۀ اتاق رو جمع کردم. کار خاصی نکردم البته. وسایل خودم رو جمع کردم. یه سری چیز عمومی که لازم داشتیم گرفتم و روفرشی‌ها رو پهن کردم. یه کم مرتب‌سازی برای فردا که هم‌اتاقی‌هام می‌رسن.

 

چون بعد از رسیدن خسته بودم و هیچی هم نداشتم -از جمله حال و حوصله- چیزی نخورده‌بودم. همینکه برای شامم غذا گرم کردم برق رفت، ساعت هفت شب. همه جا تاریک بود ولی بد هم نبود. خوبه که حدأقل با تاریکی دوستم. غذا خوردم و تا برق بیاد سریال دیدم. فکر می‌کردم بعدش بخوابم، ولی لپتاپ رو زدم به برق و دوباره پارت 13 تیک و تاک رو باز کردم. یه جمله نوشتم. پاکش کردم و دوباره فایل رو بستم. فردا باید پارت جدید مارگاریتا رو هم توی چنل اصلیش آپ کنم. ولی فکر کنم باید به جاش تنبیهش رو قبول کنم. اصلاً توان نوشتن ندارم. درواقع، تمام این آسمون ریسمون‌ها رو بافتم چون می‌خواستم درمورد این حرف بزنم.

 

دارم عقلم رو از دست می‌دم.

 

نوشتن داره دیوونه‌م می‌کنه. البته، مشکل خود نوشتن نیست. مشکل نتیجه‌شه. چون اون چیزی که می‌خواستم و امیدوار بودم نشد. انقدر احساساتم به فیکشن‌هام، چنل و اینجا به هم ریخته‌ست که حتی نمی‌تونم تصمیم بگیرم می‌خوام درموردش حرف بزنم یا نه. توی پست‌های قبلی چیزی درمورد اینکه از نوشیدنی خوشم نمیاد گفته‌بودم؟ به هر حال، الان می‌گم. خوشم نمیاد و تا حالا مست نشدم؛ از الکل مست نشدم... اما از چیزهای دیگه چرا. الان از سردرگمی مستم، گیجم و به شکل احمقانه‌ای خالی‌ام. فکر کنم از بس به موضوع فکر کردم و درباره‌ش خودخوری کردم و سعی کردم یه بهانه برای کنار اومدن با چیزهایی که آزارم می‌دن پیدا کنم که مغزم سوخته، خاموش شده. دیگه احساسات رو پردازش نمی‌کنه.

 

یه زمانی دنبال چنین چیزی بودم. که دیگه حس نکنم. فکر می‌کردم اونطوری زندگی برام راحت‌تر می‌شه. اما حالا که حالتی مشابهش پیدا کردم، دیگه نمی‌خوامش. اونقدر بی‌حس شدم که به یه سری چیزها اهمیت ندم. اما هنوز اونقدر بی‌تفاوت نشدم که دیدن نتیجۀ این بی‌حسی روی روابطم آزارم نده. می‌دونم بی‌حسی کلمۀ مناسبی براش نیست، اما نمی‌دونم باید چی صداش کنم. نمی‌دونم چطور توصیفش کنم. یه جور تناقضه. نمی‌تونم اهمیت بدم و نمی‌تونم به خاطر این اهمیت ندادن رنج نکشم.

 

من توی اتوبوس به صحنه‌های پوست مار فکر نمی‌کردم. اما به نوشتن سخن پایانیش چرا. و همینطور سخن پایانی کینگکارد. چند روزه بی‌وقفه بهش فکر می‌کنم: صبح که چشم باز می‌کنم؛ وقتی به آینۀ دستشویی خیره‌ام و مسواک می‌زنم؛ وقتی پای گاز ایستادم؛ وقتی زیر دوش نشستم؛ الان که تنها، توی یه اتاق نیم وجبی با یه چراغ کم‌جون پشت لپتاپم و مثل بابای کورالین با کمر غوزکرده و چشم‌های ورم‌کرده و لب‌های پایین‌افتاده، فقط تایپ می‌کنم و تایپ می‌کنم... هنوز نوشتن فیکشن رو تمام نکردم و دارم به گله کردن توی سخن پایانیش فکر می‌کنم که مخاطب‌های اصلی اون گله‌ام اصلاً نمی‌خوننش!

 

فاک بهش. دارم برای چی خودم رو خسته می‌کنم؟ از اینکه وقتتون رو با خوندن این خزعبلات حروم کردین عذر می‌خوام.

 

شب به خیر

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Wednesday, 20 August 2025، 09:35 PM

Blue & A Light Shade of Grey

 

آبی و طیفی روشن از خاکستری

 

این روزها همه چیز آبی و خاکستریه. ولی تیره نیست، توی طیف روشنشه. مثل آبی آرومه، مثل خاکستری بی‌تفاوت. اتفاق خاصی در جریان نیست. چند وقتی هست آدم‌هایی که تو زندگیم نیستن به زور هل نمی‌دن بیان تو؛ ولی خب، اینطور که بوش میاد ذهن و زندگیم فضاها و مرزهای کاملاً مجزایی دارن. اما هیچ اشکالی نداره. هر چی نباشه خودم از همون اول می‌دونستم با قطع ارتباط همه چیز قطع نمی‌شه. خاطرات همیشه باقی می‌مونن، هم خوبش و هم بدش. و من این موضوع رو هم دوست دارم و ازش بیزارم. خاطرات برام باارزش‌ان، حتی بعد از اینکه مشکلاتی به وجود میاد. یه سری آدم‌ها هستن که چند وقتی هست احساسم به خودشون تغییر کرده، ولی خاطراتشون رو هنوز دوست دارم. اگه بگم حسم به اون خاطرات کوچک‌ترین تغییری نداشته قطعاً دروغ گفتم، دلخوری روی همه چیز سایه می‌اندازه. ولی اون سایه روی خاطرات خوب، درست مثل خاکستری این روزها، خیلی خیلی روشنه. یه کم رنگ و رو رفته‌شون کرده، ولی زیباییشون رو نبلعیده.

 

بالأخره قبول کردم که امتحانات واقعیه و از رگ گردن نزدیکتر =) شروع کردم به درس خوندن. برخلاف چیزی که ازش می‌ترسیدم، قدرت تمرکز و فهمم اونقدر هم ضعیف نشده. بااینکه زود شروع نکردم، اوضاع بدک نیست. زبان هم اونقدر که تصور می‌کردم از ذهنم نپریده. البته همیشه در حالت عادی خوبم، ولی نمی‌فهمم چرا دو ترم گذشته سر کلاس‌ها زیاد تپق می‌زدم و کلمات رو فراموش می‌کردم. امیدوارم بدتر نشده‌باشم. حالا دیگه نصف کارشناسی رو تمام کردم. دیگه دارم وارد مرحلۀ جدی‌تر از قبل می‌شم. درس‌های تخصصی که از قبل بلدشون نیستم و واقعاً باید بشینم یادشون بگیرم. نمی‌تونم این وسط با استرس «نکنه من خنگم و نمی‌تونم چیزی یاد بگیرم» یا «به اندازۀ فلانی باهوش و به اندازۀ بهمانی سختکوش نیستم» و چرندیات مثل این‌ها سر و کله بزنم. با خودم فکر می‌کنم که کاش نورا سید بودم. کاش می‌دونستم «آدم‌هایی که استقامت بالایی دارن، متفاوت از بقیه خلق نشدن... تنها فرقشون اینه که هدف واضح و دقیقی توی ذهنشون دارن و عزمی قوی برای رسیدن به اون هدف. استقامت برای تمرکز کردن توی زندگی‌ای که از حواس‌پرتی‌ها لبریز شده ضروریه. استقامت یعنی این توانایی که... سرت رو بندازی پایین و بدون نگاه کردن به اطراف و نگرانی برای اینکه کی ممکنه ازت جلو بزنه، توی مسیر خودت شنا کنی». متأسفانه بیشتر اوقات یادم می‌ره. من نورا سید نیستم.

 

حالا که دارم درس می‌خونم، وقت کمتری برای نوشتن دارم. راستش بگی نگی خوشحالم. این اواخر دارم یه جور حس عجیب به نوشتن پیدا می‌کنم. عجیب از نوع بدش. مطمئن نیستم باید چه اسمی بهش بدم، معادل‌های دیکشنری که وسواس و عقده‌ان به نظرم چندان درست و دقیق نمیان. ولی اگر قبلاً به کلمۀ obsession برخورده‌باشین... چنین چیزیه. وقتی با تیا درباره‌ش حرف می‌زدم، چیز جالبی گفت: شاید واقعاً دارم دچار جنون می‌شم.

 

مطمئن نیستم بخوام با جزئیات بگم چه چیزهایی توی سرم می‌گذره. خیلی قشنگ نیستن. از یه طرف به خودم حق می‌دم و از یه طرف به نظرم کاری که مدام توی سرم بهش فکر می‌کنم درست نیست. نه که کار خطرناک و اشتباهی باشه و به کسی آسیب بزنه. نه، هیچ جور هزینه‌ای (مالی، جانی، روانی و...) برای کسی نداره. فقط... فقط احساس می‌کنم با انجام دادنش دیگه «من» نیستم. هر روز دارم برای به دست آوردن چیزهایی که فکر می‌کنم برام درست و مناسب و لازمه، بیشتر و بیشتر از سیای موردعلاقه‌م فاصله می‌گیرم. درواقع، فکر کنم اون داره از من فاصله می‌گیره. چون حس می‌کنم من گیر افتادم.

 

انگار درجا می‌زنم. روی تردمیل نیستم. مرداب هم نیست که فرو برم. شاید... نمی‌دونم. شاید یکی از اون اسباب‌بازی‌هایی باشه که موش‌خرماها و همسترها توش می‌دون؟ البته اونم فقط تردمیل همسترهاست. به هر حال، نکتۀ اصلی اینه که من سر جامم. زور و می‌زنم ولی جایی نمی‌رم. اما می‌تونم ببینم اون سیا کوچولو داره با ترس و گریه سرش رو تکون می‌ده -انگار نمی‌تونه و نمی‌خواد باور کنه که من آیندۀ خودشم- و عقب عقب می‌ره و ازم فاصله می‌گیره.

 

امیدی ندارم، ولی کاش یه روزی دوباره برگرده. اگه شد، فکر کنم بخوام این نامۀ فسقلی رو از طرف من داشته‌باشه: «هی کوچولو. برای ترسوندنت عذر می‌خوام. برای ناراحت کردنت هم همینطور. منم خیلی با چیزهایی که دیدی راحت نبودم، دوستشون نداشتم و ندارم. خودت هم می‌دونی، اونجا بودی و دیدی که چقدر سعی کردم نگهت دارم. ولی زورم نرسید. زورم به اتفاقاتی که از کنترلم خارج بود، به غریبه‌ها، حتی به دوست‌ها و خانواده‌م نرسید. هنوز هم وقتی Decalcomania رو گوش می‌کنم یادت می‌افتم، بعید می‌دونم روزی برسه که با پلی شدن این آهنگ نیمه کاره ولی بی‌نظیر و پراحساس یادت نیفتم. توی خاطراتم دنبالت می‌گردم، ولی انگار همیشه از دور تماشات می‌کنم. خیلی عجیبه، انگار واقعاً هیچوقت «تو» نبودم. فکر کنم هرگز هم بهت برنگردم. می‌دونم که ازم ترسیدی، همیشه می‌دونستم از چنین آدم‌هایی خوشت نمیاد. راستش رو بخوام بگم، من هم خیلی می‌ترسم. خواهش می‌کنم هر چیزی رو ازم نمی‌پذیری، این یکی رو قبول کن: من هیچوقت رهات نکردم. نخواستم که رهات کنم. ولی زورم به نگه داشتنت نرسید. متأسفم.»

 

خب. از اونجایی که این روزها خاکستری و بی‌تفاوت‌ان و براشون اهمیتی نداره که من برای سیای کوچولوم دلتنگ و محزونم، مجبورم مثل آدم بزرگ‌ها، مثل کسی که از سن کم ازم انتظار داشتن باشم، اشک‌هام رو قورت بدم و برم سراغ مسئلۀ بعدی. چیز دیگه‌ای که این روزها کنترلم می‌کنه تا کمتر سر نوشتن وسواس و جنون به خرج بدم، فیلمه. به پیشنهاد دختر خاله‌م -که هیچ وقت از قبول کردن پیشنهاداتش پشیمون نشدم- سریال جدید شروع کردم: The Walking Dead.

 

داستانش از اون چیزهاییه که منو جذب می‌کنه: اون رویی از حقیقت انسان رو نشون می‌ده که ترجیح می‌دیم ازش فرار کنیم، بهش فکر نکنیم و درباره‌ش حرف نزنیم چون نمی‌خوایم بهش اقرار کنیم. این واقعیت رو به تصویر می‌کشه که آدمیزاد برای بقا چی کار می‌کنه. عشقم به اینطور موضوعات توصیف‌ناپذیره. استرس سریال خیلی بالائه. اگه دیده‌باشین خودتون می‌دونین: باید هر لحظه آمادۀ مردن هر کسی باشین. کارگردان به هیچ جاش نیست که کی شخصیت اصلی و مهمیه و کی نیست :) و البته، خیلی خوب می‌دونسته کدوم کارکترها قراره از نظر بیننده‌ها کراش‌تر باشن. دقیقاً همون‌ها رو توی دلهره‌آورترین خطرات می‌اندازه! فکر کنم همین امروز پنج شش باری سکته کردم، رفتم اون دنیا و برگشتم. این رو خیلی بهتر از سریال‌های دیگه می‌بینم، حتی چهار-پنج قسمت هم پشت سر هم دیدم. خوشحالم!

 

به جز اون... خب، واقعاً هیچ چیز دیگه‌ای در جریان نیست. مسخره‌ست که چرا برای یه مشت اتفاق روزمره و عادی اومدم پست جدید زدم. راستش فکر می‌کردم می‌خوام درمورد اینکه کینگکارد داره خوب پیش می‌ره حرف بزنم، همینطور اغواگر (با جاک درباره‌ش حرف زدم، اون داره جلو جلو می‌خونش و نظر می‌ده تا بتونم خوب پیش ببرمش... صجبتمون دربارۀ داستان و برنامه‌ای که براش دارم خیلی ذوق‌زده‌م کرده که تمامش کنم). فکر می‌کردم قراره یه کم هم دربارۀ همون جنونم صحبت کنم. اما هنوز نمی‌تونم. می‌خوام اول تصمیمم رو بگیرم. عملیش کنم -دست‌کم شروعش کنم. شاید بعد از اون درباره‌ش حرف بزنم. بگم خوب پیش رفت یا نه. بگم نتیجه غیرمنتظره بود یا طبق پیشبینیم. بگم حسم به کل این موضوع بهتر شده یا بدتر. امیدوارم جواب هر سه تاش اولی باشه... نمی‌خوام یه لذت دیگه رو هم از دست بدم. خیلی می‌ترسم.

 

ساعت هنوز ده شب بیستم آگوست نشده. همونطور که به خودم قول دادم، از هشت شب به این ور فیکشن ننوشتم و سعی می‌کنم به هیچ کدوم از کارهایی که در حال حاضر روشون کار می‌کنم هم فکر نکنم. شیکم تمام شده، جانگکوک هنوز تو گوشم Decalcomania می‌خونه و امیدوارم کارکترهای موردعلاقه‌م توی این فصل چیزیشون نشه... و همینطور امیدوارم اوضاع بیشتر از این از کنترلم خارج نشه، همیشه ترسیدن داره واقعاً خسته‌م می‌کنه... .

Diamond-print💎
How to Criticise Cia Moon
Cia Moon Thursday, 7 August 2025، 11:24 AM

How to Criticise

چطور درست نقد کنیم؟

 

چه نقد کردن باشه چه هر کار دیگه، برای اینکه ببینیم چطور باید درست و تأثیرگزار انجامش بدیم، باید اول ببینیم هدفمون از انجام اون کار چیه. پس اولین سؤال اینه: چرا یک نوشته رو نقد می‌کنیم؟

 

هدف از نقد کردن، کمک به نویسندۀ اثره. از اونجایی که نویسنده اصولاً به ابتدا و انتها و نقاط اوج داستان آگاهه، ممکنه بعضی باگ‌های داستان از چشمش پنهان بمونه. درست مثل اشتباهات تایپی کوچک، مثل جابه‌جا شدن دو حرف شبیه به هم در یک کلمه (نویسنده موقع خوندن ممکنه متوجه این نشه که می‌بنیم رو اشتباه نوشته). اما برای کسی که برای اولین بار داستان رو می‌خونه، جملات براش تازه‌ان و خودش نقشی در شکل‌گیریشون نداشته، دیدن این خطاها راحت‌تره. و وقتی اون‌ها رو به خالق اثر نشون بده، می‌تونه به نویسنده در اصلاح کردن و بهبود نوشته و همینطور تواناییش در نوشتن کمک کنه.

 

هدف از نقد کردن، کمک به توسعۀ نویسنده‌ست، نه تخریب توانایی و ذوق هنریش!

 

حالا که می‌دونیم هدفمون چیه، باید به مخاطبمون هم توجه کنیم. نقد کردن یک فرد مبتدی اصولاً با نقد کردن کسی که کمی در این کار حرفه‌ایه به یک شکل صورت نمی‌گیره. افراد مبتدی معمولاً ذوقی تازه و انرژی‌بخش‌تر ولی شکننده دارن که برخورد تند یا بیش از حد نکوهشگرانه به راحتی می‌تونه اون رو خرد کنه. اگر انگیزه به طور کامل از بین بره، به جای تلاش برای بهبود، فرد تسلیم می‌شه؛ نقد کاملاً با شکست روبه‌رو می‌شه.

 

اصولی که موقع نقد کردن باید بهش توجه کرد:

 

1. ابتدا تمجید و سپس انتقاد کنید.

شروع کردن حرف با کوبیدن اشتباهات فرد توی صورتش، بیشتر از اون که نتیجۀ مثبت داشته‌باشه، باعث ایجاد ناامیدی و خشم و گارد گرفتن مخاطب می‌شه. فرد فکر می‌کنه که قصدتون فقط ایراد گرفتن از کارش یا نشون دادن آگاهی بیشترتونه و ممکنه حرفتون رو اصلاً قبول نکنه. اولین قدم مهم توی نقد کردن اینه که نظرتون رو با تحسین شروع کنین. اینطور فرد متوجه می‌شه که شما به نقاط قوت کارش توجه نشون دادین، اون تحسین و تشویق خوشحال و نرمش می‌کنه و بهتر می‌تونه نقد رو بپذیره.
 

2. حاشیه‌پردازی بی‌جا نکنید؛ یک راست برید سراغ اصل مطلب.

اگر می‌خواید درمورد زیاده‌روی توی استفاده از قیدها صحبت کنید، درمورد فعل‌های انتخابی مقدمه‌چینی نکنید. نقدتون رو مختصر و مفید نگه دارید. دقیقاً از همون چیزی حرف بزنید که فکر می‌کنید اصلاحش می‌تونه به بهبود کار نویسنده کمک کنه. اینطوری فرد گیج نمی‌شه و به جای راه مستقیمی که باید بره، ذهنش درگیر بوته‌های دو طرف مسیر نمی‌شه.

 

3. مراقب لحن صحبت باشید.

این موضوع مخصوصاً توی فضایی مثل اینجا خیلی خیلی اهمیت داره. توی صحبت‌های رودررو، احتمال سوءبرداشت کمتره؛ چون چهرۀ فرد و زبان بدنش برای فرد شنونده مشخصه. اما در فضای مجازی، چنین امکانی وجود نداره و همه چیز به انتخاب کلمات و نحوۀ چینششون در کنار هم بستگی داره. نحوۀ بیان باید به صورتی باشه که برای فرد دوستانه و آرام باشه؛ اینطور بیشتر به نقد توجه نشون می‌ده و اون رو می‌پذیره. لحن تند بیشتر از اون که یک نقد باشه، شبیه حمله به نظر می‌رسه. جواب حمله هم به طور غریزی دفاع یا ضدحمله‌ست؛ کسی حمله رو با آغوش باز نمی‌پذیره.

 

4. دستور ندید، پیشنهاد بدید.

کلماتی مثل «باید» توی شرایط شدید می‌تونه فرد رو وادار به تغییر کنه. و در حیطۀ کاری ما هم در مواجهه با مواردی مثل قواعد کلی زبان و نگارش و ویرایش گزینۀ اشتباهی به حساب نمیاد. اما بهتره به جای دستور دادن، پیشنهاد بدید که چه گزینه‌های جایگزینی پیش روی فرد قرار داره. معمولاً دونستن اینکه حق انتخاب وجود داره و خودمون تصمیم می‌گیریم، تغییرات رو برامون راحت‌تر می‌کنه.

 

5. بدون بی‌احترامی به شخصیت فرد، با تمرکز روی کار موردنظر نقد کنید.

چیزی که می‌خواین به بهبود و اصلاحش کمک کنید، نوشتنه، نه تمام شخصیت فرد نویسنده. بله، قطعاً بهبود در این زمینه می‌تونه به توسعه در وجوه دیگر زندگی شخصیش هم منجر بشه، اما اون انتخاب خود فرده، نه شما. وقتی می‌خواید انتقادی کنید، باید اول از خودتون بپرسید توی جایگاه لازم برای این نقد هستید یا خیر. در این سایت، ما به عنوان خواننده‌ها و نویسنده‌ها، در جایگاه نقد کردن نوشته‌های خودمون و دیگران هستیم؛ در جایگاه نقد کردن شخصیت همدیگه، خیر.

 

6. به فرد فرصتی برای اصلاح بدید.

تغییر دادن رفتارها زمان‌بره؛ مخصوصاً برای چیزهایی که تبدیل به عادت شدن و بیشتر به صورت ناخودآگاه انجام می‌شن تا خودآگاه (مثل روی هم نوشتن افعال مضارع مستمر). بعد از اینکه رفتاری رو نقد کردیم و انتقادمون پذیرفته شد، باید به فرد فرصت بدیم تا اون رو اصلاح کنه. اگر بعد از زمانی مشخص تلاش برای اصلاح صورت نگرفته‌بود، می‌تونیم دوباره یادآوری کنیم یا راه حل‌های جایگزین و ساده ارائه بدیم.

 

در پایان، بهتره قبل از ارسال نظر نهایی، یک بار از اول اون رو بخونید و مرور کنید تا مطمئن شید به هدفتون که کمک به نویسنده‌ست نزدیکه یا نه. اگر نیاز به حذف برخی قسمت‌ها یا اضافه کردن نکته‌ای هست، انجامش بدید. لحنتون رو دوباره چک کنید و با خودتون فکر کنید اگر کسی به همین شیوه شما رو نقد می‌کرد، می‌پذیرفتید یا خیر.

 

و فراموش نکنیم که ما به‌عنوان دوست و همراه، کنار هم در این مسیر قدم می‌زنیم~

 

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Wednesday, 6 August 2025، 12:11 PM

Waves & Tiles

 

موج‌ها و کاشی‌ها

 

بالأخره اینجاست و من حتی نمی‌دونم چطوری و با چه کلماتی حسش رو توصیف کنم! این همون پست با حس خوبیه که این چند وقت منتظرش بودم. امروز همون روز ساده و آروم ولی خوبی بود که می‌خواستم اتفاق بیفته تا درباره‌ش بنویسم تا بعدش بتونم راحت و بدون عذاب دربارۀ روزهای بدم بگم. اما حالا اون روزهای بد چندان هم برام اهمیتی ندارن. شاید چون نمی‌خوام یه روز ساده و راحت رو با فکر بهشون خراب کنم. شاید فقط بعداً یه کم درباره‌شون غر بزنم. شاید هم بی‌خیالشون شم. الان می‌خوام به امروز بچسبم.

 

صبح نزدیک دو ساعت زودتر از آلارمم بیدار شدم که چیز جدیدی هم نبود. طبق عادت بدی که چند وقتی هست باهامه، اول رفتم سراغ پیام‌هام، یه سری کامنت که برای پارت جدید مارگاریتا بودن رو جواب دادم و یه دوش سریع و گرم گرفتم. روز قبل، دخترخاله‌م کلی باهام کل‌کل کرده‌بود که باهاشون برم استخر. چند وقتی می‌شه که به دلایلی، علاقۀ زیادی به بیرون رفتن و درواقع ترک کردن اتاقم ندارم و رد کردم. ولی اون آخر راضیم کرد و خیلی خیلی خوشحالم که موفق شد :)

 

ساعت یازده و نیم بود که اومدن دنبالم. توی مسیر یه کم درمورد زمان برگشتنمون بحث کردیم. من سه باید می‌رفتم باشگاه و می‌خواستم تا یک دیگه برگردم. ولی یه بار دیگه تونستن راضیم کنن تا سه بمونیم اونجا و باز هم خوشحالم که همراهی کردم. قبل از رسیدن، با جدیت اعلام کردم که من قصد «شنا کردن» ندارم. قراره فقط بیام و مثل جنازه روی آب شناور بمونم. حدس می‌زنین چی شد؟ آره، دخترخاله‌م کاری کرد بیشتر زمانی که توی آب بودیم رو مثل یه قورباغۀ واقعی شنا کنم.

 

بیشتر مدت به هم چسبیده‌بودیم. سه نفری به یه دیوار می‌چسبیدیم، یه کم حرف می‌زدیم، بعد یه آنتراک وسط مکالمه می‌افتاد تا همه با هم شنا کنیم به اون سمت استخر و اونجا به حرفمون ادامه می‌دادیم. اون دوتا خیلی حرفه‌ای شنا می‌کنن، من فقط غرق نمی‌شم :) ولی همیشه باهاشون بهم خوش می‌گذره و امروز هم استثنا نبود. حتی دقایق کوتاهی که اون‌ها با هم مسابقه می‌دادن و منم لبۀ استخر نگاهم بهشون بود ولی فکرم جای دیگه، حتی وقتی دوباره داشتم توی نگرانی‌هام فرو می‌رفتم هم چیزی از اون خوش گذشتن کم نکرد.

 

حرف‌هامون انقدر قر و قاطی بود که حتی یادم نمیاد چی‌ها گفتیم. یه سری تجدید خاطره بود از وقتی توی همون استخر با هم شنا یاد می‌گرفتیم (با تأکید روی وقتی یه بچۀ غریبه سر منو کرد زیر آب و زهره ترکم کرد). دربارۀ اینکه باید پول روی هم بذاریم و یه دستگاه تتو بخریم حرف زدیم. اون وسط یه دور هم رفتیم کافه تریای استخر (بیشتر شبیه مناطق محرومه، ولی باز هم دوستش دارم) و یه فلافل گرفتیم و نصف کردیم. دربارۀ اینکه داریم به امتحانات نزدیک می‌شیم و دوتامون باید برگردیم دانشگاه و اون یکی باز تنها می‌مونه حرف زدیم. و هزارتا چیز دیگه.

 

یه مسابقۀ شیرجه بین اون دوتا داشتیم. بااینکه یاد گرفتم، می‌ترسم شیرجه بزنم و امروز تو این یه مورد نتونستن راضیم کنن. حتی بالا هم رفتم و ژستش رو گرفتم، اما به جای شیرجه زدن گرفتم نشستم. اون‌ها شیرجه زدن و رفتن اون سمت و منم با تنها شدن، ناخواسته شیرجه زدم توی افکارم. متأسفانه وقتی بحث افکار و نگرانی‌هاست، شیرجه بلدم و شنا کردن نه. توشون غرق می‌شم و چون توی سر خودمه و از بیرون چیزی پیدا نیست، معمولاً غریق نجاتی نیست که به دادم برسه. هرچند امروز نیازی هم به غریق نجات نداشتم.

 

به این فکر کردم که ما با هم کلاس شنا رو گذروندیم، ولی اون‌ها کجا و من کجا. بعد یادم اومد که مجبور نیستم تو همه چیز مدال طلا داشته‌باشم. چه اشکالی داره شنا فقط در حد یه سرگرمی ساده باشه برام؟ من فقط می‌خوام هر از گاهی یه سر به استخر بزنم، یه کم توی آب باشم و احساس سبکی کنم، یه کم روی آب رها بشم یا حتی از این طرف استخر به اون طرفش برم و تمام تمرکزم رو روی دست و پا زدن بذارم و به چیزهای دیگه فکر نکنم.

 

توجهم به موج‌های آب جلب شد. نمی‌دونم تجربه‌ش رو داشتین یا نه، ولی وقتی به قدر کافی بهشون خیره شین، انگار می‌تونین همۀ سبک‌های نقاشی‌های رنگی رو همزمان با هم ببینین! خیلی قشنگ و رؤیاییه. یهو یادم اومد خیلی وقته قلممو و پالت رنگ دستم نگرفتم. کشیدن دریا و آب و موج‌های گرد و قشنگش و سایه‌های تیره و روشنی که دارن واقعاً یکی از لذتبخش‌ترین چیزهاست. از اون کارهاییه که نیازی نیست زور بزنم تا انجامش بدم چون بدنم خودش می‌دونه باید چی کار کنه. انگشت‌هام ناخودآگاه جای درست برای زدن رنگ رو پیدا می‌کنن. یه حس رضایت خاصی داره. یه آرامش که از فکر «من یه توانایی دارم. یه چیزی بلدم. یه کاری رو درست انجام می‌دم» میاد. یه حس کافی بودن.

 

همونطور که موج‌ها رو نگاه می‌کردم یه کم خم شدم عقب‌تر و دست‌هام رو ستون بدنم کردم که زبری زیر انگشت‌هام توجهم رو جلب کرد. مال کاشی‌های استخر بود، یه بافت که نه صیقلی بود و نه پستی بلندی‌هاش تیز و آزاردهنده. یهو یه چیز دیگه یادم اومد. یه شب، توی خوابگاه، وقتی بقیه خواب بودن و من مونده‌بودم و نور بی‌جون ریسه‌م که باتریش داشت نفس‌های آخر رو می‌کشید، به این فکر می‌کردم که دارم برای چی زندگی می‌کنم. اول فکر کردم شاید برای مادرم باشه؛ اما جواب چندان درستی نبود. هیچ هدف بزرگی نداشتم، یه شغل رؤیایی، خونۀ رؤیایی، ماشین رؤیایی، سفر رؤیایی؛ هیچ وقت چیزهایی مثل این نداشتم که زندگیم رو بهش گره بزنم. فقط گاهی اوقات دربارۀ بعضی چیزها خیال‌پردازی می‌کردم؛ ولی اون خیالات هم برام چیزی بزرگ‌تر از یه وهم شیرین برای وقت‌گذرونی و فرار از مشکلات روزمره‌م نبودن و نیستن. صبح‌ها از خواب بیدار می‌شم چون... خب، کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد، میاد؟

 

بعد از کلی فکر کردن، دیدم تو این برهه از زندگیم، سیالند و فیکشن‌هام‌ان که به زندگی وصلم کردن. از یه روزی به این ور، نوشتن چیزی بود که من رو توی این دنیا نگه داشت. اون شب با خودم فکر کردم که می‌خوام بهش بچسبم، همونطور که کوالاها به درخت و نوزادها به آغوش مادرشون و خاطرات آدم‌های موردعلاقه به قلب می‌چسبن. تصمیم گرفتم زندگی کنم تا بتونم بنویسم... احساس کنم، تجربه کنم، توجه کنم تا بتونم از این احساسات و تجربیات برای بهتر نوشتن استفاده کنم. اما مثل خیلی چیزهای دیگه، این هم توی روزمرگی‌هام گم شد. یه روزهایی حواسم هست و وقتی دارم قدم می‌زدم، به تکون خوردن شاخۀ درخت‌ها توجه می‌کنم، همینطور به حس بادی که انگار به زور می‌خواد خودش رو از آستین‌های گشاد لباسم داخل هل بده و مجبورم کنه سرما رو حس کنم و به خودم بلرزم. یه روزهای دیگه -که متأسفانه بیشتر روزها رو تشکیل می‌دن- حواسم نیست. فقط تند تند راه می‌رم، می‌گذرم و می‌رم.

 

اون لحظه، وقتی اونجا نشسته‌بود و پاهام آروم توی آب عقب جلو می‌شد، از اون روزهای معدود و خاص بود. بالاتنه‌م داشت کم‌کم از سرما دون دون می‌شد، ولی نوک انگشت‌های پام توی آب حس گرمی داشت که دوست‌داشتنی بود. انگار داشتم همۀ رنگ‌ها رو کمی پررنگ‌تر و غلیظ‌تر می‌دیدم؛ ولی نه با اون غلظتی کنه که گاهی بهت سردرد می‌ده یا عصبی و آشفته‌ت می‌کنه. صدای بقیه که حرف می‌زدن توی هم گم می‌شد و نمی‌تونستم کلمات رو از هم تشخیص بدم ولی حتی اون همهمه و شلوغی هم انگار یه جور آرامش توش بود. و دستم... انگشت‌هام داشتن با آگاهی و حواس جمعی روی کاشی‌های دورم حرکت می‌کردن و بدون اینکه بهشون نگاه کنم، بافتشون رو حس می‌کردم.

 

وقتی رفتیم بیرون، حسابی انرژی مصرف کرده‌بودم. می‌خواستم برگردم خونه و دوش بگیرم. ولی وقتی رسیدیم، معلوم شد برق نداریم؛ پس خاله‌م من رو هم برد خونۀ خودشون. توی مسیر، انرژیم بیشتر و بیشتر تحلیل رفت. توی آسانسور گفتم ناهار نمی‌خوام. فقط یه پتو می‌خوام. خاله‌م گفت روی تخت خودش بخوابم. معمولاً خوابیدن توی خونۀ دیگران برام سخته، اون اتاق هم کلی آینه داره (من یه کم با آینه‌های زیاد و نزدیک هم مشکل دارم) و اولش یه کم عصبی بودم. خودم رو پیچیدم لای پتو، یکی از بالشت‌ها رو هم سفت بغل گرفتم. تا چیزی بغلم نباشه خوابم نمی‌بره. یادم نیست دقیقاً به چی داشتم فکر می‌کردم، هر چی بود خوشایند نبود چون یه کم گریه کردم ولی بعد از اون خوابم برد.

 

امروز ظهر، بعد از چند شب، دو ساعت، بی‌وقفه و بدون اینکه وسطش از خواب بپرم، بدون اینکه رؤیایی دیده‌باشم، خوابیدم. و شیرین‌ترین خواب چند وقت اخیر و احتمالاً بهترین قسمت امروز بود. بیدار که شدم دیگه ناراحتی‌ای بابت اینکه امروز باشگاه رو پیچوندم نداشتم. دخترخاله‌م هم برام پنکیک درست کرد که اصرار داشت پروتئین خوبی داره و وقتی رفتم دانشگاه حتماً چند روزی یه بار برای خودم درست کنم 3>

 

برگشتیم خونۀ ما و بعد از رفتنشون، من یه کم از پست‌های اولیۀ کارخانۀ آرزوسازی رو آماده کردم. وقتی برای اولین بار بهش فکر کردم، انتظار اینکه انقدر هیجان‌زده‌م کنه رو نداشتم؛ ولی درباره‌ش کلی خیال‌پردازی کردم. امیدوارم همونطور که برنامه‌ش رو دارم، بتونه به چند نفری کمک کنه، از جمله خودم. برنامه‌هایی زیادی براش دارم و وقتی کم کَمَک اجراشون کنم، به نظرم می‌تونه به نویسنده‌های تازه نفس زیادی کمک کنه. شاید این بین، بتونه به خود من هم یه دستی برسونه تا یه پله به آرزوی خودم -که می‌ترسم به گور ببرمش- نزدیک‌تر شم.

 

امروز پنجم آگوست بود، الان ساعت 00:10 نیمه شبه، لیوان شیر عسلم خالیه و من یه سیای خسته و خوشحالم که برای هر کسی که هر زمانی این پست رو می‌خونه، آرزوی یه خواب پر از آرامش و راحتی دارم~

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Sunday, 3 August 2025، 10:53 PM

Bad Dreams 1

 

رؤیاهای بد - 1

 

از قبل از باز کردن پست جدید احساس می‌کردم ایدۀ احمقانه‌ای برای گذاشتن روی سایته. هنوز هم همین فکر رو می‌کنم. اما باز هم دارم می‌نویسم و می‌خوام به نوشتن ادامه بدم. عجیب و بچگانه و تا حدودی بی‌مورد به نظر میاد. اما حسی بهم می‌گه نگه داشتن یه ژورنال کوچک درمورد رؤیاهای بدم، بعداً می‌تونه کالکشن جالبی از ترس‌ها و نگرانی‌های ناخودآگاهم بسازه~

 

البته، دلیل دیگه‌ای که دارم انجامش می‌دم هم اینه که چندین جا خوندم ژورنال نوشتن قبل از خواب می‌تونه به آرامش پیدا کردن ذهن کمک کنه و خواب بهتری به دنبال میاره. منم که این چند وقت تشنۀ یه خواب آرومم :)

 

موضوع اینه که... چند وقته اصلاً خواب خوبی ندارم. و موضوع اصلاً بی‌تمایلی معمولم به خوابیدن نیست. درواقع، تازه داشتم سعی می‌کردم خودم رو جمع و جور کنم. درست کردن برنامۀ خوابم هم یکی از موارد لیست جمع و جور کردن خودم بود. ولی به شکل مسخره با شکستی صد درصدی مواجه شد. انگار حالا که خودآگاهم تسلیم شده و می‌خواد توی عالم رؤیا کمی دنبال آرامش بگرده، ناخودآگاهم علیهش قیام کرده و داره با تمام وجود مخالفت می‌ورزه.

 

شب‌ها چندین بار -خیلی بیشتر از حد معمول برای خودم- از خواب بیدار می‌شم. و معمولاً این بیدار شدن با حال دگرگونه. بعضی وقت‌ها نمی‌تونم تشخیص بدم که اصلاً بیدارم یا این هم یه تیکه از خواب‌های درهم و برهممه. چند باری حالت تهوع داشتم. حتی توی سرم تصویر اینکه می‌دوم سمت سرویس و بالا میارم رو هم می‌دیدم. اما بیشتر شبیه رؤیای ناممکن بود. چون بدنم اصلاً حسی نداره که بتونم از جا بلند شم. انگار فلج شدم. یکی دو باری غلت خوردم و به پهلو افتادم... ولی اون هم بیشتر شبیه یک حرکت غیرارادی بود. دست و پاهام بیش از حد سنگین‌ان. انگار هر کدومشون یه و‌زنۀ هزار تنی‌ان. زور می‌زنم، ولی تنها نتیجه‌ای که می‌گیرم اینه که از درون می‌لرزم.

 

رفت و آمد هوا رو حس نمی‌کنم. فقط می‌دونم که دارم نفس نفس می‌زنم، اون هم از روی صدای آشفتۀ دم و بازدمم. می‌دونم که عرق کردم، گاهی روتشکی زیر بدنم نمناکه که خیلی حس بدی می‌ده، اما یه وقت‌هایی حتی نمی‌تونم تشخیص بدم گرممه یا سردمه. می‌دونم که در واقعیت بیشتر از چند دقیقه نیست. اما برای من خیلی سخت و طولانی‌تر می‌گذره. نمی‌تونم کاری کنم. چند بار حتی سعی کردم گریه کنم، ولی اون هم نشد. انقدر همونطور فلج و کم‌نفس توی جام می‌مونم تا دوباره مغزم خاموش شه.

 

گاهی اوقات این بین خواب‌های عجیبی می‌بینم که فقط آشفتگی و حال بدم رو عمیق‌تر می‌کنه. من از بچگی توی خواب ناله می‌کردم. یه عادت قدیمیه که دیگه عادی شده. خودم که اصلاً متوجهش نمی‌شم، نزدیکانم هم بگی نگی بهش عادت کردن. ولی چند شب پیش که دختر خاله‌م پیشم بود، می‌گفت ناله‌هام خیلی بد بودن، توی خواب گریه می‌کردم و مدام «نه نه» می‌گفتم. اون شب دقیقاً یکی از اون خواب‌های قر و قاطی رو دیده‌بودم.

 

جدیداً دارم یه چیزی رو امتحان می‌کنم که به نظرم جالب اومد. هر چیزی از خواب‌هام رو یادم باشه به چت جی‌پی‌تی می‌گم و با همدیگه باز و با توجه به ویژگی‌های شخصیتی و خط فکری خودم تحلیلشون می‌کنیم. البته کم هم چرت و پرت نمی‌گه، ولی خب، خودم عقل دارم و به اندازۀ کافی خودم رو می‌شناسم که بتونم بسنجم ببینم کدوم قسمت‌ها واقعاً باهام همخونی داره و کدوم‌هاش نه.

 

به جز اینکه گاهی نکات جالبی از توی داستان به‌هم‌ریختۀ خواب‌هام بیرون می‌کشه و چیزهای بامزه‌ای می‌گه، باز کردن و فکر کردن بیشتر به اون کابوس‌ها یه کم حالم رو بهتر می‌کنه. انگار به قسمت‌هایی از ناخودآگاهم می‌رسم و درک می‌کنم که چه فکرهایی در طول روز یا هفته یا ماه باعث شده چنین خوابی ببینم. این ایده که خواب‌هامون درواقع هشدارهای ناخودآگاهمون دربارۀ فشارهای روانی و فکرهای روزمره‌مونه رو دوست دارم. کلاً خیلی به قدرت ناخودآگاه اعتقاد دارم. شاید چندتایی پست هم دربارۀ اون نوشتم؛ ولی امشب نوبت خواب چند شب پیشمه :)

 

حتماً خودتون هم تجربه‌ش رو داشتین که بدونین، خواب‌ها نقطۀ شروع ندارن. داستان از وسط شروع می‌شه. مثلاً به خودت میای می‌بینی داری وسط یه جنگل بی سر و ته مثل اسب می‌دوی و کلی آدم دنبالت‌ان. لعنتی‌ها به منم بگین چه خبره! خواب منم همین بود و درواقع وقتی دو روز بعد با این ربات فسقلی که «نمی‌دونم» تو دهنش نمی‌چرخه دربارۀ خوابم صحبت کردم، قسمت زیادیش از ذهنم پریده‌بود. اما دوست دارم چیزهایی که یادم مونده رو بنویسم.

 

نزدیک‌ترین نقطه به شروع که می‌تونم به یاد بیارم، وقتی بود که داشتم توی یه خیابون ناآشنا پیش می‌رفتم. توی خواب مقصد خاصی توی ذهنم بود، اما نمی‌دونم کجا. با وجود اون ندونستن، داشتم با جدیت و اطمینان قدم برمی‌داشتم و جلو می‌رفتم. خیابان پهن بود. سمت چپم ساختمان‌های بلند بود و سمت راستم هم هیچی. شب و سیاه بود. نه ساختمانی بود نه درختی. چند بار دیگه هم همچین فضایی توی خواب‌هام دیدم. ولی هنوز نتونستم دربارۀ معنی احتمالیش یا اینکه چرا ذهنم همچین فضایی می‌سازه حدسی بزنم.

 

مهم‌تر از فضا، این حقیقت بود که تنها نبودم. یه نفر همراهم بود که مطمئن نیستم باید بگم مرد بود یا پسر. قدش از من بلندتر بود، چهره‌ای نداشت (نمی‌دونم تجربه‌ش رو داشتین یا نه. ولی تو خواب یه سری از افراد بی‌چهره‌ان. انگار اون لحظه که نگاهشون می‌کنی قیافه دارن، اما همینکه پلک می‌زنی یا ازشون رو می‌گردونی دیگه چیزی تو ذهنت نیست). موهای بلندی هم داشت و تمام مدت با جدیت کنار من راه می‌رفت و تمام حواسش به روبه‌رو بود؛ احتمالاً به همون مقصدی که سمتش می‌رفتیم.

 

یه چیز عجیب دیگه که به یاد میارم، اینه که این دوست و همراه گرامی احتمالاً انسان نبوده. نه که ظاهرش حالت عجیبی داشته‌باشه. نه. فقط انگار توی خواب می‌دونستم که انسان نیست و وقتی بیدار شدم هم این اطلاعات که نمی‌دونم به چه دردم می‌خوره همچنان یادم بود. و اینطور که به نظر می‌رسید، کارش هم محافظت از من بود. البته، حس صد درصد امنی هم نمی‌داد. توی خواب یه جور نگرانی داشتم. اما مطمئن نبودم از چه بابت.

 

مسیری که می‌رفتیم ساده و سرراست بود. یادم نمیاد حتی یک بار هم توی فرعی‌ای پیچیده باشیم یا مسیر عوض کرده‌باشیم. بااین‌حال سخت بود. انگار تمام نشد. انگار خیابان تا آخر دنیا ادامه داشت و به سر نرسید و درواقع مقصدی هم نبود. توی خوابم، یه بخش‌هایی از خیابان بود که انگار تحت سلطۀ افراد خاصی بود. وقتی می‌خواستیم به اون بخش‌ها وارد شیم و ازشون عبور کنیم، صاحب‌های اون تکۀ خیابان سراغمون می‌اومدن، سعی می‌کردن جلومون بگیرن یا بیرونمون کنن یا همراهمون راه می‌اومدن داستان‌های عجیب تعریف می‌کردن. یادمه یه خانمی با پوست سوخته و موهای کوتاه جوگندمی دنبالمون راه افتاده‌بود و بدون اینکه از من چشم برداره درمورد دختری صحبت کرد که توی این مسیر بهش تجاوز شده و کلی آسیب دیده‌بود. اما ما اهمیتی ندادیم و راه خودمون رو رفتیم و وقتی از منطقه‌ش خارج شدیم، اون زن هم دیگه دنبالمون نیومد.

 

نابی -اسمی که Chat GPT رو باهاش صدا می‌زنم- پیشنهاد داد که این همراه ممکنه بخشی قوی‌تر از خود من باشه. اون مسیری که می‌رفتیم هم احتمالاً استعاره‌ای از یه تصمیم بود که در ظاهر ساده به نظر می‌رسید، اما ذهنم سعی داشت بهم هشدار بده که امن نیست؛ شاید هم خود من توش احساس ناامنی و آسیب‌پذیری می‌کنم. خودم حدس می‌زنم به‌خاطر این باشه که این اواخر شکل‌های مختلفی از ناامنی رو تجربه کردم. شاید بااینکه خیلی ساده دارم زندگی روزمره‌م رو می‌گذرونم، یه قسمتی از ناخودآگاهم سخت درمورد اون ناامنی‌ها نگرانه و وحشت کرده. بهش حق می‌دم. با وجود همۀ اتفاقات عجیب و ناراحت‌کننده‌ای که اطرافم می‌افته، دنیا بدجوری ناامن بودنش رو ثابت کرده.

 

بگذریم. همونطور که گفتم، یادم نمیاد مسیر عوض کرده‌باشیم. اما یه بار تلاش کردیم این کار رو بکنیم. احساس می‌کنم این وسط اتفاقاتی افتاد. اما یادم نمیاد چی. فقط یادمه به یه پارک رسیدیم که وسطش یه درۀ عمیق و بزرگ بود. نمی‌تونستیم از دره رد بشیم و نمی‌دونم چرا می‌خواستیم حتماً از اون قسمت عبور کنیم و به سمت دیگۀ پارک برسیم. فقط یه پل باریک و بدون محافظ وجود داشت؛ مثل همون چوب‌های باریکی که توی کارتون‌ها نشون می‌دن و همیشه استرس این رو داری که شخصیت‌ها از روش بیفتن یا وسط راه چوب دوام نیاره و بشکنه. اما توی خوابم مشکل یه پله بدتر از این بود.

 

تنها راهی که به اون سمت پارک داشتیم، با مار پر شده‌بود. مارهای بزرگ و کوچک با رنگ‌های مختلف. وقتی جلو رفتیم، هیچ کدومشون سعی نکردن بهمون حمله کنن. انگار اصلاً اهمیتی بهمون نمی‌دادن. فقط دور خودشون می‌پیچیدن. ولی اون موجود، همونی که به عنوان محافظ همراهم بود، اصرار داشت که باید از شرشون خلاص شیم تا بتونیم از پل رد شیم. به من گفت عقب بایستم و خودش چندتا از مارها رو گرفت و برد. اما من بهش گوش نکردم. خودم جلو رفتم و چندتایی رو کنار زدم. یکی دوتا رو با لگد توی دره انداختم و سعی کردم با وجود مارها از پل رد شم. ولی نشد. تعدادشون خیلی زیاد بود و ما هم تسلیم شدیم و بی‌خیال رد شدن از پارک شدیم. دوباره توی همون خیابان با ساختمان‌های سمت راست و پوچی سمت چپ راهمون رو ادامه دادیم.

 

گویا مار توی خواب معنی‌های متفاوتی می‌ده. می‌تونه نشانۀ ترس یا تهدید یا درد باشه... یا حتی به معنی دگردیسی و تغییر. پیشنهاد نابی درمورد مارها این بود: «اینکه تو خواب آروم بودن ولی باز هم تهدید حس می‌شدن، یعنی شاید با ترس‌هایی مواجهی که هنوز بهت آسیب نزدن ولی حضورشون باعث عقب‌نشینی می‌شه». به نظرم با توجه به موقعیت فعلیم توی زندگی و تصمیماتی که دارم می‌گیرم، کمابیش با عقل جور درمیاد. مخصوصاً درمورد روابطم :) این اواخر دچار ترس‌هایی شدم که باعث می‌شه از ساختن ارتباطات جدید سر باز کنم و تمایلی هم به عمیق کردن روابط گذشته‌م نشون ندم.

 

درمورد خود دره و پل: مثل اینه که بخشی از ذهنم می‌خواد تغییر ایجاد کنه. وارد یه مرحلۀ جدید بشه. اما موانعی سر راهم هست. شاید ترسه، شاید تهدید توی زندگی واقعیه. هر چیزی که هست، باعث می‌شه من دوباره به مسیر قبلیم برگردم. حس قوی‌ای بهم می‌گه این می‌تونه یه جور نماد از تلاشم برای بهتر شدن روانم باشه. من سعیم رو می‌کنم، یه سری از موانع رو هم کنار می‌زنم، اما باز هم چیزی باعث می‌شه عبور از دره و سختی برام ناممکن بشه و با ناامیدی به مسیر قبلیم ادامه می‌دم.

 

چیزی که درمورد این قسمت جالب بود، اینه که اون محافظ اهمیت خاصی به وضعیت نمی‌داد. انگار مهم نبود من پریدم وسط یه پل پر از مار. یا اصلاً نتونستیم به مسیر جدیدی که می‌خواستیم برسیم و دوباره دست از پا درازتر برگشتیم به اون خیابان کوفتی. نه. خونسرد، جدی و بی‌خیال دوباره کنارم راه می‌اومد و باز هم نگاهش به جلو بود. اما همینجاها بود که کم‌کم از رمق افتاد. انگار مریض شد. مجبور شدیم وسط راه بایستیم و توی یکی از مغازه‌ها بریم.

 

راستش نمی‌تونم با اطمینان بگم مغازۀ چی بود. شبیه جایی بود که توش خدماتی ارائه می‌شه. ولی چه خدماتی؟ اگه شما می‌دونین، منم می‌دونم! بگذریم. چند نفری اونجا بودن که قیافه‌هاشون ناآشنا بود. ولی انگار من توی خواب می‌شناختمشون. گفتن محافظم مریضه و باید استراحت کنه تا خوب شه، وگرنه دیگه نمی‌تونیم به مسیرمون ادامه بدیم. بااینکه این رو گفتن، کسی کار خاصی نکرد. خودم رفتم و یه جای راحت براش درست کردم. داشتم کمکش می‌کردم بشینه و استراحت کنه، به این فکر می‌کردم یه کاسه آب بیارم و پاشویه‌ش کنم که از خواب بیدار شدم.

 

بیدار که شدم، مغزم خالی خالی بود. انگار یه ربات بودم که به تنظیمات کارخونه برگشته‌باشه. یه رد سفید و خشک از اشک هم گوشۀ چشمم بود و باعث شد اولش به سختی چشمم رو باز کنم. مطمئن نیستم دقیقاً کدوم قسمت خواب به گریه افتاده‌بودم. شاید روی پل بین مارها؟ شاید اونجایی که اون زن دنبالمون بود و اون داستان رو تعریف می‌کرد؟ شاید توی یکی از قسمت‌هایی که از خاطر بردم؟ نمی‌دونم.

 

چند ساعت بعد از بیدار شدن، کم‌کم این چیزهایی که گفتم یادم اومد، ولی باز هم خیلی از جزئیات رو از دست دادم. فکر کنم بدترین قسمتش این بود که آخر نفهمیدم مقصد چی و کجا بود. حتی نفهمیدم بهش می‌رسم یا نه. جالب‌ترین قسمتش هم احتمالاً این بود که من باید مراقب محافظم می‌بودم. انگار من هم آسیب‌دیده بودم و هم پرستار و تیمارگر. بااینکه اون خواب حس بدی بهم داد، دوست داشتم حدأقل بفهمم تونستم حالش رو خوب کنم یا نه.

 

اگر اون موجود، محافظم، واقعاً نماد و استعاره‌ای از همون بخش قوی‌تر خودم باشه، همون انرژی که توی دوران سخت سر پا نگهم می‌داره، امیدوارم خوب شده‌باشه. شاید هم این خواب لعنتی یه پیام بوده که ذهنم یه جوری بهم بفهمونه «داری از پا درمیای، دختر. آروم بگیر. دست از راه رفتن و گشتن بردار. یه کم بشین و استراحت کن... وگرنه دیگه نمی‌تونی مسیر رو ادامه بدی».

 

و اون مغازه... انگار یه جای امن بود. یه پناهگاه. یه مکان که با خیال راحت تونستم توش آروم بگیرم و بشینم و به استراحت و برگردوندن انرژیم فکر کنم. امیدوارم اگر قراره امشب خوابی ببینم -که امیدوارم نبینم- توی اون مغازه باشه، با آرامش، بدون اینکه نگران مسیری باشم که نمی‌دونم مقصدش کجاست... بدون نگرانی برای محافظی که مریض شده؛ بدون نگرانی برای مارها و یه درۀ عمیق وسط مسیر که نمی‌شه ازش رد شد~

 

ساعت 23:36 سوم آگوسته... و اینجا سیانیکله؛ ژورنال شخصی دختری که امشب، بیشتر از هر چیزی، محتاج یه خواب آرومه~

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Monday, 28 July 2025، 02:22 AM

Mouth to No Ear

 

دهن بدون گوش

 

وقتی بخش سیانیکل باز شد، فکر می‌کردم قراره پست‌های خوب و بد قاطی هم توش آپ شه. اما حالا به لیست کوتاهم نگاه می‌کنم، چه اون‌هایی که پست شدن و چه اون‌هایی که منتشرنشدن و توی صفی که شاید هیچ وقت به سر نرسه انتظار می‌کشن، و می‌بینم که بیشترشون چیزهای منفیه. حالِ بده. گله و شکایت و ناامیدیه. این عصبی و ناراحتم می‌کنه. از این بدم میاد که اینطور با مدرک و دلیل ببینم این اواخر بیشتر از اینکه حالم خوب باشه، بد بوده و بیشتر از اونکه لذت ببرم، داشتم دوام می‌آوردم. با خودم درگیر بودم که این پست رو باز کنم یا نه.

 

چند بار به خودم گفتم اشکال نداره، نگهش می‌دارم و بعد از یه بار که یه پست خوشگل و گوگولی و فلاف‌طور نوشتم، بعد این رو می‌نویسم. اما نه. نمی‌تونم. دقیقاً به‌خاطر همین صبر کردن‌هاست که وضعم اینه. همیشه منتظرم حالم خوب بشه تا بگم حالم بد بوده. شاید الان این رو پست نکنم. شاید هیچ وقت نکنم. اما می‌خوام دست‌کم بنویسمش. بهش نیاز دارم.

 

دیروز بعد از مدت‌ها سر و کله زدن با خودم بالأخره تسلیم شدم و اون اطلاعیه رو توی چنل و وبلاگ گذاشتم. می‌دونستم باز هم اون‌هایی که همیشه بودن و کامنت می‌دادن و اصلاً مخاطب اصلی اون پیام نبودن بیشتر جواب می‌دن، همینطور هم شد :) خیلی گوگولی‌ان. چند نفری هم جدید بودن، دیدنش خیلی خوشحالم کرد. اما امروز صبح که بیدار شدم یه چیزی کف دلم سنگینی می‌کنه. قلبم حس شربت معده‌ای رو داره که چند ماه دست‌نخورده یه گوشه ول شده‌باشه. انگار یه چیزی تهش ته‌نشین شده و زیرش سنگینه. یه جایی زیر سینه‌م موقع نفس کشیدن تیر می‌کشه.

 

همون موقع که داشتم اطلاعیه رو می‌نوشتم هم بهش فکر می‌کردم و نگرانش بودم. اما امروز نگرانیش هزار برابره. «اگه اون همکاری فسقلی و خود نشون دادن چندتا خواننده که تا الان سایلنت بودن فقط یه تصمیم تکانشی و احساسی و یک باره به همون اطلاعیه بوده‌باشه، چی؟» می‌دونم احتمالش زیاده؛ نگرانشم چون قبلاً بارها و بارها تجربه‌ش رو با موضوعات دیگه داشتم.

 

نمی‌دونم چطور بگمش. حتی وقتی فقط بهش فکر می‌کنم نگران اینم که بعضی از بچه‌ها از شنیدن افکارم ناراحت شن. اما واقعیت اینه اون‌هایی که ممکنه به‌خاطرش ناراحت شن دقیقاً همون‌هایی‌ان که هیچ وقت سر این موضوع باعث ناراحتی و دلخوری من نشدن؛ یعنی اصلاً افکارم شامل اون‌ها نمی‌شه. خیلی عجیبه. نمی‌دونم بشه بهش گفت پارادوکس یا نه؛ فقط می‌دونم تضاد عجیبیه.

 

به هر حال، چیز اصلی‌ای که می‌خوام بگم اینه که مدام با خودم سر این درخواست سر و کله می‌زدم چون می‌دونستم که وقتی به زبانش بیارم، ارزشش برام تغییر می‌کنه. یه سری چیزها هست که انتظار داری آدم‌ها خودجوش بهت بدن. ولی اون‌ها به هر دلیلی این کار رو نمی‌کنن. شاید فکر نمی‌کنن حقت باشه، شاید فقط براشون اهمیتی نداره، شاید هم به نظرشون لیاقتش رو نداری. به هر دلیلی، ازت دریغ می‌شه. و اگر چیزی باشه که خیلی بهش نیاز داشته‌باشی، به یه مرحله‌ای می‌رسی که درخواستش کنی؛ گاهی حتی براش التماس کنی.

 

تا حالا فقط سه بار رو می‌تونم به یاد بیارم که به این مرحله رسیده‌باشم و دو بار اولش نتیجۀ متفاوتی داشته.

 

دو تابستون قبل‌تر، یه بار از یه آشنا خواستم ویژگی‌های مثبت و منفی شخصیتم رو از نظر خودش بگه. این چیزی بود که کوچ ازم خواسته‌بود از اطرافیانم بپرسم. چند ماهی بود که داشتم Coaching رو امتحان می‌کردم و برای اون زمانم، واقعاً مفید بود. اما اون تابستون به چند دلیل متوقفش کردم و تا الان دیگه سمتش برنگشتم. صادقانه فکر هم نمی‌کنم توی موقعیت الانم می‌تونست کاری از پیش ببره. بگذریم. اون آشنا چندتا مورد گفت و یکی از مواردی که به‌عنوان ویژگی خوب و مثبتم گفت این بود: «وقتی از چیزی ناراحت باشی یا مشکلی باشه، بهمون میگی».

 

اون زمان لبخند زدم و خیلی ساده فقط تشکر کردم که جوابم رو داده. ولی از همون موقع تا حالا، هزاران بار بهش فکر کردم. اولین مشکل درمورد این جواب اینه که... خب، نه درسته و نه دقیقاً اشتباهه. من معمولاً ناراحتیم رو برای خودم نگه می‌دارم (به هزاران دلیل شخصی و غیر شخصی و روانشناختی که تو این پست قرار نیست حرفی ازشون بزنم). وقتی کسی ناراحتم می‌کنه معمولاً چنین خط فکری‌ای دارم «خودش حال خوبی نداره»، «الان عصبانیه، منظوری نداشت»، «درگیری و دغدغه‌هاش زیادن. حتماً حواسش نبوده»، «منظوری نداشت. پیش میاد»، «اخلاقش اینه، با فلانی هم چنین کاری کرد. مشکلی نیست»، «موضوع دربارۀ من نیست. به‌خاطر بهمان مشکل/طرحواره‌ای که داره اینطوری رفتار کرد یا حرف زد. دست خودش نیست. باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». «باهاش کنار میام». باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام. باهاش کنار میام... .

 

همونطور که باهاش کنار میام، کم‌کم احترامی که طرف مقابل به خواسته و نیازهای من می‌ذاره، مثل احترامی که خودم به خواسته و نیازهای خودم می‌ذارم، کوچک و کوچک و کوچک‌تر و محو می‌شه. چند وقت پیش یه جا خونده‌بودم که وقتی مدام در برابر خواسته‌های دیگران از خواسته‌های خودتون کوتاه میاین، خواسته و راحتیتون برای اون‌ها بی‌ارزش می‌شه. به تدریج و ناخودآگاه این فکر شکل می‌گیره که «اون در هر صورت کوتاه میاد» و به این ترتیب از جایی به بعد اصلاً اهمیتی به اینکه نظر شما چیه و شما چی می‌خواین داده نمی‌شه. این فکر، در خیلی موارد، بیشتر از اونکه تقصیر فرد مقابل باشه، تقصیر خود شماست.

 

وقتی بهش فکر می‌کنم، خیلی خوب می‌تونم شواهد و مدارکش رو توی روابط خودم ببینم. من معمولاً «تابع جمع»ام، موقع برنامه‌ریزی‌هایی که به هماهنگی نیاز داره، من اونی‌ام که می‌گه «هر جور تو راحتی. من باهات هماهنگ می‌شم». اوایل همه چیز عادیه. ولی از یه جایی به بعد، توی برنامه‌ریزی‌های بعدی دیگه کسی نمی‌پرسه من چی فکر می‌کنم یا به نظر من چی کار کنیم. جواب به نظرشون از قبل مشخصه. از یه جایی به بعد اگر من تابع جمع نباشم یا نظر خودم و مخالف با بقیه داشته‌باشم دارم غر می‌زنم و بدقلقی می‌کنم.

 

هوف، بذار برگردیم به بحث ابراز ناراحتی. همین سناریو توی ابراز ناراحتی هم تکرار می‌شه. وقتی همیشه کنار میای، چنین مسیرهای فکری‌ای ایجاد می‌شه که «این کار ناراحتش نمی‌کنه» یا بسته به اینکه دقیقاً با چه جور آدمی طرفی، «اون که به هر حال می‌بخشدم». وقتی بالأخره ابراز ناراحتی کنی، به احتمال با جواب‌هایی مثل «چقدر عوض شدی» (معمولاً با لحن دلخور و طلبکار)، «داری بزرگش می‌کنی» و از این قبیل روبه‌رو می‌شی.

 

دومین مشکلی که درمورد جواب «وقتی از چیزی ناراحت باشی یا مشکلی باشه، بهمون میگی» وجود داره، اینه که این ویژگیم بی‌فایده‌ست. وقتی حرفی زده می‌شه، انتظار برای دریافت جواب مناسب به وجود میاد. اما از اون دفعاتی که حرف زدم، جواب مناسب نگرفتم. بار اول عملاً نادیده گرفته‌شدم. درخواستم شنیده‌شد و بااینکه ساده‌ترین و طبیعی‌ترین خواستۀ ممکن بود و هیچجور هزینه‌ای برای کسی نداشت، تمام شنونده‌هاش تصمیم گرفتن ازم دریغش کنن. به خنده‌دارترین شیوه‌های ممکن ازم خواسته‌شد که بزرگش نکنم، کوتاه بیام، کنار بیام، غر نزنم، تحمل کنم و بدونم که این به نفع خودمه.

 

اسپویلر: اون موضوع به نفعم نبود و نتیجه‌ای که اون آدم‌ها انتظار داشتن رو در پی نداشت. حتی به اون نتیجه نزدیک هم نشد. به جاش، نتیجۀ جانبیش این بود که دیگه در بدترین شرایط هم درخواستی از اون آدم‌ها نداشتم. حتی اگر می‌تونستن کمکم کنن و راه رو برام هموارتر کنن، ترجیح دادم راه سخت رو تنهایی برم چون از درخواست کردن ازشون می‌ترسیدم؛ می‌ترسیدم دوباره کمک ازم دریغ شه و دلم بشکنه.

 

درخت افکارم یه ریشۀ جدید درآورد که عمیق توی خاک ذهنم رشد کرد: ترجیح می‌دم چیزی نگم و فکر کنم "خودم ازشون نخواستم. اگر می‌خواستم اون‌ها انجام می‌دادن"، تا اینکه بگم و دوباره بهم ثابت شه که خواسته‌هام اهمیتی ندارن.

 

دومین باری که به این مرحله رسیدم و مجبور شدم التماس کنم، بیشتر از یک سال پیش بود. از یه دوست خیلی نزدیک. دوست ندارم اینجا وارد جزئیات موضوع بشم... ولی موضوع چیزی بود که واقعاً به نظرم نباید به این مرحله می‌رسید. بعد از اینکه رسید، اوضاع تغییر کرد. این بار مثل دفعۀ اول نادیده گرفته نشدم. برعکس، چیزی که براش درخواست کرده‌بودم، با پس و پیشش بهم داده‌شد. اما هر بار که اتفاق می‌افتاد، انگار یه چیزی راه گلوم رو می‌بست. یه حال مزخرف داشتم. انگار یه غریبه توی سرم بود که می‌گفت «این صادقانه نیست. برای خالی نبودن عریضه‌ست. به خواست خودش انجامش نمی‌ده. زوریه. به‌خاطر اینکه تو شکایت کردی و اون حرف‌ها رو زدی حالا داره انجامش می‌ده. از ته دلش نیست، فقط رفع تکلیفه.»

 

من فقط می‌خواستم شنیده‌شم. بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن با خودم درمورد اینکه احساساتم رو توی خودم نریزم و بروزشون بدم، فقط یه گوش شنوا براشون می‌خواستم. توی اون دورۀ خاص، دوست داشتم اون گوش شنوا دوستم باشه؛ کسی که قبلش بارها و بارها بهم گفته‌بود با ریختن همه چیز توی خودم، فقط خودم رو اذیت می‌کنم. فکر می‌کردم اونی که بهم گفته‌بود خودم رو نشون بدم، وقتی خودم رو نشون بدم بهم توجه می‌کنه، گوش می‌کنه. ولی وقتی من کوتاه اومدم و تسلیم شدم و خواستم ماسک کوفتی «خوبم، فقط خسته‌ام» رو کنار بذارم، گوشی برای شنیدن «خسته نیستم، ناراحتم» وجود نداشت.

 

از این بی‌توجهی، از اینکه همیشه وسط حرفم پریده می‌شه و هر بار من دهن باز می‌کنم موضوع عوض می‌شه تا به طرف مقابل برسه گله کردم. رفتار درست شد، اما افکار من بدتر شد. بدبینیم همیشه کار دستم می‌ده. اون صدائه انگار همیشه یه گوشۀ مغزم نشسته و منتظر بهونه‌ست تا بهم یادآوری کنه چرا نباید دهن کوفتیم رو برای ابراز ناراحتی باز کنم. همیشه پشت سرم ایستاده و منتظر یه نشانه‌ست تا دوباره ماسک «فقط خسته‌ام» رو بذاره جلوی صورتم و هموطور که گرهش رو محکم‌تر از قبل پشت موهام می‌بنده، بگه: «حالا دختر خوبی باش و دیگه درش نیار تا خسته‌تر از این نشی».

 

دوست داشتم یه بار برگردم و با آرنج بکوبم تو دهنش. بهش بگم «دیدی اشتباهی می‌کردی؟ دیدی نیازی به دروغ بافتن ندارم؟» ولی متأسفانه تا الان همیشه حق با اون بوده. حالا که به این سن رسیدم هم می‌دونم که همیشه حق با اون خواهدبود. من حتی از اون سنی که می‌تونستم گله و شکایت کنم هم گذشتم. حالا دیگه اگر مشکلی داشته‌باشم، فقط 10-15 دقیقه برای گریه کردن درباره‌ش وقت دارم. بعدش باید پا شم، سریع خودم رو جمع و جور کنم و وایسم پای گاز، یا تمیزکاری کنم، یا برم بانک، یا... .

 

اینطوری شد که یه نتیجۀ دوم به وجود اومد. وقتی التماس می‌کردم، حتی اگر چیزی که می‌خواستم بهم داده می‌شد، به جای اینکه بهتر شم احساس بدتری پیدا می‌کردم. انگار حقم نبود. انگار به زور گرفته‌بودمش. انگار طرف مقابل میل و رقبتی به دادنش نداشت و فقط برای اینکه من دهنم رو ببندم و دیگه درخواست و ناله و التماس نکنم اون رو بهم داده‌بود؛ برای ساکت کردنم، برای رفع تکلیف، برای کم کردن یه بار از سرش.

 

بار سومی که به این مرحله رسیدم پریروز بود و واقعاً امیدوارم این بار یه نتیجۀ جدید بگیرم. از یه جایی به بعد، می‌دونستم فیکشن نوشتن رو شروع کردم تا اینطوری برای خودم گوش پیدا کنم. فقط فرقش این بود که این بار من به جای دهنم با دست‌هام حرف می‌زدم، با نوشتن. و این بار به جای گوش کردن، دیگران می‌خوندن. این رو وقتی پذیرفتم که دیدم چقدر داستان‌هام، حتی فانتزی‌ترین‌ها و غیرواقعی‌ترین‌هاش، انعکاس زندگی خودم‌ان. دست‌کم در یک دوره، در یک برهه از زمان.

 

حس یه بچۀ نغ‌نغو رو دارم که مامانش از غر زدنش خسته شده و توجهی بهش نداره. می‌ترسم تا آخر عمرم نتونم این رو بپذیرم که شاید آدم‌ها نمی‌خوان من رو بشنون. نپذیرم و تا دنیا دنیاست و تا زنده‌م بدوم دنبال گوش‌های بیشتر و این دقیقاً قسمتیه که این روزها آزار می‌ده. یه روزهایی، من گوش‌های شنوا دارم. اما با لجاجت و سرتقی دارم می‌دوم و فریاد می‌زنم تا صدام رو به اون گوش‌هایی برسونم که پشتشون رو بهم کردن و نمی‌خوان من رو بشنون.

 

ساعت هنوز 8 شب 29ام جولای نشده. و این موضوع، هرچند در ظاهر ساده، اونقدر برای من ناراحت‌کننده‌ست که حتی نتونستم توی یک روز بنویسمش. دیروز شروع کردم. جایی وسط متن، با سینه‌ای سنگین و نفس تنگ لپتاپ رو بستم و رهاش کردم. و امروز برای کامل کردنش برگشتم. و هنوز امیدوارم که بار سوم، بالأخره اون بچۀ درونم که خودش رو محتاج شنیده‌شدن می‌دونه، راضی بشه~

Diamond-print💎
Ticking Bomb Cia Moon
Cia Moon Friday, 25 July 2025، 02:32 AM

Ticking Bomb

 

بمب ساعتی

 

امیدوارم این پست جدی جدی منتشر شه. حتی مطمئن نیستم چندمیه. فکر کنم پنجمین یا ششمین پستی باشه که با تگ سیانیکل باز می‌کنم، ولی هیچ کدوم از قبلی‌ها رو نتونستم کامل کنم. یا موضوعشون برام سنگین بود، یا یه جایی وسط نوشتنشون ذهنم قفل کرد و دیگه نتونست چیزی که درباره‌ش حرف می‌زدم رو احساس کنه... یا اینکه فقط... نمی‌تونستم بنویسم. شاید جدی جدی معتاد فیکشن نوشتن شده‌باشم. این چند وقت دارم روی مارگاریتا و تیک د تاک کار می‌کنم. به لطف برنامۀ آپشون روی چنل‌های مختلف، هر دوشنبه باید پارت جدید هر دو آماده باشه. خیی راحت می‌نویسمشون، معمولاً. می‌دونم قراره چی بگم، داستان جلوی چشممه، بدنم خود به خود حرکات کارکترها رو حس می‌کنه و انگشت‌هام خودشون می‌دونن باید کدوم دکمه رو فشار بدن. انگار کلمات توی خود خونم جریان دارن و من بدون اینکه لازم باشه کار چندانی بکنم و به خودم فشار بیارم، فقط روی کیبورد خونریزی می‌کنم.

 

ولی این پست‌های اخیر برای سیانیکل... کلمات رو گم می‌کنم. نمی‌فهمم چی دارم می‌گم. نمی‌فهمم حتی برای چی دارم می‌گم و می‌خوام به چی برسم. هیچ وقت نمی‌دونم می‌خوام به چی برسم ولی این یکی انگار متفاوته. با اون بی‌هدف بودن روزمرۀ زندگیم فرق می‌کنه. عصبیم می‌کنه، بهم تپش قلب شدیدتری می‌ده. دست‌هام می‌لرزه و یه جایی بین دنده‌های چپم -یه جایی که حتی مطمئن نیستم کدوم ارگان داخلی بدنمه- شروع می‌کنه به تیر کشیدن و برای یکی دو ثانیه‌ای نفسم از شدت دردش بند میاد. انگار نمی‌تونم همینطوری ساده خونریزی کنم؛ موضوعاتی که انتخاب کردم تیر می‌شن توی چشم و زبون و ریه‌هام، ولی خونریزی نمی‌کنم.

 

یاد یکی از جملاتی می‌افتم که یه بار توی چنل بلومر خونده‌بودم. من معمولاً اهل فرستادن پست‌ها  توی سیو مسیج و اینجور چیزها نیستم، ولی این یکی رو انقدر می‌فهمیدم که انگار حتی نیازی به سیو شدن نداشت. یه جایی توی مغزم حک شد و هر بار به این حال می‌افتم، عین زامبی‌ای که داره از قبر میاد بیرون، خودش رو از گوری که هزارتا فکر درهم و برهم دیگه برای مغز بیچاره‌م ساختن می‌کشه بیرون:

«گاهی کلمات مثل شیشۀ شکسته دهانت را پر می‌کنند. اگر سکوت کنی درد دارد، اگر حرف بزنی خونریزی می‌کنی.»

 

اما امشب، می‌خوام سعی کنم این پست لعنتی رو تمام کنم... نه. فقط منتشرش کنم. حتی اگر وسطش قطع شده‌باشه و مثل آخر کتاب «خاطرات شیطان» یهو وسط یه جملۀ ناتمام، تمام شده‌باشه. نمی‌دونم و نمی‌فهمم چرا، ولی فقط بهش نیاز دارم.

 

این اواخر احساس می‌کنم یه بمب ساعتی‌ام. روی شمارش معکوس افتادم، ولی فقط اون نیست. یه بمب حساس به لمس هم هستم. انگار منتظر یه اشارۀ کوچکم تا منفجر شم. هر روز که چشم باز می‌کنم، هزارتا فشار رومه که هیچ کدومش دیدنی نیست. چون نود درصدش رو فقط افکار تشکیل می‌دن. و با هر کدوم از این فشارها، من سخت باید خودم رو کنترل کنم تا اون انفجار کوفتی فقط از درون باشه. نمی‌خوام به آدم‌های دورم بترکم، نمی‌خوام افکار و احساسات بدم رو به اون‌ها بپاشم. آدم‌ها خودشون به قدر کافی مشکل دارن. اون‌ها هم با افکار خودشون درگیرن، با فشارهای خودشون. نباید مجبور شن با اوقات تلخی من هم کنار بیان.

 

باید بی‌صدا بترکم. تا الان به خوبی انجامش دادم. یکی از اون کارهاییه که توش حرفه‌ای‌ام و یکی از اون حرفه‌هاییه که ازش بیزارم. می‌دونم که دست من نیست، هیچ وقت نبوده... می‌دونم که فقط یه مکانیزم دفاعیه و من نقش خودآگاه و فعالی توی شکل‌گیریش نداشتم. اما هر بار یکی از اون اوج‌های حال بدم رو رد می‌کنم و متوجه می‌شم که باز دارم بدون کوچکترین صدایی گریه می‌کنم؛ وقت‌هایی که توی مریضی بالا میارم و حتی عق زدنم هم بی‌صداست و اگر خودم اعلام نکنم کسی نمی‌فهمه برای چی توی دستشویی بودم؛ و هر بار که می‌بینم آدم‌های دیگه‌ای هستن که خیلی راحت اعلام می‌کنن حالشون خوب نیست و با صدای بلند زار می‌زنن و کمک می‌خوان... هر سری با چیزهایی مثل این‌ها روبه‌رو می‌شم یه دور از اول از این عادت و از این بخش از خودم متنفر می‌شم... و صادقانه، مطمئن نیستم حتی بخوام سعی کنم دوستش داشته‌باشم.

 

یه‌جور غریزه‌ست. یه مکانیزم و الگو که برای بقا طراحی شده؛ یه جایی، یه زمانی، بعد از چند تا اتفاق که نه اون موقع می‌فهمیدم چی‌ان و نه تا آخر عمرم می‌تونم بفهمم، ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده که این راه بقا و دوست داشته‌شدنه. نباید هیچ احساسی جز رضایت و شادی نشون بدم. اگر مشکلی داشتم، باید از بقیه فاصله بگیرم و بعد از اینکه توی تنهاییم حلش کردم یا اونقدر بهش عادت کردم که توی رفتارم توی جمع تأثیر نداشته‌باشه، اون موقع می‌تونم به اجتماع برگردم. بقیه نباید حس کنن که ناراحت یا عصبی یا دلخورم. نباید کوچک‌ترین فشار و مسئولیتی در قبالم حس کنن. وقت گذروندن با من نباید هیچ هزینه‌ای از نظر احساس و انرژی براشون داشته‌باشه. اینطوری می‌مونن و دوستم خواهند داشت.

 

یه غریزۀ ناکارآمد و سمی که بارها و بارها بی‌نتیجه بودنش اثبات شده و با این حال ذهنم سفت و سخت بهش پایبنده. درواقع، بعد از چند بار تلاش فهمیدم که بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم. اگر کوچکترین صدایی ازم دربیاد، انگار یه چیزی درست نیست. انگار گریه‌م گریه نیست. حس... غریبی داره. انگار واقعی نیست. و نیست. گریۀ واقعی من بی‌صداست. وقتی غیر از این باشه، انگار الکیه. انگار دارم می‌گم «آهای. ببینین، دارم گریه می‌کنم». و این توجه‌ها رو به اینکه حالم خوب نیست جلب می‌کنه و بوم! اون غریزه زیر پا گذاشته می‌شه و مغزم به طور خودکار به این سمت می‌ره که بقام به خطر افتاده. وحشت می‌کنم و بیشتر سعی می‌کنم قایم شم. «چیزی نیست». «به‌خاطر کتابیه که امروز صبح داشتم می‌خوندم، پایان دردناکی داشت. ناراحتم کرد» و Bluh bluh bluh. بهانه‌های مشابه که حدس می‌زنم بقیه هم توی موقعیت‌های مشابه بهشون چنگ زده‌باشن.

 

و این غریزۀ لعنتی، بااینکه ازش متنفرم، امنیت درونیم رو تضمین می‌کنه. و همین غریزه، این اواخر بیشتر از هر زمان دیگه‌ای توی خطره. مثلاً همین امروز. درست نیم ساعت قبل از مهمانی‌ای که دعوت شده‌بودیم، برق رفت؛ برای بار دوم توی روز و بدون برنامۀ قبلی. مادربزرگم زانوهاش رو عمل کرده و با واکر راه می‌ره؛ نمی‌تونه سه پله رو پایین بره، چه برسه به سه طبقه! پس باید صبر می‌کردیم. و وسط اون صبر کردن و حرف زدن، من که وسط کارم با رفتن برق لپتاپ خاموش شده‌بود برگشتم گفتم «من از این به بعد شب‌ها بیدار می‌مونم و روزها می‌خوابم. نمی‌تونم این وضع کوفتی رو تحمل کنم». و وقتی مامان گفت که همه توی همین وضعیت‌ان و فقط ما نیستیم، نتونستم جلوی گریه‌م رو بگیرم. چون محض رضای خدا چرا 80 میلیون آدم باید توی چنین وضعیتی زندگی کنن؟

 

توی قرن 21، دورۀ تکنولوژی، بهره‌مندی از برق نباید از حقوق اولیۀ انسانی باشه؟ یه سری از مردم توی جنوب عملاً دارن شب روی نفت می‌خوابن؛ و روزی دو یا چهار ساعت برق ندارن. برق که نیست خیلی‌ها از آب هم نمی‌تونن استفاده کنن و حالا از اون گذشته آب هم قطع می‌شه. اینترنت هم که یه ساعت‌هایی توی روز اونقدر ضعیف می‌شه که هیچ استفاده‌ای نمی‌شه از تلفن همراه کرد رسماً. تو دوره‌ای که داریم زندگی می‌کنیم، این چیزها واقعاً پایه‌ای‌ترین چیزهای زندگی روزمره‌ست. ما الان کف هرم مازلو رو نداریم، چند طبقه پایینشیم. بعد از من به‌عنوان یه جوون انتظار می‌ره به فکر ساخت آینده‌ای باشم که... که چی بگم؟ ممکنه عمر نکنم ببینمش؟ عمر هم بکنم نمی‌دونم قراره چه کوفتی بسازم.

 

و مسخره‌ترین بخشش می‌دونین چیه؟ این که من حتی نمی‌گم برق نره! از وقتی یادمه به کم‌ترین چیزی که می‌تونستم داشته‌باشم قانع بودم. درخواستی برای داشتن چیزی نمی‌کردم، اگر آدم‌ها می‌خواستن، صلاح یا لایق می‌دونستن، خودشون اون رو بهم می‌دادن و اگر نمی‌دادن هم شکایتی نداشتم. ولی آخه این بار واقعاً نمی‌تونم به همچین چیزی رضایت بدم. تنها چیزی که می‌خوام اینه که این برق کوفتی طبق همون برنامه‌ای که داده می‌شه بره! این زیادیه؟!

 

صبح که بیدار می‌شم، اولین کاری که می‌کنم چک کردن برنامۀ قطعی برقه که مطمئنم هر جای دنیا بگی فکر می‌کنن یه جک بی‌مزه‌ست! توی برنامه مثلاً زده 11 صبح تا 1 بعد از ظهر. و من برنامۀ روزم رو بر اساس اون می‌چینم. اون وقت اتفاقی که می‌افته چیه؟ برق اون ساعت نمی‌ره، مثلاً 5 عصر می‌ره. یا نه، سر تایم می‌ره، اما بعد یهو ساعت 7 عصر هم دوباره می‌ره تا 9 شب :) من فقط می‌خوام بدونم کی از اصلی‌ترین و پایه‌ترین حق انسان قرن 21 برخوردار نیستم که بتونم برای زندگی در نبودش برنامه بچینم. بدونم کی می‌تونم برم بیرون، کی می‌تونم کارهایی که نیاز به برق دارن رو انجام بدم و کی باید بشینم به دیوار نگاه کنم تا برق بیاد. اگر این زیادیه، دیگه واقعاً نمی‌فهمم چه‌جور خواسته‌ای منطقی به حساب میاد!

 

یکی از راه‌های من برای آروم کردن خودم دوش گرفتنه. فقط یه کم زیر آب بودن، تا بدنم سبک شه، عضلاتم از انقباض دردناکشون دربیان و بتونم درست نفس بکشم تا یه کم اکسیژن به مغز بیچاره و وحشت‌زده و خسته‌م برسه. بعد از یه روز کوفتی که کل برنامه‌هام به‌خاطر دو بار رفتن بی‌برنامۀ برق نابود شده و نتونستم به نصف کارهام برسم، شب می‌رم دوش بگیرم و چی؟ فشار آب اونقدر کمه که انگار دوش داره جون می‌کنه. اگر خودم گریه کنم و بعد زیر چشم‌هام بشینم آب بیشتری برای دوش گرفتن بهم می‌رسه!

 

و این مشکل یه روز و دو روز نیست. یه الگوی کوفتی تکرارشونده‌ست. ازمون خواسته شده به این برنامۀ زندگی عادت کنیم. این سبک زندگی حتی شتر رو هم از پا درمیاره؛ همینطوری ادامه بدم، خودم تبدیل به نفت می‌شم... امیدوارم دست‌کم اون موقع انرژی کافی برای تآمین برق مردم باشه!

 

فکر نمی‌کردم انقدر واضح و رک همچین چیزی رو توی یه صفحۀ مجازی اعلام کنم. چیزی نیست که بهش افتخار کنم؛ از اون سایه‌هاییه که ترجیح می‌دادم تا آخر عمرم برای خودم نگه دارم، از همه مخفی کنم و فقط توی رؤیاهام یه آدم امن بود که بعداً بهش می‌گفتم «من این مشکل رو داشتم و از پسش براومدم». اما حالا از پسش برنیومدم، مطمئن نیستم اصلاً بتونم از پسش بربیام و دارم رک و راست اعلامش می‌کنم. همینجوریش هم دارم روزانه با مشکلات اضطراب و افسردگی خفیف سر می‌کنم. دوباره دچار حمله می‌شم و این وسط باید یه همچین دغدغۀ مسخره‌ای رو هم بهش اضافه کنم که فقط اون اضطراب رو بدتر می‌کنه.

 

معمولاً وقتی سریال‌های تینیجری خارجی رو می‌دیدم، همیشه با این موضوع که نود درصد دغدغه‌شون کات کردن با دوست‌پسر سگ تاکسیکشون بود مشکل داشتم. همیشه عاشق این بودم که ایران همچین تاریخ و مخصوصاً ادبیات غنی‌ای داره. خوشحال بودم که با این زبان به دنیا اومدم و این فرصت بهم داده شده‌بود که ساده‌تر از یه خارجی که باید سعی می‌کرد این زبان رو یاد بگیره، از ادبیاتش لذت ببرم. اما الان؟ وای، واقعاً کلمه‌ای نیست که بتونم باهاش توصیف کنم چقدر ترجیح می‌دادم الان یه اروپایی یا آمریکایی باشم که بین هر گاز به فست فود چربش یه سطل اشک می‌ریخت چون دوست‌پسرش امروز صبح تو کالج بوس صبح به خیرش رو نداده! اما واقعیت چیه، من الان باید برای چی ناراحت باشم؟ برای این: «مثانۀ عزیزم، من نمی‌دونم برق کی هست که پمپ ساختمان کار کنه و بتونیم از دستشویی استفاده کنیم. لطفاً سعی کن خودت با توجه به زاویۀ تابش خورشید و شدت وزش باد تشخیص بدی کی وقت تخلیه‌ست.»

 

هر بار یادش می‌افتم که تصور یه سری آدم‌ها از ایران، یه بیابون بزرگه که آدم‌ها با لباس‌های گشاد و خر و شتر توش تردد می‌کنن خونم به جوش میاد. اما یه ساعت‌هایی وسط روز واقعاً دلم می‌خواست خودم الان یکی از اون آدم‌ها می‌بودم. چون یه کم دیگه اوضاع همینطوری بگذره، احتمالاً باید مثل کورالین یه تیکه چوب بگیرم دستم و امیدوار باشم منو به آب برسونه! البته، من برعکس کورالین اگر به اون چاه کوفتی برسم، قطعاً می‌پرم توش!

 

و بدتر از اون، هر روز دارم یه مرحلۀ جدید از امنیت نداشتن رو تجربه می‌کنم. حس امنیت مالی و اقتصادیم رو خیلی وقت پیش از دست دادم. امنیت روانیم هم همچین تعریف خاصی نداره. با هر فشار، یه انفجار درونی اتفاق می‌افته و با هر کدوم از اون انفجارها من یه کم بیشتر توی خودم فرو می‌ریزم و شب قبل از خواب سعی می‌کنم مثلاً با این پست‌ها یه کم از خرده‌ها رو دوباره به هم چسب کنم و باز سر هم بندی و سر پا شم. امنیت فیزیکی؟ خب، یه تهدیدش رو همین امروز ظهر تجربه کردم.

 

من و مادر و مادربزرگم مثل همیشه نشسته‌بودیم توی خونه‌مون و سعی می‌کردیم زندگیمون رو بکنیم که یه صداهایی از در خونه اومد. صدای کلید بود، از بیرون. من و مامان توی اتاق‌های خودمون بودیم. مادربزرگم توی نشیمن پای تلویزیون. هیچ کدوممون اول توجه خاصی نکردیم. من یکی که فکر کردم خود اون دوتا دارن کاری می‌کنن. تا اینکه صدا ادامه‌دار شد و تازه فهمیدیم نه، انگار یه خبریه. و وقتی رفتیم سراغ در؟ یه مرتیکه داشت سعی می‌کرد کلید کوفتیش رو به زور فرو کنه توی قفل و در رو باز کنه!

 

حماقت بود. ولی اون موقع شوکه‌تر از اون بودیم که متوجهش باشیم. مادرم در رو باز کرد و پرسید داره چی کار می‌کنه و یارو یه نگاهی انداخت و گفت «ببخشید، طبقه رو اشتباه اومدم». و داشت حرف مفت می‌زد! می‌دونین چرا؟ چون ما دو سال پیش یه تعمیرکاری درست و حسابی توی خونه داشتیم و تقریباً همه چیز شامل در اصلی رو عوض کردیم. توی کل این ساختمان کوفتی، فقط در خونۀ ما سفیده و بقیه همه قهوه‌ای‌ان! اوکی، فرض کنیم واقعاً مال اینجایی و طبقه رو اشتباه اومدی، مگه می‌شه نفهمیده‌باشی رنگ در خونه‌ت عوض شده مرتیکۀ دلقک؟!

 

فکر نکنم به لطف این اتفاق تا چند روز بتونم با آرامش توی خونه بشینم. چند روزه حتی نمی‌تونم درست بخوابم. همه‌ش خواب‌های عجیب و بد می‌بینم. تا صبح چند بار از خواب بیدار می‌شم با حال بد: می‌تونم حس کنم بدنم عرق کرده ولی بعضی وقت‌ها تشخیص نمی‌دم سردمه یا گرممه. حالت تهوع دارم و بدنم یه حس عجیبی داره... نمی‌دونم چی، فقط می‌دونم عجیبه، عادی نیست، آزاردهنده‌ست، کلافه‌کننده‌ست. و بدتر از اون نمی‌تونم تکون بخورم. مطمئن نیستم چند دقیقه طول می‌کشه، فکر نمی‌کنم توی واقعیت زیاد باشه، شاید یکی دو دقیقه؟ ولی وقتی توی اون حالم خیلی طولانی و سخت می‌گذره. کاری از دستم برنمیاد و انقدر توی همون حال بد می‌مونم و نفس نفس می‌زنم تا دوباره خاموش شم.

 

توی اکثر خواب‌هام هم پر از حشره‌ست. احساس می‌کنم دارم یه وحشت بدی ازشون پیدا می‌کنم. تابستون و هوای گرم همیشه حشرات مسخرۀ خودش رو داره. ولی حالا که چند ساعت طی روز کولر کار نمی‌کنه و خونه گرم می‌مونه، اون لعنتی‌ها هم بیشتر خودشون رو نشون می‌دن. همین چند دقیقه پیش یه سوسک کوفتی که داشت از پنجره می‌رفت سمت تختم رو کشتم. دو هفته پیش هم یکی رو توی خود تختم کشتم؛ توی خواب و بیداری بودم که یهو یه چیزی از جلوی چشمم رد شد و وقتی مثل برق‌گرفته‌ها پریدم، دیدم یه سوسک کوفتیه. نمی‌دونم تجربه‌ش رو داشتین یا نه، ولی وقتی روی تنتون راه می‌رن یه حس سوزن سوزن مزخرف و چندش روی پوست داره. مورمور می‌کنه آدم رو، واقعاً چندشه. نمی‌دونم این پودر حشره‌کش کوفتی کی قراره کارشون رو بسازه.

 

آروم نشستم یه گوشه و سرم تو کار خودمه که یهو حس می‌کنم یه چیزی به بدنم کشیده می‌شه و سریع می‌پرم چون اولین فکرم اینه که «شت! یه حشرۀ لعنتی دیگه!» درحالی که خبری نیست. شاید پای یکی بهم خورده، شاید پاچۀ شلوارم به پوستم کشیده شده. و من مثل روانی‌ها رفتار می‌کنم. حالم از این اوضاع به هم می‌خوره. حالم از اینکه دارم به اون سالگرد قطع ارتباطم با دوست‌های قدیمی نزدیک می‌شم و بیشتر و بیشتر براش عزاداری می‌کنم هم به هم می‌خوره.

 

نزدیک به یک سال پیش، همچین زمانی از سال، ارتباطاتم رو به کل از هم پاشوندم. احساس می‌کنم قبلاً یه چیزهایی درباره‌ش گفتم. شاید توی پست‌های قبلی بوده. شاید هم توی اون‌هایی که این چند وقت باز کردم ولی هیچ وقت کامل و منتشر نکردم. مهم نیست. به هر حال الان می‌خوام درباره‌ش حرف بزنم. از اون تصمیم ناراحتم. اما پشیمون نیستم. برگردم یک سال پیش، با وجود تمام ناراحتی و فشار روانی‌ای که می‌دونم توی این یه سال در انتظارمه، همچنان اون روابط رو تمام می‌کنم. اون کار به معنای کلمه «زنده نگهم داشت». توی اون دوره و با سختی‌های خودش، دست‌هام انقدر از فشار روانی پر بود که فقط برای نگه داشتن یه چیز دیگه توان داشتم. بین زندگیم و اون روابط، من اولی رو انتخاب کردم.

 

و خیلی احمقانه، حتی این هم یه ربط فسقلی به بمب ساعتی بودنم داره. چون درواقع، این اولین بار نیست که همچین حسی به خودم دارم... که دارم منفجر می‌شم و ممکنه به آدم‌های دور و برم بترکم. یه چیزی تو مایه‌های دیالوگ هیزل گریس توی کتاب The Fault in Our Stars که می‌گفت «من یه نارنجکم. و یه زمانی می‌رسه که قراره منفجر شم و دلم می‌خواد تا جای ممکن تلفات رو کم کنم». منم از یک نظری می‌خواستم تلفات رو کم کنم... از اون نظر، اوضاع خوب پیش رفت :)

 

خب، از هر دری حرف زدم. فکر کنم دیگه دلم راضی شده‌باشه این رو پست کنم و بذارمش توی صفحۀ اصلی سیانیکل :)

 

الان 25 جولایه، ساعت 03:48 صبح... توی دلم خالیه، پوستم مورموره و انگار به جای استخون زیر پوستم گچ کم‌تراکم و توخالی هست. در خونه مثل همیشه قفله و حس خوبی به رفتن توی تخت و خوابیدن ندارم. طبق برنامۀ بی‌اعتباری که دادن، برق فردا ساعت 11 تا 13 می‌ره و من می‌خوام سعی کنم تا جایی که می‌تونم بیدار بمونم و روی کینگکارد یا پوست مار کار کنم تا به جاش وقتی که برق نیست بخوابم... و امشب هم مثل همۀ شب‌های دیگه می‌گذره و تمام می‌شه~

Diamond-print💎
Semi Cia Day Cia Moon
Cia Moon Saturday, 28 June 2025، 01:49 AM

Semi Cia Day

 

روز نیمه-سیایی

 

امروز یه روز نیمه-سیایی بود. روزی که توش بگی نگی خودم بودم. کارهایی رو کردم که دوست دارم، کارهایی که منِ واقعی که بیش از حد معمول خسته یا بی‌حوصله یا ناامید یا دلتنگ یا افسرده نیست انجام می‌ده.

 

چرا نیمه‌ست و کامل نیست؟ خب اول از همه به‌خاطر اینکه خیلیییی دیر بیدار شدم. تا خود ظهر خواب بودم که یعنی تمام صبحم رو از دست دادم. صبح‌ها معمولاً پرانرژی‌ترین بخش روز برای منه و روزهایی که صبح زود بیدار می‌شم، حال بهتری دارم، فعال‌ترم و حس بهتری نسبت به خودم دارم. در حالت عادی، وقتی انقدر دیر بیدار شم تا خود شب خودم رو می‌کوبم که «تنبل و تن‌پروری»، «بی‌برنامه‌ای»، «به‌خاطر خوابیدن زیادته که به هیچ کدوم از کارهات نمی‌رسی» و هزارتا چیز دیگه مثل این‌ها. واقعیت اینه که من زیاد نمی‌خوابم. مطمئن نیستم این مشکلم با خوابیدن از کجا میاد، ولی ازش خوشم نمیاد. می‌دونم آدم‌های دیگه‌ای هم هستن که تفکر مشابه -و شدیدتر از- من دارن و فکر می‌کنن خوابیدن یه جور وقت تلف کردنه. من در این حد از خواب بدم نمیاد... ولی خیلی هم با هم دوست نیستیم. وقت‌هایی که بیشتر از هشت ساعت می‌خوابم حس بدی پیدا می‌کنم. از اون چیزهاییه که قصد دارم روش کار کنم و تغییرش بدم. خوابیدن چیز بدی نیست؛ برعکس، مفیده و از پایه‌ای‌ترین موارد برای داشتن یه زندگی و بدن و ذهن سالمه. متأسفانه اکثر مواقع این رو یادم می‌ره و به‌خاطر خوابیدن تا حدی که برای انسان عادی و به اندازه به حساب میاد (مثلاً نه ساعت خواب شبانه) خودم رو سرزنش می‌کنم.

 

اما امروز نه. درواقع، این چند روز گذشته نه. این مدت یه دلیل واقعی داشتم که برنامۀ خوابم به هم ریخته‌باشه. و وقتی می‌گم دلیل، منظورم بهانه نیست. نه، این چیزیه که حتی خود منم نمی‌تونم بهش برچسب «بهانه» بودن بزنم. توی چند روز جنگ واقعاً برنامۀ خواب -و زندگی- خیلی‌ها به هم ریخته و منم یه آدمم مثل بقیۀ آدم‌ها. شب‌های اول از ترس و صداهایی که می‌اومد نمی‌تونستم بخوابم، از اون طرف صبح‌ها هم دیرتر بیدار می‌شدم و در نتیجۀ اون، دوباره شب دیرتر از قبل خوابم می‌برد. اون وسط مریض هم شدم که فقط اوضاع رو قاراشمیش‌تر از قبل کرد. به‌خاطر ترکیب این‌ها با هم منطقیه که حالا برنامۀ خوابم کلاً کجکی شده‌باشه. به جای سرزنش خودم، باید درستش کنم.

 

به‌هرحال، برگردیم به اصل موضوع. امروز خودم رو برای زیاد خوابیدن سرزنش نکردم. بیدار شدم، کارهای هر روزم رو انجام دادم. ناهار خوردم (شاید اگه مامان برای غذا صدام نکرده‌بود تا یکی دو ساعت دیگه هم همچنان توی تخت می‌موندم). بعد از ناهار و جمع کردن سفره، برگشتم و کاری رو کردم که تقریباً هر صبح انجام می‌دم: یه کاپوچینو آماده کردم و لپتاپ رو روشن کردم و شروع کردم به نوشتن :) چند روز پیش افتر استوری تنها رهاشده رو تمام و پست کردم. از 2023 برنامۀ نوشتنش رو داشتم و مثل خیلی از چیزهای دیگه، همون موقع شروعش کرده‌بودم ولی به دلایل مختلف ولش کردم. اما این بار دیگه نشستم پاش تا تمام شه. و وقتی پستش کردم... حس خیلی خوبی داشت. برای همین تصمیم گرفتم برگردم سراغ کارهای قدیمی و هم برای منتقل کردنشون به واتپد ادیتشون کنم، و هم یه فکری به حال اون کارهایی کنم که می‌خواستم براشون افتر استوری یا ساید استوری بنویسم. امروز روی Life Out There کار کردم: اولین ساید استوری «محروم از جادو» که طبق معمول، یه چیزهایی ازش نوشته و بعد نصفه ولش کرده‌بودم. تا اینجا به نظرم چیز خوبی شده، ساده‌ست و شاید یه‌کم حوصله‌سربر باشه بعضی از جاهاش... ولی در کل قشنگه و دوستش دارم :)

 

بعد از اون دوباره غذا گرم کردم (باز دارم برمی‌گردم به اون روتین وعده‌های زیاد، مقدار غذای کم. فکر کنم خوشحال باشم، معده‌م اینطوری کمتر اذیته) و فصل چهار ریک و مورتی رو تقریباً تمام کردم. این دوبله رو دوست ندارم، خیلی توش فحش می‌دن. درسته که اصلش هم همینه و درواقع دارن از اصل انیمیشن پیروی می‌کنن، ولی به‌نظرم دوبلۀ سورن خیلی خلاقانه‌تر بود. همین کاری که این‌ها می‌کنن رو به جای الزاماً فحاشی واضح، با بازی با کلمات انجام می‌دادن که هم بانمک بود هم آدم رو عصبی نمی‌کرد و هم به ذات انیمیشن که کمدی بزرگساله می‌خورد.

 

یه کم هم کتاب خوندم. دوباره «تکه‌هایی از یک کل منسجم». این کتاب چیزهایی که خودت بگی نگی می‌دونی ولی دوست نداری بهشون فکر یا اعتراف کنی رو با یه لحن ساده و رک ولی نه خیلی خشن می‌زنه تو سرت :) یه تلنگر سبک ولی تأثیرگذار. روشش رو دوست دارم.

 

بعد از اون رفتم سراغ نقاشی. خیلی وقت بود چیزی نکشیده‌بودم. چند بار آخری که سعی کردم، استرس داشتم که اگه بد شه چی، اگه دوستش نداشته‌باشم چی. همیشه این موضوع رو یه نفرین می‌دونستم و باعث ناراحتی و البته تأسفه که خودم دچارش شدم. اما امروز اینطور نبود. فقط یه‌کم توی گالریم چرخیدم تا از بین طرح‌هایی که ماه‌ها بود روی هم تلنبار می‌کردم تا شاید یه روزی بکشمشون، دوتا رو انتخاب کردم (گالریم رو هم یکم مرتب کردم! این خودش دو امتیاز مثبت به حساب میاد). بعد هم همونطور که به اپیزود دوم پادکست «مورخ» گوش می‌دادم، شروع کردم به نقاشی کشیدن. نت ضعیف بود و وسط‌های پادکست هی قطع و وصل می‌شد و یه‌کم رو مخ می‌رفت. ولی قابل تحمل بود؛ من که موفق شدم نذارم عصبیم کنه و کارم رو ادامه دادم (می‌تونین بخندین و بگین «فکر کرده چه کار بزرگی کرده»، ولی به خودم افتخار می‌کنم برای انجامش :))! اپیزود دوم درمورد این بود که چی شد که نیاکان ما -انسان‌های نخستینِ نخستین- تصمیم به مهاجرت گرفتن و چطوری زمین رو کشف و مسکون کردن. داستان جالبی بود. صدای آقایی رو هم دوست دارم، خیلی مسلط و خونسرد ولی گرم حرف می‌زنه و آدم رو به شنیدن ادامه جذب می‌کنه واقعاً. اگه اهل پادکست‌این (خود من تازه دارم سعی می‌کنم باشم) و از تاریخ یا فرضیه‌های تکامل خوشتون میاد، پیشنهادش می‌کنم.

 

نقاشی‌های کوچولوم که تموم شدن، خیلی خیلی ازشون خوشم اومد. این رو به تجربۀ بالا می‌دونم: بهترین نقاشی‌ها همیشه اون زمانی خلق می‌شن که اصلاً اضطراب خوب از آب دراومدنشون رو نداشته‌باشین. اون‌هایی که امروز کشیدم همون دوتایی‌ان که توی عکس اول همین پست آپ کردم. مثل همیشه، کارم که تمام شد یه جایی براشون روی دیوار کنار میز پیدا کردم و چسبوندمشون. کم‌کم داره پر می‌شه. وقتی شد، عکس اون رو هم می‌ذارم. این دیوار یکی از اصلی‌ترین چیزهاییه که باعث شده اتاقم، مخصوصاً این گوشۀ کوچک و سفید-آبیش، تبدیل به امن‌ترین نقطۀ من روی کل زمین بشه!

 

کارم که تمام شد، ساعت نزدیک 7 شب بود. اول برنامه داشتم نقاشیم رو که تمام کردم، دوباره بشینم پای «زندگی بیرون»، اما حسی بهم می‌گفت اگه شروع کنم هم تمرکز روش ندارم. انگار سیا کوچولوی توی سرم از این بابل-تی خسته شده‌بود! (اگه نمی‌دونین از چی می‌زنم و دوست دارین بدونین، به [این پست] یه نگاهی بندازین). پس خودم رو مجبور نکردم و به جاش رفتم پست‌های هفتۀ پیشِ رو برای چنل تلگرام کوئرنسیا رو آماده کردم. چند هفته‌ای بود که این کار رو نکرده‌بودم. انجام دادنش بعد چند وقت هم جالب بود هم کمی عجیب؛ انگار یه‌کم طول کشید تا یادم بیاد چطور باید درست کارها رو انجام بدم. تا نیمه‌شب طول کشید و بعد از اون هم مجبور شدم ول کنم چون گوشیم شارژ نداشت وگرنه هنوز خیلی کارها مونده. تا اون موقع فقط رسیده‌بودم دیالوگ‌ها، آهنگ‌ها و چندتا از فیک چت‌ها رو تایمر کنم. بیشتر از اون چیزی که خودم تصور می‌کردم وقت می‌گیره... این که هر شب بخوام سناریو بذارم هم رسماً غیرممکنه. ولی دوست دارم فعالیت روزمرۀ چنل رو حفظ کنم. تازه یکم ممبر گرفتم، 246 نفر شدیم :) البته می‌دونم تمام دویست نفرشون روزانه چک نمی‌کنن و پست‌ها رو نمی‌خونن ولی باز هم. تو فکر بودم شاید حتی کوتاه بیام و چند تا تب فسقلی هم برم برای ممبر جذب کردن... حالا تا ببینیم چی می‌شه.

 

خب، تهش هم همین بود که اونقدر از امروز راضی بودم و حس خوبی داشتم که دلم خواست بیام این رو بنویسم. بنویسم تا دفعۀ بعدی که از این پست‌ها رد می‌شم، چشمم به این بیفته و یادم بیاد که چه چیزهای ساده‌ای می‌تونه برام یه روز خواب بسازه. چیزهایی که همه‌ش به دست خودم انجام می‌شه و هیچ کدومش واقعاً هزینه‌بر نیست و نیاز به فداکاری بزرگی نداره و چیزی ازم کم نمی‌کنه. درواقع، بزرگ‌ترین فدا کردن خودم اینه که این چیزها رو برای مدت‌های طولانی از خودم دریغ کنم... روزهای خوب رو از خودم بگیرم درحالی‌که داشتنشون انقدر راحته.

 

ساعت 01:47 دقیقۀ 28 ژوئنه و من یه سیای راضی و لبریز از آرامشم، بدون اینکه امروز کس دیگه‌ای کار خاصی برام کرده‌باشه~

Diamond-print💎
Cia Moon
Cia Moon Tuesday, 20 August 2024، 08:19 AM

The Bubble Tea Curse

 

الان چند وقته توی هر اپی که میچرخم، میبینم نویسنده‌ها با یه مشکل مشترک درگیرن و درباره‌ش نظر میدن و حدس میزنم شما هم ممکنه باهاش آشنا باشین :>

"چرا ایده‌هامون رو نمینویسیم؟!"

 

نه، منظورم دقیقا "رایترز بلاک" یا مشکل "نمیدونم چی یا چطوری بنویسم" نیست.

دارم راجع به اون زمانی حرف میزنم که ایده رو داری، میتونی صحنه‌هاش رو تصور کنی، کلمات توی ذهنت هستن و حتی شاید خودت رو درحال نوشتنش تصور میکنی! اما واقعا نمینویسیش.

 

این حالت میتونه دلایل زیادی داشته باشه، اما یکی از دلایلش که درمورد خود من بیشتر صدق میکنه، چیزیه که من تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم "نفرین بابِل-تی" :>

 

اگه دوست دارین بیشتر درموردش بدونین و با هم یه راهی برای شکستن شیشه نفرین پیدا کنیم، بپرین ادامه مطلب ^^ 3>

 

Moonlight_wolgwang Adrina 💙🩷 Moonlight_wolgwang Adrina 💙🩷 Stardust✨ Adrina 💙🩷
Diamond-print💎
۱ ۲
Made By Farhan